فصل سوم فضائل و مناقب  حضرت زین العابدین (ع)

0

 

 

 

 

 

 

 

فصل سوم

فضائل و مناقب

 حضرت زین العابدین (ع)

 

فضائل و مناقب حضرت امام سجّاد g

  1. محاضرات از راغب اصفهانى و ابن جوزى نیز در مناقب از عمر بن عبدالعزیز نقل می‌کند، که روزى حضرت امام زین العابدینg پیش عمر بن عبد العزیز بود، از جاى حرکت نموده و خارج شد.عمر بن عبدالعزیز روى به حاضرین نموده و گفت: گرامى‏تر ین مردم کیست؟حاضرین گفتند: شما. عمر بن عبد العزیز گفت: هرگز. گرامى‏ترین مردم همین شخص بود که اکنون از مجلس ما خارج شد. کسى است که مردم دوست دارند از آن خانواده محسوب شوند ولى آنها دوست ندارند که جز هیچ خانواده‏اى باشند[۱۳۵].
  2. زمخشرى در ربیع الابرار از پیغمبر اکرمn نقل کرد که فرمود: خداوند از بین مردم دو تیره انتخاب نمود، از عربها قریش را و از غیر عرب مردم فارسى زبان‏ را و حضرت على‌بن‌الحسینg می‌فرمود: من فرزند دو تیره منتخب خدایم زیرا جدّش پیغمبرn و مادرش دختر یزدگرد بود. ابو الاسود دئلى در همین مضمون این شعر را سروده:[۱۳۶]
       وَ إِنَّ غُلَاماً بَیْنَ کِسْرَى وَ هَاشِمٍ ‏ لَأَکْرَمُ مَنْ نِیطَتْ عَلَیْهِ التَّمَائِمُ  ‏
  1. آورده‏اند مردى گفت: سعید بن مسیب را که من ندیدم شخصى که از فلان مرد را پرهیزکارتر باشد و نام او را برد ، سعید گفت: على بن حسینg را ندیده‏اى ؟ گفت: نه، گفت: من ندیده‏ام کسى را که از او پرهیزکارتر باشد.[۱۳۷]
  2. در کتاب مناقب می‌نویسد که حضرت صادقg فرمود: على بن الحسینg با وقار و سنگینى تمام راه می‌رفت و هرگز تکبّر و خودخواهى نداشت.[۱۳۸]
  3. ابو معمر از عبد العزیز بن ابى حازم حدیث می‌کند که گفت: شنیدم از پدرم می‌گفت: در میان بنى هاشم کسى را برتر از على بن الحسینg ندیدم.[۱۳۹]
  4. عمرو بن شمر از جابر جعفى از امام باقرg روایت می‌کند که آن حضرتg فرمود: على بن الحسینc در هر شبانه روز هزار رکعت نماز می‌خواند، و (هنگام نماز چنان از خود بی‌خود می‌شد که) باد او را همانند خوشه گندم به این سو و آن سو می‌برد.[۱۴۰]
  5. سفیان ثورى از عبید اللَّه بن عبد الرحمن روایت کرده که در نزد على بن الحسینc ‏ از فضیلت آن حضرت سخن به میان آمد، آن جناب فرمود: ما را بس است که از شایستگان قوم خود باشیم.[۱۴۱]
  6. حسن بن محمّد از طاوس یمانى برایم حدیث کرد که گفت: شبى (در مسجد الحرام) داخل حجر اسماعیل شدم دیدم على بن الحسینg وارد شد، پس به نماز ایستاد و بسیار نماز خواند سپس به سجده رفت، گوید: با خود گفتم: این مرد صالحى است از خاندانى نیک باید به دعاى او گوش دهم (و آن را یاد گیرم) پس شنیدم در سجده می‌خواند (دعایى را که ترجمه‏اش چنین است): «بنده کوچک به در خانه تو آمده، مستمندات به در خانه تو آمده، نیازمند تو به در خانه‏ات آمده، درخواست‏کننده‏ات به در خانه تو آمده» طاوس گوید: در هیچ اندوه و گرفتارى این دعا را نخواندم جز اینکه آن گرفتارى برطرف شد.[۱۴۲]
  7. حسن بن محمّد از زراره بن اعین برایم حدیث کرد که گفت: از گوینده،‏ شنیده شد که در دل شب می‌گفت: کجا هستند آنان که از دنیا رو گردانده و به آخرت متوجّه شده‏اند؟ پس هاتفى که آوازش شنیده می‌شد و خودش دیده نمی‌شد از جانب قبرستان بقیع به او پاسخ داد: آن کس (که تو جویاى او هستى) على بن الحسینg است.[۱۴۳]
  8. از ابراهیم بن على از پدرش براى من روایت کرده که گفت: با حضرت على بن الحسینg حج به جا آوردم، پس (در راه) شتر از رفتن باز ماند، آن جناب با چوبى که در دست داشت به شتر اشاره کرده آنگاه فرمود: آه اگر قصاص نبود (تو را می‌زدم) و دست خود را از آن شتر به عقب کشید.[۱۴۴]
  9. على بن الحسینc پیاده حج به جا آورده، و از مدینه تا مکّه بیست روز راه می‌رفت.[۱۴۵]
  10. عبد الرزاق از زهرى حدیث کرده که گفت: من کسى را از این خاندان یعنى خاندان پیغمبرn برتر از على بن الحسینg ندیدم.[۱۴۶]
  11. حسن بن محمّد برایم حدیث کرد که جوانى از قریش نزد سعید بن مسیّب (که از دانشمندان بزرگ و زُهّاد زمان خود بود) نشسته بود که على بن الحسینg آمد، آن جوان قرشى به سعید گفت: اى ابا محمّد این مرد کیست؟ گفت: این مرد سیّد العابدین على بن حسین بن على بن ابى طالبc است.[۱۴۷]
  12. حمّاد کوفى مى‏گوید: سالى براى حجّ، خارج شدیم، وقتى که از منزل زباله کوچ کردیم ما را طوفان سیاهى در برگرفت و قافله ما از هم پاشید و در بیابان گم شدیم. من به وادى کویرى افتادم و شب فرا رسید. در آن حال به درختى پناه بردم، اوایل شب بود که جوانى را دیدم که لباس سفیدى در برداشت، با خود گفتم که این شخص حتماً از اولیاى خداست من ساکت بودم تا اینکه به جایى رفته و براى نماز آماده شد در این هنگام آبى از زمین جوشید و او وضو گرفت و مناجات کرد و چنین گفت: اى کسى که ملکوت تو همه چیز را در بر گرفته و جبروتت همه را غالب شده، بر محمّد و آل محمّد درود فرست و قلب مرا با شادى اقبال به خودت پر کن، و مرا در زمره مطیعین خود قرار بده. سپس مشغول نماز شد و من نیز آماده شدم و پشت سر او ایستادم، ناگاه محرابى را در مقابل او دیدم و هر گاه به آیه‏اى مى‏رسید که در آن وعده و وعید بود با ناله و حزن دوباره آن را تکرار مى‏کرد. وقتى که شب به آخر رسید، ایستاد و گفت: اى‏ کسى که گمشدگان او را قصد مى‏کنند و به او مى‏رسند! و اى پناهگاه خائفان! و اى ملجأ گرویدگان! چه وقت راحت مى‏شود کسى که به غیر تو تکیه کند؟ و چه وقت شاد مى‏گردد کسى که غیر تو را بجوید. خدایا! شب پشت کرد و تمام شد و من نتوانستم خدمت تو را شایسته به جا آورم و سینه‏ام را از مناجات تو پر کنم. درود بفرست بر محمّد و آل محمّد و با من آنچه به مصلحتم مى‏باشد رفتار کن.

امام gایستاد و من دامن او را گرفتم. پس گفت: اگر درست توکّل مى‏کردى هرگز گم نمى‏گشتى. دست مرا بگیر و با من بیا، خیال کردم زمین زیر پایم پیچید و وقتى که سپیده صبح دمید و گفت: اینجا مکّه است. پس گفتم: تو را به خدا قسم مى‏دهم، خودت را براى من معرفى کن. فرمود: اکنون که مرا قسم دادى، من على بن الحسینg هستم‏.[۱۴۸]

  1. در کتاب مناقب می‌نویسد، از زهد و پارسایى حضرت زین العابدین همان دعاها و زارى و ناله‏هایى که در صحیفه سجادیه از آن سرور نقل شده کفایت می‌کند. از آن جمله زهرى نقل می‌کند که می‌فرماید: اى نفس، تا کى به دنیا پایبندى و دل به عمارت آن بسته‏اى از گذشتگان عبرت نمی‌گیرى و از دوستان و برادرانى که در دل خاک تیره پنهان شده‏اند، پند نمی‌گیرى؟!

فَهُمْ فِی بُطُونِ الْأَرْضِ بَعْدَ ظُهُورِهَا             مَحَاسِنُهُمْ فِیهَا بَوَالٍ دَوَاثِرُ

خَلَتْ دُورُهُمْ مِنْهُمْ وَ أَقْوَتْ عِرَاصُهُمْ             وَ سَاقَتْهُمْ نَحْوَ الْمَنَایَا الْمَقَادِرُ

وَ خَلَّوْا عَنِ الدُّنْیَا وَ مَا جَمَعُوا لَهَا             وَ ضَمَّتْهُمْ تَحْتَ التُّرَابِ الْحَفَائِرُ

از آن جمله از امام صادقg نقل شده که حضرت  زین العابدینg می‌فرمود: تا چه وقت دنیا به من وعده خوش می‌دهد و مخالفت می‌کند چقدر من به دنیا اعتماد می‌کنم و او با من خیانت می‌کند چقدر من به او دل می‌بندم و او مرا مى‏فریبد هر چیز تازه‏اى را کهنه می‌کند، هیچ پراکنده‏اى را جمع نمی‌کند مگر اینکه بین آنها فاصله مى‏اندازد. گویى هیچ کس را نمیتواند ببیند یا چون پیر زالى است که مبتلا به هوو شده پیوسته افسوس می‌خورد و بر نعمت داران حسادت می‌ورزد.

فَقَدْ آذَنَتْنِی بِانْقِطَاعٍ وَ فُرْقَهٍ             وَ أَوْمَضَ لِی مِنْ کُلِّ أُفُقٍ بُرُوقُهَا

از آن جمله سفیان بن عیینه گفت می‌فرمود: کجا رفتند گذشتگان و بستگان و خویشاوندان؟! کجا رفتند انبیا و مرسلین؟! پیکر آنها را آسیاب مرگ نرم کرد و سالها بر آنها گذشت که از دیده مردم دور شدند، ما نیز به سرنوشت آنها دچار خواهیم شد (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ)[۱۴۹]

