فصل دوم ویژگی‌های شخصیّتی  حضرت امام سجّاد(ع) 

0

فصل دوم

ویژگی‌های شخصیّتی

 حضرت امام سجّاد(ع)

 

ویژگی‌های شخصیّتی حضرت امام سجاّد g

  1. در کتاب علل الشرایع ابن عصام، از کلینى نقل می‌کند از حضرت باقرg که فرمود: پدرم على بن الحسینc ، هر گاه به یاد یکى از نعمت‌هاى خدا مى‏افتاد به سجده می‌رفت و هر آیه‏اى که داراى سجده بود را می‌خواند، از هر ناراحتى که بیمناک بود یا حیله بازى که شخص حیله‏گرى برایش نموده بود، آسوده می‌شد و سجده می‌کرد. پس از نمازهاى واجب نیز به سجده مى‏افتاد و هر گاه اصلاح بین دو نفر می‌نمود، نیز سجده می‌کرد. به همین جهت اثر سجده، در تمام اعضاى سجده آن جناب دیده می‌شد و او را به همین جهت سجّاد می‌گفتند[۱۳].
  2. در کتاب کافى از حضرت صادقg نقل می‌کند، على بن الحسینc پشتى‏ها و فرشهایى داشت که روى آن شکلهایى نقش بسته بودند و بر آنها مى‏نشست‏.[۱۴]
  3. حضرت صادقg فرمود: على بن الحسینg لباس پشمینه می‌پوشید و ضخیم‌ترین لباسش هنگام نماز همان بود، وقتى می‌خواست نماز بخواند، به جایى که نرم و ملایم نبود می‌رفت آنجا نماز می‌خواند و روى زمین سجده می‌کرد.[۱۵]
  4. حضرت امام سجادg اول کسی بود که گوشه نشینی و عزلت را اختیار کرد و اول کسی است که به مهر و تسبیح خاک امام حسینg سجده و عبادت کرد و از همه کس بیشتر گریست، از امام صادق g وارد شده است که رییس بکّایین(بسیار گره کنندگان) پنج نفر هستند:آدم، یعقوب، یوسف، حضرت فاطمه h و امام زین‌العابدینg.[16]

القاب و کنیه حضرت امام سجاد g

  1. عبد اللّه بن نضر بن سمعان … از عمران بن سلیم نقل کرد که گفت: زهرى هر وقت از على بن الحسینg حدیثى نقل می‌کرد، می‌گفت: زین العابدین على بن الحسینg به من فرمود، که سفیان بن عینیه به او گفت: چرا می‌گویى زین العابدینg؟ گفت: زیرا من از سعید بن مسیّب شنیدم که او از ابن عبّاس نقل می‌کرد، که پیغمبرn فرمود: روز قیامت، منادى ندا می‌کند، کجا است زین‌العابدینg؟! گویا من فرزندم على بن الحسین بن على بن ابى طالبg را می‌نگرم که صف‏ها را با حالتى افتخار آمیز از هم باز می‌کند و او پیش مى‏آید[۱۷]. این روایت در کتب شریف امالى شیخ صدوق و علل الشّرایع از حضرت صادقg نیز نقل شده است.
  2. زهرى هر گاه ذکر على بن حسینg می‌کرد می‌گریست و می‌گفت: زین‌العابدین است.[۱۸]
  3. در کتاب مناقب ابن شهر آشوب آمده است که لقب آن جناب، زین العابدین، سیّد العابدین، زین الصّالحین، وارث علم النّبیین، وصىّ الوصیین، نگهبان سفارشات پیامبران، امام‌مؤمنین، رهبر شب زنده‏داران، خاشع، شب زنده‏دار و زاهد عابد، دادگر، گریه‏کننده، سجّاد، ذو الثّفنات(به کسی اطلاق می شود که در اعضای سجده پینه دارد)، پیشواى مردم، پدر ائمّه می‌باشد، زیرا از آن جناب، ائمّه‏اى که از فرزندان امام حسینg بودند به وجود آمد. کنیه آن جناب، ابوالحسن، و کنیه اختصاصى آن سرور ابومحمّد، ابو القاسم نیز گفته شده و روایتى آمده که کنیه ابو‌بکر نیز داشت[۱۹].
  4. در کتاب کشف الغمّه آمده است که، کنیه مشهورش ابو الحسن و گاهى ابو محمّد و بعضى ابو بکر نیز گفته‏اند.

اگرچه این کنیه نزد شیعیان بعید می‌باشد، لکن در روایات آمده که چون ائمّهb می‌دانستند که در ایام تقیّه، اهل تسنّن، شیعیان را به اینکه تولّای ابی‌بکر و عمر و عثمان و زیارت ایشان کنند مجبور خواهند کرد ، به همین خاطر بعضی از اولاد خود را به همین نام می‌نامیدند که شیعیان در حین زیارت، ایشان را قصد کنند. نقل شده است که امیرالمؤمنینg یکی از پسران خود را عثمان نامیده بود و می‌فرمود: «ما سمّیته به اسم الشیخ الکافر و لکن سمیّته به اسم عثمان بن مطعون.»[۲۰]