اذا کان هذا نهج من کان قبلنا             فإنا على آثارهم نتلاحق‏

فکن عالما ان سوف تدرک من مضى             و لو عصمتک الراسیات الشواهق‏

فما هذه دار المقامه فاعلمن             و لو عمر الانسان ما ذر شارق‏

  1. مناقب در باره صدقه دادن حضرت زین العابدینg می‌نویسد: از حضرت باقرg نقل شده که على بن الحسینg انبانهاى نان را بر پشت می‌گرفت و در دل شب صدقه می‌داد، می‌فرمود: صدقه پنهانى خشم خدا را فرو مى‏نشاند[۱۵۰].
  2. محمّد بن اسحاق گفت گروهى در مدینه زندگى می‌کردند که نمی‌دانستند خوراک آنها را چه کسى تأمین می‌کند، پس از شهادت على بن الحسینg دیگر آن کسى را که شبانه براى آنها خوراک مى‏آورد، از دست دادند. شیبه بن نعامه می‌گوید صد خانوار را اداره می‌کرد که در هر خانه‏ گروهى زندگى می‌کردند.[۱۵۱]
  3. در کتاب حلیه الاولیا می‌نویسد: عایشه از اهل مدینه شنید که می‌گفتند: ما صدقه پنهانى را تا پس از مرگ على بن الحسینg از دست ندادیم.[۱۵۲]
  4. حضرت باقرg فرمود: در دل شب از خانه بیرون مى‏آمد و انبان‌ها را به پشت می‌گرفت و یک یک در خانه‏ها می‌رفت و در می‌زد و هر کس درب را باز می‌کرد به او می‌داد و صورت خود را مى‏پوشاند تا فقیر او را نشناسد.[۱۵۳]
  5. در خبر دیگرى است که پس از تاریکى شب که دیدگان به خواب می‌رفت از جاى حرکت می‌کرد و هر چه از خانواده‏اش اضافه بود در انبانى گذاشته به شانه می‌گرفت و به طرف خانه فقرا می‌رفت، در حالى که صورت خود را پوشانیده بود و بین آنها تقسیم می‌کرد بسیارى از اوقات بر در خانه ایستاده انتظار آمدن آن مولى را داشتند همین که می‌رسید می‌گفتند صاحب انبان آمد.[۱۵۴]
  6. محمّد بن الحسن بن احمد بن ولید رحمه اللَّه علیه مى‏گوید: محمّد بن حسن صفّار از محمّد بن حسین بن ابى الخطّاب، از على بن اسباط از اسماعیل بن منصور، از برخى اصحاب نقل کرده که وى گفت: وقتى بدن مطهّر على بن الحسینc را روى تخت گذاردند تا غسل دهند نظر بینندگان به پشت حضرت افتاد که همچون زانوى شتر پینه داشت و این به خاطر کثرت بارهایى بود که به دوش مى‏گذاردند و به منازل فقرا و مساکین حمل مى‏فرمودند.[۱۵۵]
  7. حضرت امام زین العابدینg می‌فرمودند: هرگز به دلیل خویشاوندی بارسول خداn چیزی نخورده ام.[۱۵۶]
  8. حضرت امام سجّادg زمانی که در راهی گذر می‌کرد و می‌دید کلوخی در وسط راه است از مرکب خودپیاده شده و آن را کنار می‌زد تا به رهگذر های بعدی آسیبی نرسد.[۱۵۷]
  9. امام صادقg فرمود: على بن الحسینc گذرش بر جذامیان افتاد، حضرت سوار الاغش بود و آنها صبحانه مى‏خوردند. امام را به صبحانه دعوت کردند، فرمود: اگر روزه نمی‌داشتم می‌پذیرفتم و وقتی به منزلش رفت، دستور فرمود غذایى لذیذ و خوب بسازند، سپس براى صبحانه از آنها دعوت کرد و خود هم با آنها صبحانه خورد.[۱۵۸]
  10. محمّد بن على ماجیلویه رضى اللَّه عنه از محمّد بن یحیى عطّار از محمّد بن احمد بن یحیى بن عمران اشعرى از عباس بن معروف، از محمّد بن سهل حرانى از برخى اصحاب، از حضرت ابى عبد اللَّه نقل کرده که آن حضرت فرمودند: روز قیامت منادى ندا مى‏کند زین‌العابدین کجا است ؟ پس گویا من به على بن الحسینg مى‏نگرم و مى‏بینم که از بین صفوف گام برداشته و جلو مى‏آید.[۱۵۹]
  11. در کتاب کشف الغمّه از ابو عمر زاهد نقل می‌کند که: در کتاب یواقیت نوشته که شیعه، على‌بن الحسینc را سیّد العابدین می‌نامند از این جهت، که «زهرى» در خواب دید دستش آغشته به رنگ حنا است، چنین تعبیر کردند که تو گرفتار یک خونِ خطا، خواهى شد، زهرى در آن موقع فرماندار از طرف بنى امیّه بود. مردى را کیفر نمود در آن حال از دنیا رفت از این پیش آمد چنان ناراحت گردید که فرار کرد و بیابان‏نشینى را اختیار نمود داخل غارى شد و همان جا زندگى می‌کرد تا موهایش بلند شد. على بن الحسینc عازم حج گردید و در بین راه به ایشان عرض کردند مایل نیستى از زهرى دیدن کنى؟ فرمود: بى‏میل نیستم وارد غار شد همین که او را به آن حالت مشاهده نمود، فرمود: بر این کناره‏گیرى تو بیشتر بیمناکم تا از ارتکاب خونى که مبتلاشده‏اى. خون‌بهاى آن شخص را براى خانواده‏اش بفرست، از این غارنشینى دست بردار برو پیش خانواده‏ات و دستورات دینى خود را به کار ببر. زهرى گفت: واقعا مرا از فلاکت نجات بخشیدى خداوند بزرگ خوب می‌داند چه کسى را راهنماى مردم قرار دهد. زهرى از آن پس می‌گفت یک منادى در قیامت فریاد می‌زند از جاى حرکت کند سرور عبادت‏کنندگان، در این موقع حضرت على ‌بن ‌الحسینg از جاى بر می‌خیزد[۱۶۰].

سیره و اخلاق امام سجّادg

  1. محمّد بن جعفر و دیگران گفتند: یکى از بستگان على بن الحسینc خدمت ایشان آمد به طورى که می‌شنید شروع به ناسزا گفتن به آن جناب کرد و سخنى با او نگفت، همین که رفت، امام g به حاضرین گفت: شنیدید چه گفت؟ من مایلم با هم برویم ببینید من چگونه پاسخ او را می‌دهم. گفتند: حاضریم و ما هم مایل بودیم که پاسخ او را بدهى. امام کفش پوشیده به راه افتاد، زیر زبان این آیه را تلاوت می‌کرد: (وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ)[۱۶۱]. فهمیدم که چیزى به او نخواهد گفت. درب منزل آن مرد رسید و او را صدا زده، فرمود: بگویید على بن الحسینg با تو کار دارد. آن مرد بیرون آمد آماده بود که با هر ناراحتى مقابله کند یقین داشت که مولا براى کیفر عمل زشتى که او کرده بود آمده، امامg فرمود: برادر تو هم اکنون پیش من آمدى و چنین و چنان گفتى؟ اگر راست گفتى، از خدا طلب آمرزش می‌کنم و در صورتى که دروغ گفته باشى خدا تو را بیامرزد، آن مرد پیشانى امام را بوسیده و گفت: نه آنچه گفتم در تو نیست من به آن نسبت‌ها شایسته ترم. راوى گفت: آن مرد حسن بن حسن بوده[۱۶۲]‏.
  2. ابو حمزه ثمالى گفت: خدمت زین العابدینg سخن از گرانى نرخ‌ها شد فرمود: مرا کارى نیست، رزق بر خداست گران شود یا ارزان گردد[۱۶۳].
  3. در کتاب فلاح السائل عبد العزیز عبدى از ابن ابى یعفور نقل می‌کند که حضرت صادقg فرمود:هر وقت على بن الحسینg آماده نماز می‌شد تنش می‌لرزید و رنگش زرد می‌شد و مانند شاخه خرما می‌لرزید[۱۶۴].
  4. واقدى از عبداللّه بن محمّد پسر عمرو بن على نقل کرد که هشام ابن اسماعیل با من خیلى بد رفتارى می‌کرد (والى مدینه بود از طرف عبد الملک مروان، ولید بن عبد الملک او را عزل کرد) حضرت على بن الحسینg را به شدت آزرد. پس از آنکه ولید او را عزل نمود دستور داد بایستد تا مردم انتقام خود را بگیرند. حضرت على بن الحسینg از کنار او گذشت. در نزدیکى خانه مروان او را نگه‌داشته بودند و به اسماعیل سلام کرد، على بن الحسینg قبلا دستور داده بود به نزدیکان خود که متعرّض او نشوند[۱۶۵].
  5. در کتاب مناقب می‌نویسد که روایت شده على بن الحسینg غلامش را دو مرتبه صدا زد جوابش را نداد در مرتبه سوم که جواب داد، فرمود: پسرم صداى مرا نشنیدى؟ گفت: بله شنیدم. فرمود: چرا جواب ندادى؟ گفت چون از تو نمی‌ترسیدم، فرمود: الحمدللّه،که غلامم از من بیمناک نیست[۱۶۶].
  6. عمرو بن دینار گفت: زید بن اسامه به حالت احتضار رسید، در آن حال گریه می‌کرد على‌بن‌الحسینg پرسید: چرا گریه می‌کنى؟ گفت: پانزده هزار دینار مقروضم و چیزى ندارم که به وسیله آن بتوانم قرضم را پرداخت کنم. على بن الحسینg فرمود: گریه نکن قرض تو به عهده من، تمام آن را پرداخت کرد[۱۶۷].
  7. زهرى گفت: با حضرت زین العابدینg رفتم پیش عبدالملک بن مروان اثر سجده‏اى که در پیشانى على بن الحسینg دید خیلى بزرگ شمرد. عرض‌کرد: واقعا در راه عبادت خدا کوشش می‌کنى، خداوند به تو عنایت فراوان دارد، پاره تن پیغمبرى، قرابت نزدیک و نسبت زیاد تو مقامى ارجمند بین خانواده خود و اهل زمان دارى، داراى علم و فضل و دین و ورعى هستى که احدى پیش از تو و بعد از تو جز اجداد طاهرین و پاکت داراى این مقام نبوده‏ است و شروع به تعریف و ستایش آن مولا کرد ، امام على بن الحسینg فرمود: آنچه ذکر کردى از لطف خدا و تأیید و توفیقش کجا می‌توان شکر و سپاس نعمت او را نمود؟! آنقدر پیامبرn در نماز ایستاد تا قدم‌هایش ورم کرد، چنان در روزه دارى تشنه می‌شد آب دهانش خشک می‌گردید، گفتند: یا رسول اللّهn مگر خداوند وعده مغفرت به تو نداده؟ می‌فرمود: بنده شکرگزار خدا نباشم؟ خداى را سپاس بر نعمت و آزمایشش و او را ستایش از ابتدا تا انتهاى روزگار، به خدا سوگند اگر اعضایم قطع شود و چشمانم بر روى سینه‏ام بیفتد هنوز سپاس یک دهم از یک نعمت از نعمتهاى بى‏شمارش را نکرده‏ام، ستایش تمام ستایش‌گران به یک نعمت او نمی‌رسد. به خدا سوگند از کوشش در شکرگزارى فرو گذار نخواهم بود تا او ببیند که پیوسته در ستایش اویم در شب و روز آشکارا و پنهان، اگر خانواده‏ام و مردم بر من حقوقى نداشتند که به ناچار باید آن حقوق را مراعات نمود پیوسته چشم به آسمان می‌دوختم و دل در گرو او می‌نهادم تا جان در بدن دارم. در این موقع اشک از دیدگان فرو ریخت عبدالملک نیز گریه کرد، گفت: چقدر فاصله است بین بنده‏اى که جویاى آخرت باشد و در آن راه کوشش کند و بین کسى که طالب دنیا است از هر راه که شد، دیگر نصیبى در آخرت ندارد و آنگاه از نیازهاى مولا سؤال کرد و علّت آمدنش را پرسید و وساطت او را در باره کسانى که واسطه شده بود پذیرفت و مبلغ هنگفتى در اختیار ما گذاشت[۱۶۸].
  8. در کتاب مناقب می‌نویسد شیطان به صورت افعى که داراى ده سر است با نیش‌هاى تیز درآمد، چشمهاى قرمز سهمگین داشت از درون زمین محل مسجد حضرت امام زین العابدینg درآمد و در محراب عبادتش پیچید، امام را هراسى در دل پیدا نشد و به او توجّهى ننمود. شروع کرد با نیش‌هاى خود سر انگشتان امام را گاز گرفتن و نیش می‌زد، باز به او توجّه نکرد و پایش را بر نمی‌داشت هیچ شک و اشتباه در نماز و قرآنش پیش نیامد. در این موقع از آسمان شهاب آتش زایى بر شیطان فرود آمد همین که این شهاب را دید فریادى زد و به صورت اولى خود کنار على بن الحسینg ایستاد، گفت: یا على بن الحسینg تو سرور عبادت‏کنندگانى چنانچه این نام را گرفته‏اى من شیطانم! به خدا قسم، عبادت پیغمبران از پدرت آدم تا زمان تو را دیده‏ام، کسى را چون تو عابد نیافته‏ام شیطان رفت امامg همان طور مشغول نماز خود بود و سخن شیطان‏ او را از نماز باز نمی‌داشت تا نمازش تمام شد[۱۶۹].
  9. در کافى است عبداللّه بن حارث گفت: حضرت امام زین العابدینg شیشه‏اى از مشک به همراه داشت و هر وقت به نماز می‌ایستاد از آن بر خود می‌مالید[۱۷۰].
  10. حضرت صادقg فرمود: یکى از غلامان حضرت امام زین العابدینg در شب سردى با امامg برخورد نمود که جبّه[۱۷۱] و ردایى از خز و عمامه‏اش نیز از خز بود و خود را غالیه (عطر مخصوصى) عطر آگین کرده بود. غلام عرض‌کرد: آقا در چنین ساعتى با چنین سر وضعى کجا تشریف می‌برید؟ فرمود: می‌روم به مسجد جدّم پیغمبرn تا از خداوند حوریه خواستگارى کنم[۱۷۲].
  11. ثمالى گفت: زین العابدینg را دیدم نشسته یک پاى بر روى ران دیگرش نهاده، گفتم: مردم این طور نشستن را زشت می‌شمارند و می‌گویند این نشستن خداست، فرمود: به واسطه خستگى و رنجورى این طور نشسته‏ام خدا را خستگى و رنج فرا نمی‌گیرد و خواب و چرت برایش نیست[۱۷۳].
  12. حضرت صادقg فرمود على بن الحسینc وقتى سوار می‌شد روى مرکب خود پارچه‏اى از مخمل قرمز می‌نهاد و بر آن سوار می‌شد[۱۷۴].
  13. حضرت صادقg فرمود زین العابدینg سه مرتبه مریض شد هر مرتبه وصیّت مخصوصى می‌کرد پس از بهبودى وصیّت خود را اجرا می‌نمود[۱۷۵].
  14. در کتاب امالى شیخ طوسی آمده است که فاطمه دختر امیرالمؤمنینg چون ناراحتى حضرت زین العابدینg را از عبادت مشاهده کرد، رفت پیش جابر بن عبد اللّه انصارى فرمود: جابر تو که از صحابه پیامبرى ما بر شما حقوقى داریم، یکى از آنها این‌است که اگر دیدید یک نفر از ما خود را از پرستش و عبادت زیاد به کشتن می‌دهد او را تذکر دهید و بخواهید جان خود را حفظ نماید. اینک على بن الحسین gیادگار برادرم رنجور و ناتوان شده و از زیادى عبادت پیشانى و دو کف دست و زانوانش پینه بسته، جابر به طرف خانه حضرت امام زین العابدینg رهسپار شد، درب خانه حضرت باقرg با چند نفر از بچه‏هاى بنى هاشم بودند، جابر آن جناب را دید مى‏آید گفت: راه‏ رفتن تو شبیه راه رفتن پیامبرn است تو که هستى پسر جان؟ فرمود، من محمّد بن على بن الحسینمb. جابر شروع به گریه نموده و گفت: به خدا قسم، تو واقعا شکافنده (باقر) علمى، نزدیک من بیا پدرم فدایت، همین که نزدیک آمد گریبانش را روى آن باز نمود دستش را روى سینه‏اش گذاشته بوسید و صورت و گونه‏اش را روى آن گذاشت گفت: من از طرف جدّت پیامبرn به تو سلام می‌رسانم، او به من دستور داد که با تو چنین کنم. به من فرمود: تو زنده خواهى بود یکى از فرزندانم به نام محمّد را درک کنى که شکافنده دانش است و فرمود: تو آنقدر عمر می‌کنى که کور می‌شوى باز بینا خواهى شد. بعد گفت، از پدرت برایم اجازه بگیر. حضرت باقرg داخل شد و جریان را عرض‌کرد که پیرمردى بر در خانه است و با من چنین و چنان کرد، امامg فرمود: او جابر بن عبداللّه است، پرسید از تمام بچه‌ها فقط با تو چنان گفت و چنان کرد؟