  1. کشف الغمّه می‌نویسد که: گفته‏اند، علّت ملقّب شدن به زین العابدین این بود که شبى در محراب عبادت، شیطان به صورت اژدهایى او را از نیایش باز می‌داشت ولى آن جناب به او توجّهى نداشت. تا اینکه خود را به او نزدیک کرد و انگشت پایش را در دهان گرفت، امام توجّه نکرد و شیطان گاز گرفت که رنجیده شود، ولى نمازش را قطع نکرد پس از پایان نماز، خداوند پرده از کار او برداشت. امامg فهمید شیطان است، او را دشنام داده و با دست بر چهره‏اش زد و فرمود: دور شو ملعون و شیطان رفت. امامg عبادت خویش را ادامه داد، در این هنگام صدایى را شنید که صاحب صدا دیده نمی‌شد و سه مرتبه گفت تو زین العابدینى، این لقب براى آن جناب مشهور شد[۲۱].
  2. محمّد بن محمّد بن عصام کلینى رضى اللَّه عنه از محمّد بن یعقوب کلینى از على بن محمّد، از ابى على محمّد بن اسماعیل بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسین‌بن‌على‌بن‌ابى‌طالبg از پدر بزرگوارش، از آبا گرامش از محمّد بن على الباقرg نقل کرده که آن حضرت فرمودند: در جاى سجود پدرم آثارى روییده بود و آن جناب آنها را در هر سال دو مرتبه مى‏چید و در هر مرتبه پنج پینه چیده مى‏شد لذا به آن حضرت ذو الثفنات (صاحب پینه در اعضای سجده) گفته شد.[۲۲]
  3. حسین بن حسن حسنى رحمه اللّه و على بن محمّد بن عبداللَّه هر دو روایت کرده‏اند، از ابراهیم بن اسحاق احْمر، از عبدالرّحمان بن عبداللَّه خزاعى، از نصر بن مُزاحم، از عمرو بن شمر، از جابر، از امام محمّد باقرg که فرمود: «چون دختر یزدجرد به نزد عمر آمد، همه دختران باکره‏اى که در مدینه بودند، به جهت تماشاى او بر در و بام دویدند، و چون داخل مسجد مدینه گردید، مسجد از نورِ روى او روشن شد. چون عمر به جانب او نظر کرد، روى خود را پوشید و گفت: اوف بى روز بادا هُرمز (یعنى: زندگى بر هرمز حرام باشد که فرزندش اسیر تو گردد، و تو خواسته باشى که او را ببینى). عمر گفت که: آیا این دختر مرا دشنام مى‏دهد؟ و خواست که او را اذیّت کند، امیرالمؤمنینg به عمر فرمود که: تو نمی‌توانی که با او این نوع رفتار را بکنى، و او را اذیّت بکنی. او را مخیّر گردان که مردى از مسلمانان را اختیار کند، و او را در عوض حصّه‏اى[۲۳] که از غنیمت دارد، حساب کن. پس عمر او را مخیّر گردانید و چون مخیّر شد، آمد تا دست خود را بر سر حضرت امام حسینg گذاشت، امیر المؤمنینg فرمود که: نام تو چیست؟ عرض کرد که: جهان شاه (یعنى: پادشاه جهان) فرمود: بلکه تو شهر بانویه‏اى (یعنى: بانوى شهر خودى). بعد از آن، به امام حسینg  فرمود که: یا ابا عبداللَّه، البته براى تو از این دختر فرزندى متولّد خواهد شد که بهترین اهل زمین باشد. بعد از آن حضرت على بن الحسینg  را زایید و على‌بن‌الحسینg  را ابن الخیرتین مى‏گفتند (یعنى: پسر دو برگزیده) پس برگزیده خدا از سلسله عرب، هاشم است و از عجم، فارس».[۲۴]
  4. در کتاب موالید اهل بیت از ابن خشاب نقل کرده است که کنیه آن حضرت ابومحمّد، ابوالحسن، ابوبکر والقاب آن امام زکیّ، زین العابدین، ذوالثقنات، و امین می‌باشد.[۲۵]