عرض‌کرد: بلى فرمود: قصد بدى نداشته خواسته است خون تو را به جوش آورد، اجازه ورود به جابر داد. داخل شد و دید از عبادت زرد و ناتوان شده، امامg از جاى حرکت نمود و احوال‌پرسى شایانى از جابر کرده او را پهلوى خود نشاند. جابر شروع به صحبت نموده گفت: یا بن رسول اللّه مگر نمی‌دانى خداوند بهشت را براى شما و دوستانتان آفریده و جهنم را براى دشمنان و مخالفین شما پس چرا این قدر خود را ناراحت می‌کنید؟ حضرت امام زین‌العابدینg فرمود: اى صحابه پیامبرn! مگر جدّم نمی‌دانست که آمرزیده شده است پس چرا کوشش در عبادت می‌کرد پدر و مادرم فدایش، جایى که پاهایش تا ساق ورم کرد؟ عرض‌کردند: با اینکه گناه گذشته و آینده‏ات را خدا بخشیده باز چنین عبادت می‌کنى؟ فرمود: بنده شاکر خدا نباشم؟ وقتى جابر دید سخنش در آن آقا اثرى ندارد که دست از جدیّت باز دارد، عرض‌کرد: آقا پس جان خود را حفظ کن تو از خانواده‏اى هستى که خداوند به واسطه آنها بلا را دفع می‌کند و رنج و ناراحتى را برطرف می‌نماید و از آسمان‏ باران می‌فرستد، امام فرمود: جابر من از روش پدر و جدّم دست بر نمی‌دارم تا زنده باشم. جابر به کسانى که حضور داشتند گفت: من در میان اولاد انبیا چون على ابن الحسینg ندیده‏ام مگر یوسف پیغمبرgرا، به خدا قسم فرزندان على بن الحسینg بهتر از فرزندان یوسف بن یعقوب هستند از این خانواده است کسى که زمین را پر از عدل و داد می‌نماید چنانچه پر از ستم شده[۱۷۶].

  1. در کتاب خصال می‌نویسد حضرت باقرg فرمود: على بن الحسینc در شبانه روز هزار رکعت نماز می‌خواند همان طور که امیرالمؤمنینg می‌خواند زیرا پانصد نخله خرما داشت، در کنار هر درخت دو رکعت نماز می‌خواند. هر وقت به نماز می‌ایستاد رنگش تغییر می‌کرد چون بنده ذلیلى در مقابل پادشاه مقتدرى می‌ایستاد اعضایش از خوف خدا می‌لرزید چنان نماز می‌خواند مثل کسى که آخرین نماز اوست و دیگر بعد از این عمر نمی‌کند تا نماز بخواند، یک روز نماز می‌خواند ردا از شانه‏اش افتاد آن را درست نکرد تا نمازش تمام شد.یکى از اصحاب در مورد این کار سوال کرد فرمود: واى بر تو می‌دانى در مقابل چه کسى هستم؟ نماز بنده آن‌قدر قبول مى‏شود که با دل توجّه داشته باشد، آن مرد عرض‌کرد: پس در این صورت ما هلاک شدیم؟! فرمود: نه، خداوند نقص نمازهاى شما را به وسیله نافله جبران می‌کند. در شب تاریک از منزل خارج می‌شد و انبان‌ها[۱۷۷] را بر پشت می‌کشید که درون آنها کیسه‏هاى پول از درهم و دینار بود گاهى با پشت خود خوراکى یا هیزم حمل می‌نمود به در خانه محتاجین مى‏آمد یک یک در می‌زد هر کس درب را باز می‌کرد به او می‌داد. هر وقت به فقیرى چیزى می‌داد صورت خود را می‌پوشانید تا او را نشناسند، بعد از شهادتشان نیافتند کسى را که چنین کند، فهمیدند آن کس على ابن الحسینg بوده. وقتى پیکر آن امام را بر روى تخته گذاشتند براى غسل بر پشت مبارکش اثرى چون کوهان شتر بود، به واسطه انبان‌هایى که به در خانه‏ فقرا و مستمندان می‌برد.

یک روز بیرون آمده بود با ردایى از خز، گدایى سر راهش را گرفت و چنگ بر ردا زد امامg ردا را رها کرده و رفت. در زمستان لباس خز مى‏خرید و در تابستان می‌فروخت و بهایش را صدقه می‌داد. در روز عرفه چشمش به گروهى افتاد که از مردم درخواست کمک می‌کردند فرمود: واى بر شما! در چنین روز از غیر خدا درخواست می‌کنید؟! امروز امید است که بچه‏هاى در رحم با اینکه عملى انجام نداده‏اند سعادتمند شوند. آن جناب از غذا خوردن با مادر خود امتناع داشت، سؤال کردند که شما با آن کوششى که در باره رحم دارى و از همه مردم نسبت به خویشاوند مهربانترى چرا با مادر خود غذا نمی‌خورى؟ فرمود: من می‌ترسم لقمه‏اى را بردارم که چشم مادرم به آن لقمه باشد. شخصى عرض‌کرد: یا بن‌رسول‌اللّه! من شما را در راه خدا بسیار دوست می‌دارم، گفت: بار خدایا من به تو پناه می‌برم از اینکه کسى مرا به واسطه تو دوست داشته باشد ولى تو مرا دشمن بدارى.

با شتر مخصوصى که داشت بیست مرتبه به حج رفت حتّى یک بار هم آن شتر را با شلاق نزد، وقتى شتر مرد دستور داد او را دفن کنند تا پیکرش را درنده‏ها نخورند. اوصاف امام را از کنیزش پرسیدند، گفت: مختصر بگویم یا مطوّل؟ گفتند: نه مختصر. گفت: هرگز روز برایش غذا نیاوردم (یعنى پیوسته روزه داشت) و هرگز شب برایش رخت‌خواب پهن نکردم (یعنى شبها پیوسته به عبادت مشغول بود) روزى گذشت از کنار چند نفر که بدگویى از او می‌کردند فرمود: اگر راست می‌گویید خدا مرا بیامرزد و اگر دروغ می‌گویید خدا شما را بیامرزد.

حضرت عهده دار مخارج صد خانوار از فقرا مدینه بود، خوشحال می‌شد اگر بر سر سفره‏اش یتیمان درماندگان و زمین‏گیران و بیچارگان که وسیله گذران ندارند حاضر می‌شدند، کسى که داراى خانواده بود از غذاى خود براى خانواده آنها می‌برد. شروع به خوردن غذا نمی‌کرد مگر اینکه ابتدا به مقدار آن غذا صدقه می‌داد، در هر سال هفت پینه از محل سجده‏اش کنده می‌شد به واسطه زیاد نماز خواندن همه آنها را جمع می‌کرد، پس از شهادتشان با او دفن نمودند. بیست سال بر پدرش امام حسینg گریه کرد، هر وقت غذا مى‏آوردند اشک می‌ریخت تا اینکه یکى از غلامانش گفت: آقا ممکن است یک روز گریه شما تمام شود؟! فرمود: واى بر تو! یعقوب دوازده پسر داشت یکى از نظر او پنهان شد از زیادى گریه چشمانش سفید شد و موى سرش از کثرت اندوه به پیرى تبدیل شد و از غم خمیده شد با اینکه پسرش زنده بود، من دیدم در کنارم پدر و برادر و عمو و هفده نفر از خانواده‏ام کشته شدند چگونه اندوهم تمام مى‏شود[۱۷۸].

  1. به زهرى گفتند:چه کسى در دنیا از همه مردم زاهدتر است ؟ گفت: على‌بن‌الحسینg، بین او و محمّد بن حنفیه اختلافى بود در صدقات على بن ابى طالبgبه ایشان پیشنهاد کردند اگر به ولید بن عبد الملک مراجعه کنى رفع این گرفتارى را می‌نماید زیرا بین او و محمّد بن حنفیه دوستى است. در آن زمان حضرت امام زین العابدین g و ولید هر دو در مکّه بودند، فرمود: واى بر تو! در حریم خدا از غیر خدا طلب می‌کنی؟ من دنیا را از خدا میل ندارم طلب کنم چگونه از مخلوقى چون خودم طلب کنم. زهرى گفت: به واسطه این زهد و پارسایى خداوند هیبت او را در دل ولید انداخت که به نفع او حکومت کرد[۱۷۹].
  2. سفیان بن عیینه از زهرى پرسید: على بن الحسینg را دیده‏اى؟ گفت: آرى کسى از او با فضیلت‏تر نیست خدا شاهد است که برایش دوستى در پنهانى و دشمنى آشکارا نمى‏بینم. گفتند: این جریان چگونه است؟ گفت: هر کس به او کمال علاقه و محبت را داشت وقتى مقام و شخصیت و فضیلت حضرت امام زین العابدینg را مشاهده می‌کرد بر او رشک[۱۸۰] می‌برد. هر کس با او دشمن بود باز به واسطه شدت مدارایى که داشت با او معامله دوستانه می‌کرد[۱۸۱].
  3. حضرت صادق g فرمود: پدرم می‌گفت: حضرت زین العابدین g هر وقت به نماز می‌ایستاد چون ساقه درختى بود که حرکت نمی‌کرد مگر مقدارى که باد حرکت دهد[۱۸۲].
  4. امام صادقg موقعى که جدّم على بن الحسینg به نماز بر مى‏خاست، رنگ صورت او دگرگون مى‏شد و چون به سجده مى‏رفت، تا از فشار سجده، سر و جانش در عرق نمى‏شد، سر بر نمى‏داشت.[۱۸۳]
  5. تهذیب می‌نویسد: حضرت على بن الحسینg از مدینه به مسجد کوفه آمد، فقط چهار رکعت نماز در مسجد کوفه خواند سوار شتر خود شده راه مدینه را از پیش گرفت[۱۸۴].
  6. در کتاب اصول کافى آمده است که حضرت صادقg فرمود: حضرت زین العابدینg هر وقت ماه رمضان می‌شد سخن جز به دعا و تسبیح و استغفار و تکبیر نمی‌گفت، پس از افطار عرض می‌کرد: بار الها! اگر بخواهى بیامرزى مى‏آمرزى[۱۸۵].
  7. حضرت صادقg فرمود: على بن الحسینc هر وقت خطبه عقد را می‌خواند خیلى مختصر و کوتاه اجرا می‌کرد. بر سر سفره غذا بلا فاصله می‌گفت « الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ » استغفار می‌کرد و می‌فرمود: این ازدواج را برقرار کردم با همان شرطى که خداوند مقرّر فرموده‏[۱۸۶].
  8. از سفیان بن عیینه نقل شده که زهرى گفت: در شب سردى بارانى حضرت زین العابدینg را دیدم که بر پشت خود انبانى آرد گرفته و می‌رفت، عرض‌کردم: این چیست؟ فرمود: سفرى در پیش دارم که زاد و توشه آن را به مکانى مطمئن حمل می‌کنم، عرض‌کردم: غلام من در خدمت شما است اجازه بدهید بردارد، قبول نکرد. گفتم: اجازه بدهید خودم بردارم، من شما را از بردن این بار گران بى‏نیاز می‌کنم.