ولادت

  1. ولادت ایشان در روز جمعه بود و گفته شده در روز پنجشنبه نهم شعبان سال سی و هشتم و همینطور گفته شده در سال سی و هفت هجری، و گفته شده در سال سی و شش هجری می‌باشد. [۲۶]
  2. حضرت على بن الحسین c، در سال سى و هشتم از هجرت متولّد شد ، و قبض روح مطّهرش در سال نود و پنجم بود. و حضرت در آن وقت پنجاه و هفت سال داشتند و مادرشان، دختر یزدگرد پسر شهریار پسر شیرویه پسر خسرو پرویز است و یزدگرد، جز آخرین پادشاهان فُرس بود.[۲۷]
  3. در کتاب مناقب شهر آشوب می‌نویسد: ولادت حضرت على بن الحسینg در مدینه روز پنجشنبه نیمه جمادى الآخر بود، گفته شده روز پنجشنبه نهم شعبان سال (۳۸ هجرى) دو سال قبل از شهادت امیرالمؤمنینg، بعضى سال (۳۷ هجری) گفته‏اند و برخى (۳۶ هجری)در این صورت با جدّش امیرالمؤمنینg چهار سال و با امام حسنg ده سال و با پدر خود نیز ده سال همراه بود. بعضى گفته‏اند با جدّش دو سال و با عموى خود (۱۲) سال و با پدر سیزده سال همراه بود. مدت سی و پنج سال بعد از پدر زندگى کرد و در روز شنبه یازدهمین شب یا دوازدهمین شب از محرّم باقی‌مانده در سال نود و پنج هجرى شهید شدند که داراى پنجاه و هفت یا نه سال بودند و بعضى پنجاه و چهار سال نیز گفته‏اند، مدّت امامتش سى و چهار سال بود که در زمان امامت آن سرور، یزید و معاویه بن یزید و مروان و عبد الملک حکومت کردند و در زمان ولید از دنیا رفت و در بقیع کنار عموى خود دفن گردید[۲۸].
  4. در کتاب موالید اهل بیت نوشته است که در سال (۳۸ هجرى) متولّد شد و با امیرالمؤمنینg دو سال و با عمویش امام حسنg ده سال و با پدرش حضرت امام حسینg ده سال زندگی کرد و مدّت عمر آن جناب پنجاه و هفت سال بود. در روایت دیگرى است که در سال (۳۷ هجرى) متولّد شد و در پنجاه و هفت سالگى در سال (۹۴ هجرى) از دنیا رفت. پس از حضرت امام حسینg مدّت سی و سه سال زندگى کرد، بعضى گفته‏اند در سال (۹۵ هجری) از دنیا رفت. نام مادرش خوله دختر یزدگرد پادشاه ایران بود، این همان زنى است که امیرالمؤمنینg او را شاه زنان نامید. بعضى گفته‏اند نامش بره دختر نوشجان بود، و نیز گفته شده که مادرش شهربانو دختر یزدگرد بوده، او را فرزند دو برگزیده می‌نامیدند به واسطه فرمایش‏ پیغمبرn که خداوند دو انتخاب از میان مردم نمود، از عرب قریش و از غیر عرب مردم فارس، مادرش دختر کسرى بود.[۲۹]
  5. و به اسانید معتبره از حضرت صادقg منقول است که چون حق تعالی می‌خواهد که امامی را بیافریند،ملکی را می‌‌فرستد که شربت آبی از زیر عرش برمی‌دارد و به پدر آن امام می‌رساند که او می‌آشامد و نطفه امام از آن منعقد می‌شود، و چهل روز در شکم مادر سخن نمی‌شنود، و بعد از چهل روز هرچه گویند می‌شنود. وقتی که متولّد می‌شود،حق تعالی همان ملک رامی‌فرستد و در میان دودیده او می‌نوسد این آیه را[۳۰]: «وَتَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ صِدْقًا وَعَدْلًا لَا مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ».[۳۱]
  6. ودر روایت دیگرآمده که این آیه را در شکم مادر بر روی بازوی راست او می‌نویسند، چون به منصب امامت می‌رسد حق تعالی نوری از برای او مقرّر می‌کند که هرکه در آن شهر کاری کند در آن نور مشاهده نماید.[۳۲]
  7. روایت شده است که امیرالمؤمنینg کام حضرت زین العابدینg را به خرما برداشت و می‌فرمود: «حَنِّکُوا أَوْلَادَکُمْ بِالتَّمْرِ هَکَذَا فَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ» .[۳۳] و منظور از کام برداشتن آن است که خرما را بکوبند تا نرم شود و سپس با انگشت داخل دهن طفل کنند و بر کام او با انگشت سبابه بسایند تا آب شود و به حلق طفل برود. به آب فرات و تربت امام‌حسینg نیز روایاتی وارد شده.[۳۴]
  8. حضرت امام سجادg روز جمعه و یا پنجشنبه نیمه ماه جمادى الثانی و یا در نهم ماه شعبان سال سی و هشت و یا سی و شش و یا سی و هفت در مدینه متولّد شدند، مادر امام سجّادg «شاه زنان» و یا شهربانو نام داشته است‏.[۳۵]
  9. در روایت دیگر آمده است که در نیمه ماه جمادی الاول (سال ۳۶ هجری) علی ابن الحسینg به دنیا آمده‌اند.[۳۶]
  10. در روایت دیگر آمده است که ولادت حضرت روز یکشنبه پنجم ماه شعبان سال (۳۸هجری) و شهادتشان روز شنبه دوازدهم محرم (سال ۹۵هجری) در سن ۵۷ سالگی و مادرشان شاه زنان دختر شیرویه پسر خسرو پرویز و در قولی دیگر دختر یزدگرد می‌باشد.[۳۷]
  11. در کتاب درّ آمده است که ولادت امام سجّادg در مدینه ودر سال (۳۸ هجری قمری) می‌باشد و همچنین در کتاب موالید الائمّه آمده است که ولادت ایشان دو سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین بوده است و به روایت دیگر شش سال قبل از وفات امیرالمؤمنین ولادتشان بوده است.[۳۸]
  12. و در کتاب ذخیره آورده شده است که ولادت حضرت در (سال سی و شش یا ۳۷ هجری قمری می‌باشد، ودر روایت دیگر ولادتشان در روز پنجشنبه هشتم شعبان و یا هفتم شعبان سال سی هشتم در مدینه و در زمان خلافت جدّ بزرگوارشان امیرالمؤمنینg می‌باشد.[۳۹]
  13. در کتاب تذکره آمده است که ولادت حضرت علی بن الحسین زین العابدینg در سال (۳۸هجری) می‌باشد، و مادر ایشان شاه زنان دختر پادشاه قاشان[۴۰] میباشد، ودر روایت دیگر آمده که مادرشان دختر یزدگرد پسر شهریار است و نام ایشان شهربانو میباشد.[۴۱]

مدت امامت حضرت امام سجادg

در اعلام الوری می‌نویسد مدّت امامتش پس از پدر سی و چهار سال بود در مدّت امامتش مابقی حکومت یزید بن معاویه و سلطنت معاویه بن یزید و مروان حکم و عبد الملک مروان بود و در زمان ولید بن عبد الملک از دنیا رفت.[۴۲]

نقش انگشتری حضرت امام سجادg

  1. محمّد بن مسلم گفت از حضرت صادقg پرسیدم: انگشترى حضرت امام‌حسینg به چه کسی رسید؟ شنیده‏ام از انگشت آن جناب بیرون آورده‏اند؟! فرمود: آن طور که گفته‏اند، نیست. حضرت امام حسینg به فرزندش على بن الحسینc وصیّت نمود و انگشترى خود را به انگشت او نمود همان کارى که پیغمبر نسبت به امیرالمؤمنینg نمود و امیرالمؤمنینg نسبت به امام حسنg انجام داد و حضرت امام حسنg نسبت به امام حسینg. این انگشتر به پدرم رسید و از او به من رسید، اکنون در اختیار من است که هر جمعه به انگشت می‌کنم و با آن نماز می‌خوانم. محمد بن مسلم گفت: روز جمعه خدمت آن جناب رسیدم در حال نماز، پس از پایان نماز دستش را به جانب من دراز کرد دیدم انگشترى در دست دارد که نقش آن «لا اله الا اللّه عده للقاء اللّه» بود. فرمود: این انگشتر جدّم حضرت ابى عبد اللّه الحسین بن علىc است[۴۳]‏.
  2. شیخ صدوق در کتاب امالى و معانى الاخبار از حضرت امام رضاg نقل نموده که فرمود: نقش انگشترى حضرت امام حسینg «إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ» بود و حضرت على بن الحسینg انگشترى پدر را به انگشت می‌نمود. در قرب الاسناد از امام باقرg است که فرمود: نقش انگشترى پدرم «العِزَّهُ لِلّه» بود[۴۴].
  3. از حضرت صادقg نقل شده که نقش خاتم آن جناب (الحَمدُ لِلّه العلَى) بود[۴۵]. از حضرت ابوالحسنg نقل شده که نقش انگشترى آن جناب این بود: (کشنده‏ى حسین بن علىg خوار و تبهکار است.[۴۶]