فرمود: من خود را بى‏نیاز نمی‌کنم از برداشتن چیزى که سبب نجات من در سفر آینده است و ورود مرا به منزل آینده، بى‏خطر می‌کند. تو را به خدا قسم می‌دهم، راه خود را بگیر و مرا به حال خود رها کن، راه خویش را گرفتم و پس از چند روز خدمتش رسیده عرض کردم: از آن مسافرتى که قرار بود خبرى نیست. فرمود: آن طور که خیال کردى نبود آن سفر مرگ بود که خود را آماده آن مسافرت می‌کردم، زیرا آمادگى براى مرگ به این است که از حرام خوددارى کنى و در راه خدا دستگیرى نمایى[۱۸۷]‏.

  1. محمّد بن الحسن از حسین بن ابان، از حسین بن سعید، از حمّاد بن عیسى، از برخى اصحاب از ابو حمزه ثمالى نقل کرده که وى گفت: على بن الحسینg را در نماز دیدم که عبای آن حضرت از روى یکى از شانه‏هایشان افتاده بود آن را مرتّب و منظم نکردند تا از نمازشان فارغ شدند، از آن حضرت راجع به آن پرسیدم، حضرت فرمودند: واى بر تو! آیا مى‏دانى در مقابل چه کسى من بودم؟! بنده نمازش قبول نمى‏شود مگر آن مقدارى که شخص به قلبش، اقبال بر آن دارد(به آن توجّه کند).[۱۸۸]
  2. ابان بن تغلب گفت: به حضرت صادقg عرض کردم: من دیده بودم هر وقت على‌بن‌الحسینg وارد نماز می‌شد رنگش تغییر می‌کرد، فرمود: به خدا سوگند على‌بن‌الحسینg مى‏شناخت آن کسى را که در مقابلش می‌ایستاد[۱۸۹].
  3. در کتاب کافى آمده است که حضرت صادقg فرمود: على بن الحسینc سحرگاه در طلب روزى خارج می‌شد، عرض کردند: آقا کجا می‌روید؟ فرمود: به خانواده‏ام صدقه می‌دهم ، عرض کردند: به خانواده‏ات صدقه می‌دهى؟! فرمود: هر کس از راه حلال جستجوى روزى نماید آنچه به دست آورده (و براى خانواده خود خرج نماید) از طرف خدا براى او صدقه حساب مى‏شود[۱۹۰].
  4. در کتاب دعوات راوندى آمده است که حضرت باقرg فرمود: پدرم فرمود: سخت مریض شدم، پدرم به من گفت: چه میل دارى؟ گفتم: مایلم آنچه خدا برایم خواسته، بر خلاف آن درخواستى نداشته باشم. فرمود: احسن، شبیه ابراهیم خلیل صلوات اللّه علیه شده‏اى، چنانچه جبرئیل به او گفت: حاجتى دارى؟ گفت در مقابل خدا اظهار نظرى ندارم او کافى است و خوب نگهبانى است[۱۹۱].
  5. ابو حازم می‌گفت: کسى از خانواده بنى هاشم ندیدم که از على بن الحسینc بهتر باشد در هر شبانه روز هزار رکعت نماز می‌خواند تا در پیشانى و محل سجده‏اش پینه بست، مثل پینه‏اى که بر زانوى شتر مى‏بندد.[۱۹۲]
  6. عبد الرزّاق گفت، کنیز على بن الحسینg بر روى دست آقا در حال وضو آب می‌ریخت، آفتابه از دستش افتاد و بر صورت امامg وارد شد، صورتش را مجروح‏ کرد سر را به جانب او بلند کرد کنیز گفت: (وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ) فرمود: خشم خود را فرو بردم باز کنیز گفت: (وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ‏) فرمود: خدا از تو گذشت عرض کرد: (وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ‏) فرمود: برو تو را آزاد کردم[۱۹۳].
  7. در کتاب امالى شیخ صدوق می‌نویسد که حضرت صادقg فرمود: در مدینه، مرد مسخره‏اى بود که مردم را می‌خنداند. او گفت: من نتوانستم همین مرد را بخندانم، (منظورش على بن الحسینg) بود. یک روز امامg رد می‌شد به همراه دو غلامش، آن مرد پیش آمد و ردا از دوش مبارکش گرفته فرار کرد غلام‌ها از پى او رفتند ردا را گرفتند و بر دوش امام gنهادند، فرمود: این شخص کیست؟ عرض‌کردند: مردى شوخى‏گرى است که مردم مدینه را می‌خنداند. فرمود: به او بگویید، خدا یک روزى خواهد داشت که در آن روز بیهوده گران زیان می‌کنند[۱۹۴].
  8. در کتاب عیون اخبار الرّضا آمده است که حضرت صادقg فرمود: على بن الحسینc همیشه با رفیقانى مسافرت می‌کرد که ایشان را نمی‌شناختند و شرط می‌کرد در کارهایى که احتیاج داشتند خدمتکار آنها باشد. یک مرتبه با گروهى مسافرت کرد شخصى به آنها برخورد که امام را شناخت، گفت: می‌دانید این شخص کیست؟ گفتند: نه. گفت این على بن الحسینg است. از جاى حرکت نموده، دست و پایش را بوسیدند و گفتند: یا بن رسول اللّه! می‌خواستى ما را به آتش جهنم بسوزانى اگر اسائه ادبى می‌کردیم؟! دیگر براى همیشه هلاک می‌شدیم شما را چه واداشت که چنین کنید؟ فرمود: زمانى با گروهى مسافرت کردیم که مرا می‌شناختند به خاطر پیغمبرg درباره من آنقدر لطف می‌نمودند که استحقاق آن را نداشتم. من می‌ترسیدم شما هم چنین کنید، به همین جهت ناشناس بودن برایم بهتر بود[۱۹۵].
  9. شقیق بلخى گفت: از على بن الحسینg پرسیدند چگونه صبح کردید؟ فرمود: در حالى صبح کردم که از هشت طرف مرا جستجو می‌کنند، خداوند مرا به انجام واجبات دعوت می‌کند و پیامبرn را به انجام سنّت، خانواده، مرا براى تهیه زاد و توشه، نفس، به شهوت رانى و شیطان، به پیروى از خود و دو ملک موکّل دعوت به کار درست و ملک الموت روح من و قبر، پیکر مرا دعوت می‌کرد، من در بین هشت امر گرفتارم[۱۹۶].
  10. روایت شده که موسى بن جعفرg خوش صدا بود و قرآن خوب می‌خواند، روزى فرمود: حضرت على بن الحسینg که قرآن می‌خواند بعضی از رهگذران که صداى آن جناب را مى‏شنیدند از صداى ایشان غش می‌کردند، امامg اگر کمال قدرت خود را در این امور اظهار کند مردم تاب تحمل ندارند. عرض‌کردند: مگر پیامبرn بر مردم نماز نمی‌خواند و صدایش به قرآن بلند نمی‌شد؟ فرمود: پیامبرn به اندازه‏اى که طاقت داشتند، می‌خواند[۱۹۷].
  11. در کتاب کافى است على بن الحسینg از همه مردم خوش صوت‏تر بود، در قرائت قرآن؛ سقّاها در خانه‏اش می‌گذشتند همان جا می‌ایستادند و گوش به قرآن خواندن ایشان می‌دادند. حضرت موسى بن جعفرg نیز خوش‏صداترین مردم بود[۱۹۸].
  12. یونس بن یعقوب از حضرت صادقg نقل کرد که فرمود: على بن الحسینg هنگام شهادتشان به فرزندش امام باقرg فرمود: با این شتر بیست مرتبه به حجّ رفته‏ام و یک شلاق به او نزده‏ام، هر وقت مرد او را دفن کن که گوشتش را درندگان نخورند زیرا پیغمبرn فرمود: هر شترى که هفت مرتبه در موقف عرفات حاضر باشد خداوند او را از چهار پایان بهشت قرار می‌دهد و نسل او را مبارک می‌کند. وقتى شتر مرد، حضرت باقرg گودالى حفر نمود و او را دفن کرد[۱۹۹].
  13. حضرت صادقg فرمود زین العابدینg روزى که روزه می‌گرفت دستور می‌داد گوسفندى ذبح کنند و گوشتهایش را تکه تکه کنند و بپزند، هنگام افطار که می‌شد، مى‏آمد کنار دیگ به طورى که بوى آب گوشت به مشامش می‌خورد با اینکه روزه بود. می‌فرمود: ظرفها را بیاورید. این ظرف براى خانواده فلانى و این ظرف براى خانواده فلانى تا دیگ‌ها تمام می‌شد بعد مقدارى نان و خرما مى‏آوردند این غذا و شام خودش بود[۲۰۰].
  14. در کتاب محاسن آمده است که ابن سنان از حضرت صادقg نقل کرد که هر وقت حضرت زین العابدینg براى سفر حج یا عمره می‌رفت از بهترین خوراکی‌ها از قبیل بادام شکر خوراکیهاى ترش و شیرین استفاده می‌نمود.[۲۰۱]
  15. هشام بن سالم گفت: حضرت على بن الحسینc انگور را خیلى دوست داشت، روزى، روزه داشت. پس از افطارى مقدارى انگور برایش آوردند، کنیزى یک خوشه آورد و در مقابل آقا گذاشت. گدایى در منزل آمد و انگور را به او داد. کنیز انگور را از گدا خرید باز براى امامg آورد گداى دیگرى آمد باز انگور را به او داد و کنیز براى مرتبه دوم از گدا خرید تا سه مرتبه و در مرتبه چهارم انگور را میل نمود[۲۰۲].
  16. حضرت صادقg فرمود: على بن الحسینg مرکب سوارى تا صد دینار می‌خرید، به واسطه اهمیتى که به شخصیّت خود می‌داد.[۲۰۳]
  17. در کتاب خرایج آمده است که در خدمت حضرت صادقg سخن از شهادت حضرت امام حسینg و جریان فرزندش در بردن به شام شد. فرمود: وقتى وارد زندان شد یکى از حاضرین به دیگرى گفت: چقدر این دیوار خوب است روى دیوار نوشته‏اى رومى‏ بود، حضرت زین العابدینg آن را خواند. نگهبانان به زبان رومى به یکدیگر گفتند در میان این اسیران کسى شایسته‏تر از این جوان به خون‌خواهى آن شهید نیست (منظورشان على بن الحسینg بود).[۲۰۴]
  18. عبداللّه بن موسى از پدر خود و او از جدّش نقل کرد که مادرم فاطمه دختر حضرت امام حسینg پیوسته مرا وادار می‌کرد کنار دایی‌ام على بن الحسینg بنشینم و هر وقت خدمت ایشان مى‏نشستم استفاده زیاد می‌بردم یا ترس از خدا در دلم تهیج[۲۰۵] می‌شد، زیرا می‌دیدم چگونه از خدا می‌ترسد و یا دریچه‏اى از علم به رویم گشاده می‌شد[۲۰۶].
  19. عبد اللّه بن محمّد قرشى گفت: حضرت زین العابدینg هر وقت وضو می‌گرفت صورتش زرد می‌شد، خانواده‏اش عرض می‌کردند: این چه حالت است؟ می‌فرمود: می‌دانید میخواهم در مقابل چه کسى بایستم؟![۲۰۷]
  20. ابى اسامه از حضرت صادقg نقل کرد که فرمود: على بن الحسینg می‌فرمود: نوشیدن هیچ نوشیدنى بر من گواراتر از فرو بردن خشم نیست که متعاقب آن صبر باشد. هرگز مایل نیستم معامله کنم فرو بردن چنین خشمى را با شتران سرخ موى. می‌فرمود: صدقه، خشم پروردگار را فرومى‏نشاند. هرگز تکبّر و خودخواهى نداشت، صدقه را می‌بوسید قبل از اینکه در دست گدا قرار دهد. عرض‌کردند: چرا چنین می‌کنى؟! می‌فرمود: من دست گدا را نمى‏بوسم من دست پروردگار را می‌بوسم زیرا قبل از اینکه در دست سائل قرار گیرد در دست خدا قرار می‌گیرد. گاهى در بین راه برخورد به کلوخ و سنگى می‌کرد، از مرکب سوارى خود پیاده می‌شد و آن را از سر راه بر میداشت و کنار می‌انداخت. روزى از چند نفر مجذوم (کسی که جذام دارد)گذشت، به آنها سلام کرد آنها غذا می‌خوردند امامg رد شد، سپس فرمود: خداوند متکبّرین را دوست نمی‌دارد، برگشت و به آنها فرمود: من روزه هستم، گفت: اینها را بیاورید منزل ما، آنها را به خانه برد پذیرایى کرد و کمک مالى نیز نمود[۲۰۸].
  21. سعید بن کلثوم گفت: خدمت حضرت صادقg بودم صحبت از امیرالمؤمنینg شد شروع کرد به ستایش نمودن و آن تعریفى که شایسته حضرت امام علىg بود، نمود. فرمود به خدا سوگند على بن ابى طالبg هرگز لب خود را از دنیا به حرام نیالود تا از دنیا رفت. هر گاه دو کار دینى پیش مى‏آمد همیشه آن کار که سخت‏تر بود انتخاب می‌کرد. هیچ کس طاقت انجام کارهاى پیغمبرn را جز او نداشت. گرچه طورى اعمال دینى را انجام می‌داد مثل کسى که بین بهشت و جهنم قرار گرفته آرزوى ثواب بهشت و ترس از کیفر دوزخ دارد. از مال خود که با زحمت بسیار به دست آورده بود هزار بنده آزاد کرد در راه خدا و نجات از آتش، گرچه خوراک خانواده خود را از روغن زیتون و سرکه و خرماى عجوه[۲۰۹] قرار می‌داد. لباسش کرباس بود که اگر آستینش بلند بود با قیچى زیادى را جدا می‌کرد. هیچ کدام از فرزندانش در لباس فقه بیشتر از على بن الحسینg به او شباهت نداشت. روزى فرزندش حضرت باقرg خدمت پدر رسید، دید از عبادت به جایى رسیده که هیچ کس چنان نشده، رنگش از بی خوابى زرد شده و چشمهایش از گریه قرمز شده پیشانى‏اش پینه بسته و دماغش از سجده فرو رفته و دو ساق پایش از ایستادن در نماز ورم کرده بود. حضرت باقرg فرمود: وقتى پدرم را به این حالت دیدم، نتوانستم خود را نگه دارم به گریه افتادم از دلسوزى به حال پدرم، در آن موقع پدرم در اندیشه بود. مختصرى که از ورود من گذشت متوجّه من شده فرمود: پسرم یکى از این‏صحیفه‏ها را که در آن عبادت على بن ابى طالبg است بده، تقدیمش کردم مختصرى خواند از ناراحتى روى زمین گذاشت و فرمود: چه کسى قدرت دارد که چون على بن ابى طالبg خدا را پرستش کند[۲۱۰].
  22. در کتاب مناقب می‌نویسد که هر وقت على بن الحسینg از وضوى نماز فارغ می‌شد رعشه‏اى مخصوص او را فرا می‌گرفت. عرض کردند: آقا شما را چه مى‏شود؟ می‌فرمود: واى بر شما! می‌دانید می‌خواهم مقابل چه کسى بایستم و می‌خواهم با چه کسى راز و نیاز کنم[۲۱۱]؟
  23. در تهذیب الاحکام می‌نویسد، حضرت صادقg فرمود: هر وقت على بن الحسینg به نماز می‌ایستاد رنگش تغییر می‌کرد، وقتى به سجده می‌رفت سر بر نمی‌داشت تا عرق می‌ریخت[۲۱۲].
  24. حضرت باقرg فرمود: على بن الحسینg در هر شبانه روز هزار رکعت نماز می‌خواند، باد چون خوشه گندم او را به این طرف و آن طرف مایل می‌کرد. پانصد درخت خرما داشت که کنار هر کدام دو رکعت نماز می‌خواند. وقتى به نماز می‌ایستاد رنگش تغییر می‌کرد، مانند بنده ذلیلى در مقابل فرمانروایى عظیم. وقتى به نماز می‌ایستاد هیچ چیز او را جز نماز به خود مشغول نمی‌کرد و صدایى را نمی‌شنید از شدّت توجّهى که به نماز داشت. یکى از فرزندانش از بلندى پرت شد و دستش شکست، فریاد اهل خانه بلند شد همسایه‏ها آمدند و شکسته بند آوردند بچه از درد فریاد می‌زد هیچ کدام از اینها را حضرت زین‌العابدینg متوجّه نشد. فردا صبح دید دست بچّه به گردنش بسته است، پرسید چه شده؟ جریان را خدمتش عرض کردند. آتش‏سوزى اتفاق افتاد در همان خانه‏اى که امامg در سجده بود فریاد می‌زدند آقا! یا بن رسول اللّه آتش، آتش. سر از سجده بر نداشت تا بالاخره آتش را خاموش کردند، عرض‌کردند: آقا چرا توجّه به آتش افروخته نداشتید؟ فرمود: متوجّه آتش بزرگ (قیامت) بودم[۲۱۳].
  25. اصمعى گفت: شبى اطراف کعبه در طواف بودم چشمم به جوانى خوش قد و قامت افتاد که گیسوانش از دو طرف آویزان بود، چنگ به پرده کعبه زده می‌گوید: خدایا چشمها به خواب رفت و ستارگان بالا رفتند، تو فرمانرواى زنده و پایدارى پادشاهان درب قصرهاى خود را بسته‏اند و نگهبانان را به نگهبانى گماشته‏اند، امّا در خانه تو براى هر که تقاضایى داشته باشد باز است، پناه به تو آورده‏ام تا نظر لطفى به من نمایى یا ارحم الرّاحمین. این اشعار را نیز خواند:
یَا مَنْ یُجِیبُ دُعَا الْمُضْطَرِّ فِی الظُّلَمِ یَا کَاشِفَ الضُّرِّ وَ الْبَلْوَى مَعَ السَّقَمِ
قَدْ نَامَ وَفْدُکَ حَوْلَ الْبَیْتِ قَاطِبَهً ‏ وَ أَنْتَ وَحْدَکَ یَا قَیُّومُ لَمْ تَنَمْ ‏
أَدْعُوکَ رَبِّ دُعَاءً قَدْ أَمَرْتَ بِهِ ‏ فَارْحَمْ بُکَائِی بِحَقِّ الْبَیْتِ وَ الْحَرَمِ ‏
إِنْ کَانَ عَفْوُکَ لَا یَرْجُوهُ ذُو سَرَفٍ ‏ فَمَنْ یَجُودُ عَلَى الْعَاصِینَ بِالنِّعَمِ ‏