تاریخچه زندگی اولاد و زنان امامg

  1. در کتاب مناقب می‌نویسد که حضرت امام زین العابدینg دوازده فرزند داشت از همسران کنیزش و دو فرزندش که امام محمّد باقرg  و عبداللّه باهر بودند، مادرشان امّ عبد اللّه دختر حسن‌بن على بود، زید شهید و عمر دو قلو بودند همچنین عبد الرّحمن و سلیمان. اما حسن و حسین و عبیداللّه سه قلو بودند، محمّد اصغر تنها متولّد شد و على اصغر و خدیجه نیز تنها متولّد شدند. بعضى گفته‏اند دختر نداشت و برخى گفته دخترانى به نام فاطمه و عُلَیَّه و امّ کلثوم داشت. از فرزندان امام زین العابدینg کسانى که تشکیل خانواده داده و داراى فرزند شدند یکى امام محمّد باقرg و دیگرى عبد اللّه باهر و زید بن على و عمر ابن على و على بن على و حسین اصغر بودند.[۴۷]
  2. در کتاب کشف الغمّه است که امامg نه پسر داشت و دختر نداشت. ابن خشاب در کتاب موالید اهل البیت نوشته که هشت پسر داشت و دختر نداشت و اسم فرزندانش محمّد باقرg، زید شهید، عبد اللّه، عبید اللّه، حسن، حسین، على و عمر میباشد.[۴۸]
  3. ابن جوزى در تذکره الخواص می‌نویسد: ابن سعد در طبقات گفته که امام زین العابدینg داراى فرزندانى بود، حسن و حسین و اکبر بدون فرزند بودند، محمّد باقرg که معروف به ابو جعفر فقیه است باز مانده امام از او بود که بعد ذکر خواهیم کرد و فرزند دیگرش عبداللّه که مادر آنها امّ عبداللّه دختر حسن بن علىg بود. عمر و زید شهید و على و خدیجه مادرشان کنیزى امّ ولد بود، حسین اصغر و امّ على که عُلَّیَه نام داشت از کنیزى امّ ولد بودند همچنین کلثوم‏ و سلیمان و ملیکه از امّ ولد دیگرى و قاسم و امّ الحسن و فاطمه از چند کنیز دیگر عبیداللّه را نیز ذکر کرده‏اند.[۴۹]
  4. درکتاب شریف کافى می‌نویسد، مردى بصرى از قبیله شیبانى که عبدالملک بن حرمله نام داشت على‌بن‌حسینg را ملاقات کرد، امامg از او پرسید: تو خواهر دارى؟ گفت: آرى. فرمود: به ازدواج من در مى‏آورى؟ عرض‌کرد: آرى، آن مرد رد شد. یکى از اصحاب امام زین العابدینg به دنبال او رفت تا به منزلش رسید. از موقعیّت آن شخص سؤال کرد، نام و نسبش را ذکر نمودند و گفتند: رییس قبیله است. آن مرد خدمت امام زین العابدینg آمده، عرض‌کرد: می‌دانى کسى که خواهرش را خواستگارى کردى چه کاره است؟ گفتند: رئیس قبیله است (این حرف را آن مرد از این جهت گفت: که بفهماند آن شیبانى شخص پستى نیست و داراى مقامى است.) على بن الحسینg فرمود: راجع به این کار تو را سرزنش نمی‌کنم ولى مگر نمی‌دانى که خداوند به وسیله اسلام، پستى و نقص را از بین برده و به کسى که گمنام بوده شرافت داده ، دیگر جاى سرزنش و ایراد گرفتن بر مسلمان نیست. خورده‏گیرى و سرزنش همان سرزنش جاهلیّت است.[۵۰]
  5. در کتاب ارشاد می‌نویسد حضرت امام على بن الحسینg پانزده فرزند داشت، محمّد که کنیه‏اش ابا‌جعفر و ملقّب به باقرg بود، مادر او امّ عبداللّه دختر حسن بن علىg است. زید و عمر از کنیزى امّ ولد و عبداللّه و حسن و حسین نیز از کنیز دیگر امّ ولد و حسین اصغر و عبدالرّحمن و سلیمان از امّ ولد. دیگرى على که کوچکترین فرزند امامg بود با خدیجه مادرشان کنیزى امّ ولد بود، محمّد اصغر نیز مادرش امّ ولد بود. فاطمه و عُلَّیَه و امّ کلثوم مادرشان امّ ولد بود. عبد‌اللّه برادر حضرت باقرg عهده دار موقوفات حضرت رسولn و حضرت علىg بود، مردى فاضل و فقیه به شمار می‌رفت که از پدران خود و پیامبر اخبار زیادى نقل نمود و به مردم تبلیغ کرده و مردم از او آثارى فرا گرفتند. عمر بن على مردى فاضل و بزرگوار بود که عهده‏دار موقوفات پیغمبرn و امیر المؤمنینg شد، سخاوتمند و پرهیزگار بود. داوود بن قاسم از حسین بن زید نقل کرد که گفت: عمویم عمر بن على بن الحسین با هر کس که خریدار میوه‏هاى موقوفات امام علىg می‌شد شرط می‌کرد که در چند قسمت دیوار باغ رخنه‏هایى وابگذارد و مانع کسى که می‌خواهد از میوه باغ بخورد نشود.[۵۱]
  6. حسین بن على بن الحسین مردى فاضل و پرهیزگار بود حدیث زیادى از پدر خود على‌بن‌الحسینg و عمّه‏اش فاطمه دختر حضرت امام حسینg و از برادرش حضرت امام باقرg نقل کرده. احمد بن عیسى از پدرش نقل کرد که گفت: دیدم حسین بن على بن‌الحسین دعا می‌کند، با خود گفتم دستش را پایین نخواهد آورد تا دعایش مستجاب شود، همه‏اش درباره مردم بود. سعید دوست حسن بن صالح گفت: من کسى را ندیدم که از حسن‌بن صالح بیشتر از خدا بترسد. وقتى به مدینه آمدم و حسین بن على بن الحسین را دیدم فهمیدم کسى از او بیشتر خداترس نیست مثل اینکه داخل آتش شده باز از آتش بیرون آمده است آنقدر که خوف از خدا داشت.[۵۲]
  7. ابراهیم بن حسین از پدر خود حسین بن على نقل کرد گفت: ابراهیم ابن هشام مخزومى فرماندار مدینه بود، ما را در روز جمعه کنار منبر خود جمع می‌کرد آنگاه بر منبر می‌رفت و به امام علىg ناسزا می‌گفت. یک روز من آمدم مسجد پر از جمعیت بود به منبر چسبیدم چشمم را خواب گرفت، دیدم قبر شکافته شد مردى که لباسى سفید داشت بیرون آمد به من گفت: ابا عبداللّه این حرفهایى که می‌زند تو را محزون نمی‌کند؟! گفتم: بله، به خدا قسم. گفت: چشم باز کن ببین خدا او را چه می‌کند، همین که اسم على را برد از بالاى منبر به زمین افتاد و مرد خدا او را لعنت کند.[۵۳]
  8. در امالی صدوق آمده است که معمّر گفت: خدمت حضرت امام صادقg نشسته بودم زید بن على بن الحسین آمد دست به دو طرف در گرفت. حضرت امام صادقg فرمود: عموجان تو را به خدا می‌سپارم از اینکه در کناسه به دار آویزند. مادر زید گفت: به خدا سوگند، حسد تو را به این سخن وامی‌دارد. امامg سه مرتبه فرمود: کاش حسد بود. آنگاه فرمود: پدرم از جدّم نقل کرد که یکى از فرزندانش به نام زید قیام خواهد کرد که در کوفه شهید مى‏شود و در کناسه او را به دار مى‏آویزند، بدنش را از قبر بیرون مى‏آورند و درهاى آسمان براى پذیرایى از روحش باز مى‏شود و ساکنان آسمانها از دیدار روح او شاد می‌شوند. روح او را در چینه‏دان مرغى سبز جاى می‌دهند تا در هر جاى بهشت خواست پرواز کند.[۵۴]
  9. جابر جعفى گوید: حضور ابو جعفر محمّد بن علىg رسیدم و برادرش زید خدمت او بود و معروف بن خربوذ مکّى هم وارد شد. امام پنجم g فرمود: اى معروف از اشعار طرفه‏اى(عجیب و شیرین) که دارى، برایم بخوان و معروف این قطعه را سرود:

ابو مالک به جانت ناتوان نیست    ضعیف و سست همچون دیگران نیست‏

نمی‌ورزد عناد از گفته خویش                 نه از نهى حکیمش دشمنى کیش‏

و لیکن بود سیّدى رادمرد                    طبیعت بلند است و شیرین خورند

به آقایى است او به فرمان تو                     کفایت کند بهر تو کار تو

گوید امام پنجمg دست بر شانه‏هاى زید گذاشت و فرمود: اى ابوالحسن این ستایش براى تو است.[۵۵]

  1. در کتاب امالى شیخ صدوق آمده است که ابو حمزه ثمالى گفت: براى انجام حج رفته بودم، خدمت على بن الحسینg رسیدم، فرمود: اباحمزه! برایت خوابى که دیده‏ام نقل کنم؟ در خواب دیدم مثل اینکه وارد بهشت شده‏ام حوریه‏اى برایم آوردند که از آن زیباتر ندیده بودم. در همان میان که تکیه بر جایگاه خود داشتم شنیدم یک نفر می‌گوید یا على بن الحسینg به تو تهنیت می‌گویم، زید را تا سه مرتبه تکرار نمود بعد از آن سفر باز به حج رفتم و خدمت امام زین العابدینg رسیده در زدم و در را باز کرد، داخل شدم دیدم زید را روى دست گرفته. راوى می‌گوید پسر بچه‏اى را روى دست داشت. گفت ابو حمزه این تاویل خواب قبلى من است که خدا به این صورت واقعیّت داد.[۵۶]
  2. در کتاب امالى شیخ صدوق می‌نویسد عون بن عبداللّه گفت: من با محمّد بن على ابن الحنفیه پشت خانه‏اش بودم، زید بن حسن از آنجا گذشت سر به طرف او بلند نموده و گفت: به زودى کشته خواهد شد یکى از فرزندان حسین به نام زید بن على، او را بدار مى‏آویزند هر کس تنهایى او را ببیند و یاریش نکند خداوند او را به صورت در آتش می‌اندازد.[۵۷]
  3. در کتاب امالى آمده است که ابوالجارود گفت: من در خدمت حضرت امام باقرg بودم زید بن على آمد، همین که چشم حضرت امام باقرg به او افتاد که مى‏آید، فرمود: این یکى از بزرگان خانواده است و انتقام‌گیر آنها است. ای زید! چقدر شایسته و با عظمت بوده، مادرى که تو را زاییده![۵۸]
  4. در کتاب امالى شیخ صدوق آمده است که ابن سبابه گفت: حضرت امام صادقg به من هزار دینار سپرد تا بین بازماندگان کسانى که به کمک زید رفته بودند و شهادت یافته‏اند تقسیم کنم و تقسیم کردم، به عبداللّه بن زبیر برادر فضیل رسان چهار دینار رسید.[۵۹]
  5. عیون جابر جعفى گفت: حضرت امام باقرg از آبای گرامی خود از پیامبر اکرمn نقل کرد که به حضرت امام حسینg فرمود: از نژاد تو فرزندى به وجود خواهد آمد به نام زید، او و یارانش روز قیامت از روى شانه‏هاى مردم می‌گذرند و با چهره سفید و درخشان، از اثر وضو و عبادت آنها بدون حساب وارد بهشت می‌شوند.[۶۰]
  6. در کتاب عیون اخبار الرّضا آمده که فضیل گفت: به زید بن على صبح همان روز که در کوفه قیام کرد، رسیدم. می‌گفت هر کس مرا کمک کند که با این عرب‌هاى بى‏سر و پاى شام جنگ کنم. به آن خدایى که محمّدn را به حق برانگیخت روز قیامت دست او را می‌گیرم و با اجازه خدا وارد بهشت می‌کنم. پس از کشته شدن زید، حیوان سوارى کرایه کردم و به مدینه رفتم تا خدمت حضرت امام صادقg برسم و با خود گفتم خبر کشته شدن زید را به او ندهم که ناراحت مى‏شود. همین که خدمتش رسیدم، فرمود: فضیل، عمویم زید چه کرد؟ گریه گلویم را گرفت فرمود: او را کشتند؟! عرض‌کردم: آرى، به خدا او را کشتند و فرمود: به دار آویختند؟! عرض‌کردم: آرى، به خدا قسم، به دار آویختند. شروع کرد به گریه کردن به طورى که اشک‌هایش چون مروارید غلطان بر رخسارش جارى شد. بعد فرمود: فضیل، تو هم با عمویم در جنگ با شامیان شرکت کردى؟ گفتم: آرى. پرسید: چند نفر را کشتى؟ عرض‌کردم: شش نفر. فرمود: شاید تو در مورد خونریزى آنها در شک هستى؟! عرض‌کردم اگر شک داشتم با آنها نمی‌جنگیدم. شنیدم می‌گوید: خدا مرا در این خون‌ها شریک کند، به خدا قسم، عمویم با اصحابش شهید از دنیا رفتند آنچنان‌چه على‌بن‌ابى طالبg و اصحابش رفتند.[۶۱]
  7. ابو عبداللَّه سیّارى از دوست خود نقل کرد که در خدمت حضرت امام صادقg صحبت قیام‌کنندگان آل محمّدn شد، فرمود: من و شیعیان پیوسته، آسوده خواهیم بود تا قیام‏کننده‏ى آل محمّدnقیام کند. چقدر علاقه‌مندم که قیام‏کننده‏ى آل محمّدn قیام کند، که من مخارج خانواده او را خواهم داد.[۶۲]
  8. در کتاب امالى آمده است که ضمره بن حمران گفت: خدمت حضرت امام صادقg رسیدم، پرسید: حمزه از کجا مى‏آیى؟! گفتم: از کوفه، شروع به گریه کرد به طورى که محاسن شریفش تر شد. عرض‌کردم: آقا، چقدر گریه می‌کنید؟! فرمود: یادم از عمویم زید آمد و معامله‏اى که با او کردند گریه‏ام گرفت. عرض‌کردم از چه قسمتى یادت آمد؟ فرمود: به یاد شهادتش افتادم که تیرى بر پیشانیش رسید و پسرش یحیى خود را به روى او انداخت. عرض‌کرد: بابا مژده باد تو را که  خدمت پیغمبرn و علی و فاطمه و حسن و حسین b می‌روى. فرمود: آرى پسرم، آنگاه آهنگرى را خواست و تیر از پیشانى‏اش خارج نموده ،بلافاصله جان داد. بدنش را آوردند کنار جویى نزدیک باغ زائده، داخل جوى قبرى برایش کندند و او را دفن نمودند و آب را به جوى انداختند. غلامى هندى با آنها بود که فردا صبح پیش یوسف بن عمر رفت و جریان دفن را به او اطلاع داد. یوسف بن عمر بدن او را بیرون آورد و در کناسه کوفه چهار سال به دار آویخت. پس بدنش را آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند و خداوند قاتل و خوارکننده او را لعنت کند. در مورد این ستمها که بر ما خانواده محمّدn  روا می‌دارند، شکایت به خدا می‌کنم و از او یارى می‌خواهم که او بهترین یارى‏کننده است.[۶۳]