اصمعى گفت از پى آن آقا رفتم تا شناختمش که زین العابدینg است[۲۱۴].

  1. طاوس فقیه (یمانى) گفت: زین العابدینg را دیدم که پس از نماز عشا تا سحر مشغول طواف و عبادت بود همین که مشاهده کرد خلوت شد و کسى نیست چشم به آسمان دوخته گفت: الهى ستارگان غروب کردند چشم مردمان به خواب رفت در خانه تو باز است براى نیازمندان، خدایا آمده‏ام که از من درگذرى و مرا ببخشى و چهره جدّم محمّدn را در قیامت به من نشان دهى. در این موقع سیلاب اشک از دیده حضرت فرو ریخت، عرض‌کرد: خدایا به عزت و جلالت قسم با معصیت خود نمی‌خواستم مخالفت با تو کنم و نه در هنگام معصیت شک در وجود تو داشتم و نه جاهل به کیفرگیرى سخت تو بودم و نه می‌خواستم خود را در معرض شکنجه تو قرار دهم ولى نفس مرا واداشت و پرده پوشى تو نیز به آن کمک نموده. بارالها! اکنون چه کسى مرا از عذاب تو می‌رهاند و چنگ به دامن که بزنم. اگر دست مرا قطع کنى اى واى! فردا چگونه در مقابل تو بایستم وقتى به سبکباران اجازه دهند ولى سنگین باران را در جهنم اندازند. خدایا آیا فردا با سبکباران خواهم بود یا با سنگین باران؟! اى واى بر من! هر چه عمرم طولانى مى‏شود گناهم زیادتر می‌گردد و توبه نمی‌کنم، یک وقت نمی‌رسد که از خدایم خجالت بکشم، سیلاب اشک از دیده فرو ریخته این شعر را خواند:
أَ تُحْرِقُنِی بِالنَّارِ یَا غَایَهَ الْمُنَى فَأَیْنَ رَجَائِی ثُمَّ أَیْنَ مَحَبَّتِی ‏
أَتَیْتُ بِأَعْمَالٍ قِبَاحٍ زَرِیَّهٍ وَ مَا فِی الْوَرَى خَلْقٌ جَنَى کَجِنَایَتِی

باز اشک ریخته گفت منزّهى خدایا، چنان آلوده به معصیت می‌شوند مثل اینکه تو نمى‏بینى چنان حلم می‌ورزى چون کسى که معصیتش را نکرده‏اند آن‌چنان با خلق مهربانى می‌کنى مثل کسى که احتیاج به آنها دارد و با اینکه خدایا تو از همه آنها بى نیازى، در این موقع به روى زمین به حالت سجده افتاد.

طاوس گفت: من نزدیک شدم سرش را برداشته روى زانوانم گذاشتم چنان گریه مرا فرا گرفت که اشکم بر روى صورت آن مولا ریخت، از جاى حرکت نموده، نشست، فرمود: چه کسى مرا از مناجات با پروردگارم باز داشت؟ عرض کردم: من طاوسم یا بن رسول اللّه، این ناله و فغان چیست؟! ما باید این طور زارى و اندوه داشته باشیم که گنهکار و جنایتکاریم؟ شما پدرت حسین بن علىc و مادرت فاطمه زهراh و جدّت پیغمبر اکرمn است. روى به من نموده، فرمود: هیهات هیهات! طاوس! اسم پدر و مادر و جدّم را نبر « خَلَقَ اللَّهُ الْجَنَّهَ لِمَنْ أَطَاعَهُ وَ أَحْسَنَ وَ لَوْ کَانَ عَبْداً حَبَشِیّاً وَ خَلَقَ النَّارَ لِمَنْ عَصَاهُ وَ لَوْ کَانَ وَلَداً قُرَشِیّاً.» خدا بهشت را آفریده براى بنده مطیع و نیکوکار گر چه غلامى سیاه باشد و جهنم را آفریده براى هر که معصیت کند گرچه از اولاد قریش باشد، نشنیده‏اى خداوند می‌فرماید: «فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ‏»[۲۱۵] به خدا سوگند فردا هیچ چیز برایت سودى نمی‌بخشد مگر عمل صالحى که‏ قبلا بفرستى[۲۱۶].