  9. در کتاب امالى شیخ صدوق آمده است که عمرو بن خالد گفت: زید بن على بن الحسین می‌گفت: در هر زمانى خداوند به وسیله یکى از ما خانواده حجّتش را تمام می‌کند، حجّت زمان ما پسر برادرم جعفر بن محمّدg است که هر کس از او پیروى کند گمراه نخواهد شد و مخالف او رستگارى را نمی‌بیند.[۶۴]
  10. در کتاب امالى شیخ صدوق آمده است که جعفر بن زیاد احمر از زید بن على بن الحسین نقل کرد که این آیه را خواند «وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما»[۶۵] آنگاه گفت خداوند به خاطر خوبى پدرشان آن دو فرزند را حفظ کرد و چه کسى سزاوارتر است به حفاظت نیکو از ما؟ جدّمان رسول خداn است، دخترش مادر ما است و بهترین زنان جدّه ما است و اول کسى که ایمان به او آورد و با او نماز خواند پدر ما است.[۶۶]
  11. در کتاب مقتضب الاثر می‌نویسد از داوود رقّى که گفت: خدمت حضرت امام صادقg رسیدم، فرمود: چرا این قدر دیر به دیدار ما می‌آیی؟! عرض کردم: فدایت شوم، یک گرفتارى در کوفه پیدا کردم باعث شد که دیر خدمت برسم. فرمود: در کوفه چه خبر بود؟ عرض‌کردم: عمویت زید را دیدم که قرآن حمایل نموده و بر اسبى سوار است، فقهای کوفه اطرافش را گرفته‏اند و می‌گفت: مردم من واسطه بین شما و خدایم و ناسخ و منسوخ قرآن را می‌دانم. فرمود: سماعه بن مهران همان نوشته را بیاور. نوشته را که در لوحى سفید بود، آورد به من داد و فرمود: بخوان، ببین چه چیز به ما خانواده داده شده که از زمان پیامبرn فرزندان به ترتیب از پدران خود به ارث برده‏اند. دیدم دو خط در آن نوشته است: خط اول: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» و در خط دوم نوشته است: «إِنَّ عِدَّهَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتابِ اللَّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَهٌ حُرُمٌ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ.» على بن ابى طالبg، حسن بن علىg، حسین بن علىg، على بن الحسینg محمّد بن علىg، جعفر بن محمدg، موسى بن جعفرg، على بن موسىg، محمّد بن علىg، على بن محمّدg، و حسن بن علىg و یادگار آنها حجّت خدا. آنگاه فرمود: ای داوود! می‌دانى در چه وقت و کجا این نوشته شده؟ عرض‌کردم: یا بن رسول اللَّه! خدا و پیامبرn و شما می‌دانید. فرمود: دو هزار سال قبل از خلقت آدم، زید کجا سرگردان است و کجا می‌رود. دشمن‏ترین مردم به ما خانواده از روى حسد کسى است که خویشاوندى بیشتر با ما داشته باشد.[۶۷]
  12. در کتاب عیون اخبار الرضا آمده است که ابن ابى عبدون از پدر نقل کرد که وقتى زید بن موسى بن جعفر را پیش مامون آوردند که در بصره قیام کرده بود و خانه‏هاى بنى عباس را آتش زده بود مأمون او را به على بن موسى الرّضاg بخشید. گفت: آقا! اگر برادرت قیام کرد و آن کارها را نمود قبل از او زید بن على بن الحسین نیز قیام کرد و کشته شد اگر به خاطر تو نبود او را می‌کشتم چون کار او از زید بن على بن الحسین کمتر نبود. حضرت امام رضاg فرمود: یا امیرالمؤمنین! برادرم را با زید بن على بن الحسین مقایسه نکن، زید از علماى آل محمّد بود و براى خدا خشم گرفت و با دشمنان خدا جنگید تا در راه او کشته شد. پدرم موسى بن جعفرg فرمود: از پدرش حضرت امام صادقg شنید که می‌فرمود: خدا رحمت کند عمویم زید را مردم را دعوت کرد به تسلیم شدن در مقابل پیشواى خدا از آل محمّد، اگر پیروز می‌شد به وعده خود وفا می‌کرد، با من در مورد قیام خود مشورت کرد من گفتم: عموجان اگر مایلى کشته شوى و در کنار کناسه کوفه به دار آویخته شوی مانعى ندارد. پس از رفتن او امام صادقg فرمود: واى بر کسى که استمداد او را بشنود و جوابش را ندهد. مأمون گفت: یا ابا الحسن! مگر در باره کسى که ادعاى امامت کند در حالی که استحقاق آن را ندارد روایات وارد نشده؟! حضرت رضاg فرمود: زید بن على ادعاى ناحق نکرد، او پرهیزگارتر از این نسبتها بود می‌گفت شما را به تسلیم در برابر پیشواى آل محمّد دعوت می‌کنم ، آن روایات مربوط به کسى است که با نداشتن علم و شایستگى ادعاى امامت کند و مردم را دعوت به غیر دین خدا نماید و از راه منحرف کند به خدا قسم، زید کسى بود که این آیه[۶۸] شامل او میشد «وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ.[۶۹]»
  13. در کتاب عیون الاخبار آمده است که عبداللَّه بن سبابه گفت: ما هفت نفر از کوفه خارج شدیم و به مدینه رفتیم خدمت حضرت امام صادقg رسیدیم، فرمود: از عمویم زید خبر دارید؟! عرض‌کردیم یا قیام کرده یا خواهد کرد. فرمود: اگر خبرى براى شما رسید به من اطلاع دهید. پس از چند روز بسّام صیرفى نامه‏اى آورد که در آن نوشته بود، زید بن على بن الحسین روز چهارشنبه اول صفر قیام کرد و روز چهارشنبه و پنجشنبه مقاومت نمود و در روز جمعه کشته شد و فلانى و فلانى نیز با او کشته شدند. خدمت حضرت امام صادقg رسیدیم و نامه را به ایشان تقدیم کردیم شروع کرد به خواندن و همینطور که گریه می‌کرد فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ». پاداش این مصیبت را از خدا می‌خواهم خوب عمویى بود شایسته مردى بود که مفید دنیا و آخرت ما بود شهید شد، به خدا قسم، مانند کسانى که با پیامبرn و على و حسن و حسینb شهید شدند.[۷۰]