  1. در کتاب شرف العروس می‌نویسد على بن الحسینg شکر و بادام صدقه‏ می‌داد. عرض‌کردند چرا چنین صدقه‏اى می‌دهى؟ این آیه را قرائت نمود: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ[۲۱۷] امامg خودش این دو را دوست می‌داشت[۲۱۸].
  2. حضرت صادقg فرمود: على بن الحسینg انگور را دوست می‌داشت مقدارى انگور به مدینه آوردند، یکى از کنیزان آن سرور، قدرى انگور خرید، هنگام افطار خدمت امامg آورد آن جناب خوشش آمد قبل از اینکه دست دراز کند گدایى رسید فرمود: تمام انگور را براى او ببر ، عرض‌کرد: یک مقدار برای او کافى است فرمود: نه به خدا، همه انگور را ببر. انگور را براى فقیر برد. فردا باز انگور خریده و آورد، آن روز نیز گدایى آمد همه را به گدا داد. باز براى امامg انگور خرید، در شب سوم براى آن جناب آورد آن شب گدایى نیامد و امامg انگور را میل نموده، فرمود: ستایش خداى را  که از دست ما نرفت[۲۱۹].
  3. حضرت باقرg فرمود: پدرش على بن الحسینg دو مرتبه مالش را با خدا تقسیم نمود[۲۲۰].
  4. زهرى گفت: پس از فوت على بن الحسینg در پشت مبارکش یک اثر کار مداوم که پوست بدن را سخت می‌کند، دیدند، معلوم شد که شبها براى همسایگان ضعیف و ناتوان خود آب کشى می‌کرده است.[۲۲۱]
  5. عمرو بن ثابت گفت: پس از فوت على بن الحسینg در موقع غسل دیدند یک سیاهى بر پشت مبارک آن آقا است. سوال کردند اثر چیست؟ گفتند: انبان آرد را شبها بر پشت می‌نهاد و به فقرا مدینه می‌داد.[۲۲۲]
  6. پس از گذشت زمستان لباس زمستانى خود را صدقه می‌داد و بعد از گذشتن تابستان لباس تابستانى‏اش را و لباسهاى خز می‌پوشید. عرض‌کردند: آقا این لباسها را به کسى می‌دهى که قدر و قیمتش را نمی‌داند خوب است بفروشى و پول آن را صدقه بدهى، می‌فرمود: دوست ندارم لباسى را که با آن نماز گزارده‏ام، بفروشم.[۲۲۳]
  7. درباره روزه و حج آن مولى از حضرت صادقg روایت شده که امام زین‌العابدینg خیلى زیاد عبادت می‌کرد و روزها روزه داشت و شبها به قیام به سر می‌برد. این کار به جسم او زیان رساند، عرض‌کردم: بابا چقدر خود را مى‏آزارى؟ فرمود: اظهار علاقه به خدا می‌کنم شاید مرا مهمان نماید. حضرت یک سفر پیاده در بیست روز از مدینه به مکّه رفت.[۲۲۴]
  8. بر روى یک شتر بیست مرتبه به مکّه رفت که یک بار هم او را شلاق نزد.[۲۲۵]
  9. رافعى گفت: یک بار شترش بد رفتارى کرد امام شلاق را بلند نموده فرمود: اگر از قصاص نمی‌ترسیدم او را می‌زدم. آه! چقدر مشکل است قصاص، شلاق را پایین آورد و به شتر نزد.[۲۲۶]
  10. عبد اللّه بن مبارک گفت: سالى براى انجام حج به مکّه رفتم در بین راه پسرکى هفت یا هشت ساله بود که در کنار حجّاج می‌رفت، زاد و توشه و مرکب سوارى هم نداشت جلو رفته، سلام کردم، عرض‌کردم: با چه کسى این بیابانها را طى می‌کنى؟ فرمود: با آفریننده‏ى این بیابان. جوابش به نظرم خیلى بزرگ آمد. گفتم: خوراک و مال سواریت کجاست؟ فرمود: خوراک من تقواى من است و مرکبم دو پایم و هدفم مولایم. باز در نظرم بزرگ آمد. عرض‌کردم: پسرم از کدام خانواده هستى؟ فرمود از اولاد عبدالمطلب. تقاضا کردم واضح‏تر بگوید، فرمود: از بنى هاشم، باز گفتم: آشکارتر بگو، فرمود از اولاد فاطمه زهراh ، عرض‌کردم: آقاى من! آیا شعر گفته‏اى؟ فرمود: آرى. تقاضا کردم یکى از شعرهایش را برایم بخواند، این شعر را خواند:

لنحن على الحوض رواده             ندود و نسقى وراده‏

و ما فاز من فاز الا بنا                  و ما خاب من حبنا زاده‏

و من سرنا نال منا السرور             و من ساءنا ساء میلاده‏

و من کان غاصبا حقنا                  فیوم القیامه میعاده‏

در این موقع از نظرم پنهان شد. تا مکّه او را ندیدم پس از انجام اعمال حج در بازگشت در ابطح دیدم مردم اطراف یک نفر را گرفته‏اند، نگاه کردم دیدم‏ همان پسرک است پرسیدم: کیست؟ گفتند: زین‌العابدینg است. این شعر نیز از آن مولا روایت شده.[۲۲۷]

نحن بنو المصطفى ذو غصص              یجرعها فی الانام کاظمنا

عظیم فی الانام محنتنا                       اولنا مبتلى و آخرنا

یفرح هذا الورى بعیدهم                    و نحن اعیادنا ماتمنا

و الناس فی الامن و السرور و ما             یا من طول الزمان خائفنا

و ما خصنا به من الشرف                    الطائل بین الانام آفتنا

یحکم فینا و الحکم فیه لنا                  جاحدنا حقنا و غاصبنا

  1. حضرت باقرg فرمود: پدرم غلامش را با یک شلاق زد او را براى انجام کارى فرستاده بود دیر کرد غلام گریه کرده گفت: خدا را در نظر بگیر اى على بن الحسینg مرا از پى انجام کار خود می‌فرستى آنگاه میزنى. پدرم اشک از دیدگان فرو ریخته به من گفت: پسر جان برو کنار قبر پیغمبرn دو رکعت نماز بخوان و بگو خدایا! از خطاى على‌بن‌الحسینg در قیامت بگذر. رو به غلام نموده فرمود تو را در راه خدا آزاد کردم، ابو‌بصیر گفت: عرض‌کردم فدایت شوم آزاد کردن کفاره زدن است؟ چیزى نفرمود.[۲۲۸]
  2. حضرت سجّاد، زین العابدینg بنده مملوک و غلام خود را کتک زد، سپس وارد منزل خود شد و تازیانه‏اش را بیرون آورد و بدن خود را برهنه نمود و سپس به مملوک خود فرمود: علىّ بن الحسین را تازیانه بزن، غلام امتناع ورزید، پس حضرت پنجاه دینار به او عطا کرد.[۲۲۹]
  3. نافع بن جبیر به على بن الحسینg عرض‌کرد: شما با اشخاص پست مى‏نشینى؟ فرمود: من با کسانى مى‏نشینم که از نظر دینى بهره‏مند شوم. عرض‌کردند: چرا در مسافرت از معرفى خود امتناع دارى؟ فرمود: دوست ندارم از خویشاوندى با پیغمبرn استفاده‏اى بکنم که خود آن استفاده را نرسانده‏ام.[۲۳۰]
  4. مناقب، هرگز دیده نشد على بن الحسینg در موقع راه رفتن دستش را از کنار رانهایش بگذراند.[۲۳۱]
  5. عبد اللّه بن مسکان گفت: على بن الحسینg در هر ماه یک مرتبه کنیزان خود را فرا می‌خواند و به آنها می‌فرمود من پیر شده‏ام و قدرت بر انجام خواسته بانوان ندارم، هر کدام مایل به ازدواج هستید شما را عروسى کنم یا میل به فروش دارید بفروشم و اگر مایلید آزاد کنم. اگر یکى می‌گفت نه، می‌فرمود: خدایا تو شاهد باش (سه مرتبه). اگر یک نفر ساکت می‌ماند به سایر بانوان می‌فرمود: از او بپرسید، طبق خواسته‏اش عمل می‌کرد.[۲۳۲]
  6. در کافى مینویسد على بن عبد اللّه گفت: وقتى عبد اللّه به حال احتضار رسید طلبکاران جمع شده از او مطالبه طلب خود را می‌کردند. گفت: چیزى ندارم که بدهم ولى هر کدام از دو پسر عمویم را که انتخاب کنید ضامن می‌دهم. على ابن الحسینg و عبد اللّه بن جعفر. طلبکاران گفتند: عبد اللّه بن جعفر سر میدواند امّا على بن الحسینg با اینکه مالى ندارد راست گو است، همان آقا را انتخاب میکنیم. خدمت حضرت امام زین‌العابدینg فرستاد و جریان را عرض‌کرد، فرمود: من تا هنگام برداشت غله مهلت میخواهم با اینکه غله‏اى نداشت، طلبکاران راضى شدند، هنگام غله خداوند وسایل را جور کرد و قرض آنها را پرداخت.[۲۳۳]
  7. ابراهیم بن سعد گفت حضرت زین العابدینg صداى شیون از خانه شنید گروهى از اصحاب خدمت ایشان بودند از جاى حرکت کرد و داخل منزل شد سپس بازگشت و در جاى خود نشست عرض‌کردند: این شیون بواسطه پیش آمدى بود؟! فرمود: آرى ایشان را تعزیت و تسلیت گفتند و تعجب نمودند از صبرش، فرمود: ما خانواده اى هستیم که مطیع خدا هستیم در مورد چیزهایى که دوست داریم در باره آنچه دوست نداشته باشیم او را ستایش میکنیم.[۲۳۴]
  8. على بن الحسینg به فرزندش فرمود پسرک من بر پیش آمدهاى ناگوار صبر کن و متعرض حقوق مردم مشو و درخواست برادر دینى‏ات را در مورد چیزى که ضررش براى تو بیشتر از منفعتى است که عاید او مى‏شود مپذیر.[۲۳۵]
  9. محاسن برقى مینویسد، عبد الملک شنید که شمشیر پیغمبرn در نزد حضرت زین‌العابدینg است، پیغام فرستاد که به او ببخشد. گفت: به آن احتیاج دارم. امامg امتناع ورزید، عبدالملک نامه‏اى تهدید آمیز نوشت که حقوقش را از بیت المال حذف خواهد کرد. در جواب او نوشت: خداوند براى پرهیزکاران ضمانت کرده که نجات دهد آنها را از جایى که دوست ندارند و روزى بخشد از محلى که گمان نمیبرند، فرموده است «إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ»[۲۳۶] ببین کدامیک از من و تو شایسته این آیه هستیم. در بردبارى و تواضعش نقل شده شخصى او را ناسزا گفت غلامان تصمیم کیفر او را گرفتند، فرمود: واگذارید او را به آنچه از صفات ما مخفى است بیشتر است از آنچه گفته‏اند، به آن مرد فرمود احتیاج دارى؟ آن مرد خجالت کشید لباس خویش را به او داد و دستور داد هزار درهم به او بدهند، آن مرد در بازگشت فریاد میزد: تو واقعا پسر پیغمبرى. دیگرى به او ناسزا گفت فرمود: جوان در مقابل ما گردنه بسیار سختى است اگر من از آن گردنه رد شدم باکى ندارم هر چه مایلى بگو اگر در آن گردنه حیران ماندم از هر چه تو میگویى بدترم.مردى او را ناسزا گفت امام ساکت بود گفت: به تو ناسزا می‌گویم، فرمود: من هم از تو چشم میپوشم. کنیزى که کاسه‏اى که در آن غذا بود شکست از ترس رنگش زرد شد به او فرمود: برو تو را در راه خدا آزاد کردم. یکى از غلامانش مامور شد که خانه‏اى در باغى که متعلق به حضرت زین العابدینg بود بسازد، امامg براى سرکشى به باغ رفت، دید غلام خراب کارى زیاد کرده و بسیار خرجهاى نابجا نموده از این جریان بسیار خشمگین شد و افسرده گشت با شلاقى که در دست داشت یکى به او زد ولى پشیمان شد، پس از بازگشت به منزل در پى غلام فرستاد. غلام آمد دید مولى تنها نشسته شلاق هم در مقابل اوست، خیال کرد می‌خواهد او را کیفر کند خیلى ترسید امامg شلاق را برداشت و دست به سوى غلام دراز کرده فرمود: فلانى من کارى نسبت به تو کردم که سابقه نداشت، این لغزشى بود اینک شلاق را بگیر و از من قصاص کن. غلام عرض کرد: آقا به خدا قسم خیال کردم می‌خواهى مرا کیفر کنى من شایسته کیفر نیز بودم چگونه از شما قصاص کنم؟! فرمود: باید قصاص کنى. عرض کرد: به خدا پناه میبرم از شما گذشتم آسوده باشید چندین مرتبه امامg این مطلب را تکرار کرد، غلام این عمل را بسیار ناپسند و بزرگ مى‏پنداشت، چون دید قصاص نمی‌کند فرمود: حالا که قبول نمیکنى باغ را به تو بخشیدم.[۲۳۷]
  10. در مناقب شهر آشوب مینویسد: زین العابدینg در باره آیه شریفه «یمحو اللّه ما یشاء»[۲۳۸] فرمود: اگر این آیه در قرآن نبود تمام پیش آمدها را تا روز قیامت براى شما میگفتم.[۲۳۹]
  11. سفیان گفت: مردى خدمت حضرت امام زین العابدینg آمده و گفت: فلانى از شما بدگویى می‌کرد، فرمود: بیا برویم پیش او. با هم رفتند آن مرد خیال می‌کرد اکنون امامg از خود حمایت خواهد کرد، پس از روبرو شدن با او فرمود: فلانى اگر آنچه گفته‏اى صحیح باشد خدا مرا بیامرزد و ببخشد در صورتى که صحیح نباشد خدا تو را بیامرزد. پیوسته می‌گفت: خدایا به تو پناه میبرم از اینکه ظاهرم در نظر مردم خوب باشد ولى باطنم در نزد تو خوب نباشد. خدایا همان طور که من خطا کردم و تو نیکى کردى وقتى من برگشتم تو نیز برگرد. هر وقت گدایى به او مراجعه می‌کرد می‌فرمود مرحبا به کسى که زاد و توشه مرا در آخرت بر میدارد. دوست نداشت که براى وضو کسى به او کمک کند، خودش براى وضو از چاه آب میکشید و آماده میگذاشت سپس میخوابید، پس از بیدار شدن در نیمه شب اول مسواک می‌کرد بعد وضو می‌گرفت و پس از آن شروع به نماز می‌کرد. نافله‏اى که در روز از او فوت شده بود شب قضاى آن را می‌خواند و می‌فرمود: پسرم این کار بر شما واجب نیست ولى مایلم به کار نیکى که عادت کرده‏اید آن را رها نکنید و ادامه دهید. نماز شب را در سفر و غیر سفر ترک نمی‌کرد.[۲۴۰]
  12. و یک روزى بیرون فرمود ملاقات کرد مردى با وى و با آن حضرت سخنان ناملایم گفت، غلامان و ملازمانش تند برآمدند که او را ایذا کنند فرمود مر ایشان را که: مهلا دست بدارید و بعد از آن روى آورد بآن مرد و گفت: آنچه مخفى است از تو از امر ما بیشتر است آیا هیچ حاجتى هست ترا که من امداد کرده آن را روا کنم؟ پس آن مرد شرمنده شد و بر او جامه نیکو پوشانید و امر فرمود که بوى هزار درهم دادند و بعد از آن آن مرد میگفت که: تو از اولاد پیغمبرانى.[۲۴۱]
  13. چند نفر مهمان آن جناب بودند یکى از غلامان عجله کرد تا گوشتى که در تنور بریان شده بیاورد با عجله آورد آهنى که روى آن گوشت بریان میکردند از دستش رها شد و بر سر پسر امام زین العابدینg آمد که پایین پله‏ها بود و آهن او را کشت، امامg در حالى که غلام متحیر مانده بود به او فرمود: تو آزادى در راه خدا این کار را از روى عمد که نکردى آنگاه به کار دفن و تجهیز فرزند خود پرداخت.[۲۴۲]
  14. عبد اللّه بن على بن الحسینg گفت: پدرم در شب آن‌قدر نماز می‌خواند که دیگر از خستگى نمی‌توانست به روى پاى خود بایستد، آنگاه به طرف رختخواب می‌رفت.[۲۴۳]
  15. یوسف بن اسباط از پدرش نقل کرد که گفت: وارد مسجد کوفه شدم ناگاه جوانى را دیدم که به مناجات پروردگار مشغول است، سر به سجده گذاشته میگوید صورت به خاک نهاده‏ام براى خدایم که شایسته این کار است. درست دقت کردم دیدم على بن الحسینg است، همین که فجر دمید خدمت آن سرور رسیده عرض‌کردم: یا ابن رسول اللّه خود را چنان به رنج میاندازى با مقامى که دارى؟ اشک از دیدگانش جارى شده و فرمود: عمرو بن عثمان از اسامه بن زید نقل کرد که پیغمبرn فرمود: هر چشمى روز قیامت گریان است مگر چهار چشم ۱- چشمى که از ترس خدا بگرید. ۲- چشمى که در راه خدا از بین برود.- چشمى که از دیدار حرام خوددارى کند. ۴- چشمى که شب زنده دار باشد در سجده، خداوند پیش ملائکه افتخار میکند و میفرماید: نگاه کنید به این بنده من روحش نزد من است و پیکرش در اطاعتم. از رختخواب کناره گرفته مرا از ترس عذاب می‌خواند و آرزوى رحمتم را دارد گواه باشید من او را آمرزیدم.[۲۴۴]
  16. عبد اللّه بن عطا گفت: یکى از غلامان امام زین العابدینg خطایى کرد که سزاوار شکنجه بود، امام شلاق به دست گرفته و به او فرمود: بگو «قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ‏»[۲۴۵] غلام عرض کرد: آقا من از آنها نیستم من امیدوار رحمت خدایم و از عذابش بیمناکم، امام شلاق را از دست انداخت و فرمود: تو در راه خدا آزادى. پسر عمویى داشت که هر شب به صورت ناشناس از او خبر می‌گرفت و مقدارى پول در اختیارش میگذاشت امّا او می‌گفت: على بن الحسینg به من رسیدگى نمی‌کند خدا به او جزاى خیر ندهد. امامg این سخن را مى‏شنید تحمّل می‌کرد و خود را معرفى نمى‏نمود. پس از درگذشت امامg دیگر آن شخص نیامد پسر عمویش فهمید که او على بن الحسینc بود بر سر مزار امامg مى‏آمد و اشک میریخت. در یک قسمت از دعاى خود می‌گفت خدایا من کیستم که بر من خشم گیرى! به عزتت قسم نیکوکارى من فرمانروایى تو را زینت نمیبخشد و کار زشتم به مقام فرمانرواییت زیان نمیرساند. از خزینه‏هاى تو کاسته نمیشود اگر من ثروتمند باشم و بر خزائن تو افزوده نمیگردد اگر من فقیر شوم[۲۴۶].
  17. ابن اعرابى گفت وقتى یزید بن معاویه سپاهى به مدینه فرستاد به فرماندهى مسلم بن عقبه و خون اهل مدینه را بر او حلال کرد حضرت على بن الحسینg چهار صد نفر از ما را جزء خانواده خود قرار داد و مخارج ما را تامین کرد تا سپاه مسلم بن عقبه از بین رفت همین عمل نیز از آن جناب نقل شده در زمانى که ابن الزبیر دستور داد بنى امیه را از حجاز خارج کنند.[۲۴۷]
  18. آورده‏اند که وقتى مردى از آل زبیر فحش قبیحى گفت: زبیرى از او اعراض کرد، بعد از آن سخن منجر شد به آن که زبیرى على بن حسینg را این نوع کلماتى گفت: آن حضرت از او اعراض نمود و ملتفت جواب او نشد، زبیرى گفت: چه مانع آمد تو را که جواب من نگفتى؟ فرمود که: آنچه تو را مانع آمد از جواب آن مرد و آن حضرت را از پسران یکى وفات کرد ندیدند که جزعى فرموده باشد پس پرسیدند از آن فرمود که: این امریست که هستیم که توقع آن داریم که به وقوع آید پس چون بوقوع آید انکار نمیکنیم.[۲۴۸]
  19. طاوس گفت: دیدم مردى مشغول نماز است زیر ناودان خانه خدا دعا میکند و اشک میریزد پس از پایان نمازش پیش او رفتم دیدم على بن الحسینg است، عرض‌کردم: یا ابن رسول اللّه تو را در چنین حالتى دیدم با اینکه‏ شما داراى سه امتیاز هستى که هر یک از آنها مایه امید نجات است، ۱- فرزند پیامبرى ۲- شفاعت جدّت ۳- رحمت خدا. فرمود اینکه فرزند پیامبرم مایه امیدى نیست زیرا خداوند می‌فرماید «فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ»[۲۴۹] شفاعت جدّم نیز امیدوارکننده نیست زیرا خداوند میفرماید، «وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى‏»[۲۵۰] واسطه نمیشوند مگر براى اشخاص پسندیده اما رحمت خدا خودش می‌فرماید: «إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ»[۲۵۱] رحمت خدا شامل حال نیکوکاران است و من نمیدانم از نیکوکارانم یا نه[۲۵۲].
  20. حضرت صادقg فرمود: على بن الحسینg پیوسته می‌فرمود: من دوست دارم اقدام بر عمل نمایم اگر چه کم باشد[۲۵۳].
  21. حضرت باقرg فرمود على بن الحسینg میفرمود: من مایلم به پیشگاه پروردگار روم با عملى درست.[۲۵۴]
  22. ابن ابى الحدید مینویسد: مردى که دشمن حضرت زین العابدینg بود روبه رویش از او تمجید کرد، امامg فرمود: من کوچکتر از آنم که میگویى و بزرگتر از آنم که در دل عقیده دارى.[۲۵۵]
  23. حضرت صادقg فرمود: على بن الحسینg از وقتى ماه رمضان شروع می‌شد هیچ یک از غلام و کنیزانش را نمیزد، هر کدام خطایى می‌کردند پیش خود یادداشت مینمود فلان غلام یا فلان کنیز چنان کارى در فلان روز انجام داد دیگر او را کیفر نمى‏نمود این خطاها جمع میشد تا شب آخر ماه رمضان. همه را جمع می‌کرد آن یادداشت را مى‏آورد یکى یکى از آنها اقرار میگرفت که در فلان روز چنین کردى تو را تأدیب نکردم همه اقرار می‌کردند، آنگاه در وسط ایشان می‌ایستاد و میفرمود: همه با صداى بلند بگویید، اى على بن الحسینg خدا نیز تمام کردار تو را ثبت نموده همان طورى که شما اعمال ما را یادداشت کردى، در نزد او نوشته‏ایست سراسر واقعیت که از کوچک و بزرگ اعمالت فروگذارى نکرده. تمام کردار خود را در آن مییابى چنانچه ما نیز یافتیم، اى على بن الحسینg! یاد آور خوارى خود را در پیشگاه پروردگار دادگر خدایى که به اندازه سنگینى خردلى ستم روا نمی‌دارد و روز قیامت براى حساب مى‏آورد، در حساب دارى و گواهى او کافى است. امروز از ما در گذر و ببخش تا آن روز خدا از تو بگذرد، خودش میفرماید: «وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ»[۲۵۶] ببخشید و چشم پوشى کنید، میل ندارید خدا شما را بیامرزد؟! امامg تمام این جملات را به زبان آنها میداد و آنها بلند می‌گفتند، حضرت زین العابدینg در وسط ایشان ایستاده بود و اشک می‌ریخت و می‌گفت: خدا تو دستور داده‏اى ببخشیم کسى را که به ما ستم روا داشته، اینک بخشیدم و تو نیز مرا ببخش تو شایسته‏ترى به بخشش. خدا به ما دستور داده‏اى گدا را از در خانه رد نکنیم ما براى گدایى به در خانه تو آمده‏ایم پناهنده‏ى توایم و تقاضاى لطف و عنایت و بخشش تو را داریم، بر ما منت گذار و ما را ناامید مگردان تو از همه شایسته‏ترى به این کار. خدایا بخشش کرده‏اى مرا نیز ببخش که تقاضاى بخشش دارم، خدایا تو لطف نموده‏اى مرا نیز مشمول لطف خویش بگردان اى کریم. آنگاه روى به آنها نموده و میفرمود: من از شما گذشتم آیا شما نیز از من گذشتید؟ چنانچه بد رفتارى با شما کرده‏ام من فرمانرواى بد و پست و ستمگرى هستم که خود بنده فرمانروایى کریم و جواد و دادگر بخشنده با لطفم. عرض میکردند: با اینکه خطایى نکرده‏اى از شما گذشتیم. می‌گفت بگویید خدایا ما از على بن الحسینg گذشتیم همان طورى که او از ما گذشت خدایا او را از آتش رهایى بخش همان طور که ما را از بندگى رهایى بخشید این جملات را میگفتند. امامg می‌گفت: اللهم آمین یا رب العالمین. می‌فرمود: بروید شما را بخشیدم و آزاد کردم به امید اینکه خدا مرا ببخشد و از آتش رهایى یابم، روز عید فطر به آنها جایزه میداد به مقدارى که از کمک مردم بى‏نیاز باشند، هر سال در آخر ماه رمضان بین بیست نفر بیشتر و کمتر آزاد مینمود. می‌فرمود خداوند در هر شب هنگام افطار هفتاد میلیون نفر را از آتش آزاد میکند که همه مستوجب آتش بوده‏اند، در شب آخر به اندازه تمام ماه میبخشد مایلم خداوند ببیند من بندگانم را در دنیا آخر ماه آزاد نمودم به امید آزادى خودم از آتش جهنم. هیچ گاه خدمتکارى را بیشتر از یک سال نگه نمیداشت، اگر بنده‏اى اول یا وسط سال مالک میشد در شب فطر او را آزاد می‌کرد، باز آنهایى که به جاى این بندگان مى‏آورد سال دیگر آزاد می‌کرد تا زنده بود چنین میکرد. غلامان سیاه سودانى را می‌خرید با اینکه به آنها احتیاجى نداشت، هنگام حج آنها را به عرفات مى‏آورد و به وسیله آنها کارهایى که انجام آن لازم بود از قبیل تعمیر و پر کردن گودیها و رخنه‏ها انجام میداد و پس از حرکت همه را آزاد مینمود و مقدارى به ایشان پول میبخشید.[۲۵۷]
  24. در کافى مینویسد، على بن الحسینg با کنیز امام حسنg ازدواج کرد، این خبر که به عبدالملک رسید نامه‏اى شماتت آمیز نوشت که تو شوهر کنیزان شده‏اى. امام زین‌العابدینg در جواب نوشت: خداوند نقص و پستى و سرزنش را به وسیله اسلام برطرف نموده، مسلمان را نباید نسبت به پستى داد و سرزنش مربوط به جاهلیت است، پیغمبرn به غلامش دختر داد و با کنیزش ازدواج کرد. وقتى نامه به عبد الملک رسید به حاضرین گفت: مردى را نشان دارید، کارى که در نظر مردم بد است انجام دهد شرافت او را افزون کند؟ همه گفتند: آن کس امیرالمومنین است، گفت: نه من نیستم، گفتند: ما جز امیرالمومنین دیگرى را سراغ نداریم. گفت: نه او امیرالمومنین نیست، او زین العابدین على بن الحسینg است. در تهذیب مینویسد حلبى گفت: پرسیدم از پوشیدن لباس خز فرمود: اشکالى ندارد على‌بن‌الحسینg در زمستان لباس خز مى‏پوشید، تابستان آن را می‌فروخت و بهایش را صدقه میداد، می‌گفت من از خدا خجالت‏ می‌کشم بهاى لباسى که در آن عبادت کرده‏ام مصرف کنم.[۲۵۸]
  25. در تهذیب مینویسد حلبى گفت پرسیدم از پوشیدن لباس خز فرمود: اشکالى ندارد على بن الحسینg در زمستان لباس خز مى‏پوشید تابستان آن را می‌فروخت و بهایش را صدقه میداد، می‌گفت: من از خدا خجالت‏ میکشم بهاى لباسى که در آن عبادت کرده‏ام مصرف کنم.[۲۵۹]
  26. از سلیمان ابن راشد آمده است که امام زین العابدینg را دیدم که لباسی مانند شنل که بلند بود و جلوی آن باز بود و رنگ آن هم آبی بود برتن داشت.[۲۶۰]
  27. کافی از حضرت رضا نقل میکند که:علی ابن الحسین لباسی را که از پارچه خز دوخته شده بود و با پنجاه دینار آن را خریده بود میپوشید.[۲۶۱]
  28. کافى از حضرت رضاg نقل میکند که فرمود: على بن الحسینc در زمستان جبّه خز و رداى خز و کلاه خز مى‏پوشید، پس از پایان زمستان ردا را می‌فروخت و بهایش را صدقه می‌داد آنگاه می‌فرمود: (مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ)[۲۶۲]
  29. در کتاب کافی بیان شده است که امام سجاد استراحت گاهی داشتند که از اشکال مختلف بر روی آن بود که بر آن مینشستند.[۲۶۳]
  30. محمد بن ابى حمزه از پدرش نقل کرد که على بن الحسینg را دیدم در کنار خانه‏ى کعبه نیمه شب نماز می‌خواند، نماز خود را بسیار ادامه داد به طورى که گاهى به پاى راست و گاهى به پاى چپ تکیه می‌کرد، بعد شنیدم با صدایى که شبیه گریه بود می‌گفت خدایا! مرا عذاب میکنى با اینکه محبّتت در دل من است؟! به عزتت قسم اگر این کار را بکنى مرا همنشین با گروهى کرده‏اى که سالهاى سال با آنها به واسطه تو دشمن بودم.[۲۶۴]
  31. کافى مینویسد: زهرى گفت على بن الحسینg فرمود: اگر تمام مردمى که در مشرق و مغرب هستند بمیرند من متوحش نمی‌شوم وقتى قرآن با من باشد وقتى در قرائت به مالک یوم الدّین می‌رسید پیوسته آن را تکرار می‌کرد، به طورى که نزدیک بود روح از بدنش خارج شود.[۲۶۵]
  32. سعید بن مسیب گفت: صبحگاه هنگام نماز صبح خدمت حضرت امام زین‌العابدینg بودم گدایى آمد و فرمود: به گدا چیزى بدهید هیچ گدایى را ناامید بر مگردانید.[۲۶۶]
  33. در فصول المهمّه مینویسد که على بن الحسینg عازم حج شد، خواهرش سکینه هزار درهم برایش فرستاد. خارج مدینه در محلّى به نام حرّه به امامg رسیدند و پول را تقدیم کردند، همین که فرود آمد پولها را بین فقرا تقسیم کرد.[۲۶۷]
  34. ولید بن عبد الملک به صالح بن عبد اللّه فرماندار خود در مدینه نوشت که حسن‌بن‌حسن بن علی بن أبیطالب را از زندان بیرون بیاور و در مقابل مردم در مسجد پیغمبرn پانصد شلاق به او بزن. صالح او را بیرون آورد و به مسجد برد. مردم جمع شدند، صالح بر منبر رفت و شروع کرد به خواندن نامه ولید بن عبد الملک تا پس از پایین آمدن از منبر دستور بدهد او را تازیانه بزنند در همان موقع که مشغول خواندن نامه بود على‌بن‌الحسینg وارد مسجد شد مردم راه را باز کردند تا رسید به حسن بن حسن، به او فرمود: پسر عمو دعاى کرب را بخوان خدا فرج خواهد داد، پرسید دعا چیست؟ فرمود: این دعا را بخوان دعا را برایش خواند و على بن الحسینg از مسجد خارج شد. حسن بن حسن چند مرتبه دعا را خواند. صالح از خواندن نامه فارغ شد و از منبر به پایین آمد، رو به حاضرین نموده‏ و گفت: چهره مرد مظلومى را مى‏بینم، کار او را تاخیر بیاندازید تا در باره‏اش با امیر المومنین مکاتبه کنم. نامه‏اى در این خصوص به ولید نوشت دستور داد حسن ابن حسن را آزاد کند.[۲۶۸]
  35. عمر بن على از پدر خود على بن الحسینg نقل کرد که پیوسته می‌فرمود چیزى براى پیشگیرى از گرفتاریها بهتر از دعا ندیدم، زیرا مسلّم نیست که تمام دعاهاى انسان مستجاب شود (به همین جهت باید پیوسته به دعا توجه داشته باشد شاید مستجاب گردد). از جمله دعاهایى که از پدر خود على بن الحسینg حفظ نموده بود دعایى بود که هنگام حمله مسلم بن عقبه به مدینه براى جلوگیرى از شر او خواند. « رَبِ‏ کَمْ‏ مِنْ‏ نِعْمَهٍ أَنْعَمْتَ‏ بِهَا عَلَیَ‏ قَلَ‏ لَکَ‏ عِنْدَهَا شُکْرِی‏ وَ کَمْ‏ مِنْ‏ بَلِیَّهٍ ابْتَلَیْتَنِی‏ بِهَا قَلَ‏ لَکَ‏ عِنْدَهَا صَبْرِی وَ کَمْ مِنْ مَعْصِیَهٍ أَتَیْتُهَا فَسَتَرْتَهَا وَ لَمْ تَفْضَحْنِی فَیَا مَنْ قَلَّ عِنْدَ نِعْمَتِهِ شُکْرِی فَلَمْ یَحْرِمْنِی وَ یَا مَنْ قَلَّ عِنْدَ بَلِیَّتِهِ صَبْرِی فَلَمْ یَخْذُلْنِی وَ یَا مَنْ رَآنِی عَلَى الْمَعَاصِی فَلَمْ یَفْضَحْنِی یَا ذَا الْمَعْرُوفِ الَّذِی لَا یَنْقَضِی أَبَداً وَ یَا ذَا النَّعْمَاءِ الَّتِی لَا تُحْصَى أَمَداً صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ بِکَ أَدْفَعُ فِی نَحْرِهِ وَ بِکَ أَسْتَعِیذُ مِنْ شَرِّه‏.» مسلم به مدینه آمد مردم فکر می‌کردند که او نظرى غیر از کشتن على بن الحسینg ندارد بر خلاف تصوّر آنها بسیار احترام کرد به آن مولى و جایزه‏اى گران تقدیم‌اش نمود. گروه کثیرى نقل کرده‏اند که وقتى مسلم بن عقبه وارد مدینه شد از پى على بن الحسینg فرستاد همین که آمد او را احترام نمود و گرامى داشت، گفت: مرا امیر‌المومنین یزید سفارش کرده چنین کنم، او را جزاى خیر گفت. دستور داد مرکب سوارى خودش را براى آن جناب زین کنند، گفت: برگرد پیش خانواده خود با این آمدن شما را به زحمت انداختیم و خانواده‏ات را بیمناک کردیم اگر قدرت میداشتم شایسته مقامت جایزه‏اى بدهم می‌دادم. امامg فرمود: امیر مرا ممنون کرد آنگاه سوار شد. مسلم به اطرافیان خود گفت: این شخص کیست که وجودش خیر است هرگز در ساحت او شرّى وجود ندارد به اضافه نسبتى با پیغمبرn دارد.[۲۶۹]
  36. در کافى مینویسد حضرت صادقg فرمود: وقتى هنگام مرگ محمّد بن اسامه رسید خاندان بنى هاشم به عیادت او رفتند، گفت: شما خویشاوندى و منزلت مرا میدانید من قرضى دارم مایلم پرداخت آن را به عهده بگیرید؟ على بن الحسینg فرمود یک ثلث از قرض تو به عهده من، دیگرى چیزى نگفت حاضرین نیز سکوت کردند باز فرمود: من تعهد میکنم تمام قرض تو را بپردازم، پس از آن فرمود مانعى نداشت که از اول تمام قرض او را به گردن بگیرم ولى نخواستم بگویید بر ما سبقت گرفت.[۲۷۰]
  37. امام باقر و یا امام صادق c فرمودند: «امام سجادg با کنیز امّ ولد (کنیزى که فرزنددار شده است) عمویش امام حسن مجتبىg ازدواج کرد و مادر خویش را به ازدواج غلام امام حسن مجتبىg درآورد.چون این خبر به عبدالملک بن مروان رسید براى حضرت نوشت: اى على بن حسینg گویا تو جایگاه و قدر و منزلت خویش را نزد مردم نمى‏دانى با کنیزى ازدواج کرده و غلامت را با مادرت ازدواج داده‏اى. امام على بن حسینg براى عبدالملک نوشت: نوشته‏ات را فهمیدم ولى ما به رسول خداn تأسى کرده‏ایم حضرت رسولn زینب دختر عمویش را به غلام خود زید تزویج کرد و با کنیز خود صفیّه دختر حىّ بن اخطب ازدواج کرد.»[۲۷۱]
  38. حنان بن سدیر از پدرش نقل کرد که گفت: من و پدر و پدر بزرگ و عمویم در مدینه به حمام رفتیم در رخت کن حمام مردى را دیدیم پرسید شما اهل کجا هستید عرض کردیم: از عراق پرسید: کجاى عراق؟ گفتیم: کوفه گفت: مرحبا شما که خیلى به ما نزدیک و داراى موقعیت هستید اما چه شده که لنگ نبسته‏اید؟! پیغمبرn فرمود: عورت مومن بر مومن حرام است. بعد مقدارى کرباس آورد و چهار قسمت نمود و به هر کدام یک قسمت داد آن را بر خود بسته وارد حمام شدیم. وقتى داخل حمام شدیم رو به جانب جدّم نموده فرمود: پیرمرد چرا خضاب نمیکنى؟ گفت من در خدمت کسى بودم که از من و شما بهتر بود و خضاب نمیکرد. خیلى خشمگین شد به طورى که آثار خشم در چهره‏اش آشکارا دیده میشد گفت: چه کسى بود آنکه از من بهتر بود؟ گفت: من خدمت على بن ابى طالبg بوده‏ام که خضاب نمیکرد. آن آقا سر زیر انداخت و عرق بر چهره‏اش نشست. فرمود: صحیح است راست گفتى، آنگاه گفت: اگر خضاب کنى پیروى از پیامبرn نموده‏اى که از علىg بهتر بود و اگر خضاب نکنى از علىg پیروى نموده‏اى. وقتى از حمام خارج شدیم پرسیدیم این مرد کیست؟! معلوم شد على بن الحسینg بوده و پسرش محمّد بن على نیز با او بود.[۲۷۲]

نماز  حضرت

روایت است که گرفتارى و اندوهى براى حضرت زین العابدینg پیش آمد، تمیزترین جامه‏ها را میپوشید، و وضو میساخت، و به بام میرفت و چهار رکعت نماز میخواند، در رکعت اول حمد و (اذا زلزلت) و در دوم حمد و (اذا جاء …) و در سوم حمد و (قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرُونَ) و در چهارم حمد و توحید را میخواند، بعد سر به آسمان برمیداشت و می‌فرمود خداوندا تو را قسم میدهم به اسمایى که اگر بر درهاى بسته آسمان بخوانى باز مى‏شود، و اگر براى گشاده شدن تنگى‏هاى زمینها بخوانى گشاده میگردد، و به اسما تو که اگر براى مشکلات بخوانى آسان میگردد و به اسمایى که اگر بر قبرها براى بر انگیختن مردگان بخوانى برانگیخته میشوند، بر محمّد و آل او درود بفرست و مرا حاجت روا باز گردان. حضرت امام زین العابدینg فرمود: به خدا هیچ کس پس از این عمل قدم بر نمى‏دارد مگر آنکه حاجتش روا میگردد ان شاء اللَّه تعالى.[۲۷۳]

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.