  14. در کتاب عیون الاخبار آمده است که حسن بن جهم گفت: خدمت حضرت امام رضاg بودم زید برادرش نیز آنجا بود، به او می‌فرمود: زید از خدا بترس ما به این مقام که رسیده‏ایم از تقوى و پرهیزگارى است، هر کس با تقوى و پرهیزگار نباشد از ما نیست و ما از او بیزاریم مبادا سبب شوى که خون شیعیان ما ریخته شود که ارزش تو از بین می‌رود، مردم خون و مال شیعیان ما را حلال می‌دانند و با آنها دشمنند و به واسطه محبّتى که با ما دارند و اعتقاد به ولایت ما خاندان اگر تو به آنها بدى کنى به خود ستم کرده‏اى و باعث از بین رفتن حقّ خود شده‏اى.در این موقع روى به من نموده، فرمود: پسر جهم هر کس مخالف دین خدا باشد من از او بیزارم هر که می‌خواهد باشد و از هر قبیله‏اى باشد و هر کس با خدا دشمنى بورزد ما به او علاقه نداریم از هر قبیله‏اى باشد و هر کسی باشد عرض‌کردم: آقا! چه کسى دشمن خدا مى‏شود؟ فرمود: هر کس معصیت خدا را بکند.[۷۱]
  15. در کتاب امالى شیخ صدوق آمده است که طوسى عبد الملک بن عمر گفت از ابو رجا شنیدم می‌گفت: علىg و هیچ یک از این خانواده را دشنام ندهید زیرا مرد ستمگرى از بلاد بلنجر[۷۲] پس از کشته شدن زید بن على بن الحسین به دست هشام بن عبد الملک به کوفه آمده، گفت: دیدید خداوند چگونه این فاسق فاسق زاده را کشت! (منظورش زید بن على بود) از دو چشم آن مرد جراحتى بیرون آمد و هر دو کور شد و بترسید که متعرض این خانواده جز به نیکى شوید.[۷۳]
  16. ابو سعید مکارى گفت خدمت حضرت امام صادقg بودیم صحبت از زید و کسانى‏ که با او قیام کردند شد. یکى از حاضرین خواست نسبت به او بدگویى کند، امامg به او پرخاش کرده و فرمود: ساکت باش! به شما مربوط نمی‌شود که در باره ما مداخله کنید. هر کس از خانواده ما از دنیا رود سعادتمند خواهد شد قبل از اینکه روح از پیکرش خارج شود، گرچه به اندازه یک شتر دوشیدن باشد.[۷۴]
  17. مؤمن طاق گفت: زید بن على بن الحسین هنگامى که مخفى بود به دنبال من شخصی را فرستاد. پیش او رفتم، گفت: اگر یکى از ما قیام نماید و تو را به یارى بطلبد چه می‌کنى؟ گفتم: اگر پدر یا برادرت باشد با او قیام می‌کنم. گفت من تصمیم دارم خروج کنم و با این گروه جهاد نمایم تو هم به من کمک کن. گفتم: فدایت شوم چنین کارى را نمی‌کنم، گفت: تو از جان خود درباره من مضایقه دارى؟ گفتم یک جان بیشتر ندارم اگر خداوند را در روى زمین حجّت و پیشوایى باشد (که تو باید از او اطاعت کنى) هر کس با تو همراهی نکند نجات یافته است و کسى که با تو خروج نماید هلاک شده. در صورتى که خداوند را حجّتى در روى زمین نباشد همکار با تو و کناره‏گیر از تو مساوى خواهند بود. زید گفت: من با پدرم کنار سفره می‌نشستم لقمه خوش مزه را به من می‌داد و برایم لقمه را سرد می‌کرد تا بتوانم بخورم، تو خیال می‌کنى پدرى که لقمه گرم را نمی‌گذاشت بخورم مرا از آتش جهنم باز نداشته است؟ به تو اطلاع داده امام و پیشوا کیست و به من خبر نداده؟! گفتم: چون تو را دوست داشته خبر نداده زیرا می‌ترسید اگر بگوید قبول نکنى. به من خبر داد اگر پذیرفتم نجات می‌یابم چنانچه نپذیرفتم باکى نخواهد داشت که داخل جهنم شوم. بعد گفتم شما بهتر هستید یا انبیا؟! گفت: انبیا. گفتم یعقوب به پسرش یوسف گفت: جریان خواب خود را به برادرانت مگو مبادا در باره تو نیرنگى به کار برند، یوسف به آنها نگفت تا نیرنگى بکار نبرند و از آنها پنهان کرد همین طور پدرت نیز از تو پنهان نموده چون بر تو بیمناک بود، زید گفت: حالا که تو چنین عقیده دارى دوستت نیز در مدینه به من گفت کشته خواهم شد و به دار آویخته می‌شوم، او می‌گفت: کتابچه‏اى در اختیار دارد که در آن جریان کشته شدن و به دار آویخته شدن من هست. من در همان سال به حج رفتم و جریان گفتگوى خود را با زید به حضرت امام صادقg عرض‌کردم، فرمود: از شش طرف او را محاصره کرده و راه فرار برایش نگذاشته‏اى‏.[۷۵]
  18. عمار ابو الیقظان گفت در خدمت حضرت امام صادقb بودم گروهى نیز حضور داشتند که یکى از آنها ابان بن نعمان بود. امامg فرمود: کدامیک از شماها خبر از عمویم زید دارید؟! ابان گفت: آقا من خبر دارم، فرمود چه خبر؟ عرض‌کرد یک شب در خدمتش بودم گفت نمى‏آیید برویم مسجد سهله؟ من با او رفتم. امامg فرمود: در آن مسجد خانه ابراهیم خلیل بوده که از همان خانه به جانب عمالقه رفت و خانه ادریس که در آنجا خیاطى می‌کرد و در همان مسجد سنگ سبز رنگى است که چهره پیغمبران در آن نمودار است آن‏ مسجد جایگاه خضر است. فرمود: اگر عمویم زید هنگام قیام به آنجا می‌رفت و دو رکعت نماز می‌خواند و به خدا پناه می‌برد خداوند بیست سال او را در پناه خود نگه می‌داشت. هر کس غمى داشته باشد و بین نماز مغرب و عشا در آنجا از خدا فرج بخواهد خداوند به او فرج عنایت می‌کند.[۷۶]
  19. محمّد حلبى گفت: حضرت امام صادقg فرمود: اولاد ابى سفیان حضرت امام حسینg را شهید کردند خداوند سلطنت را از دستشان گرفت. هشام نیز زید ابن على را کشت قدرتش به باد فنا رفت، ولید نیز یحیى بن زید را کشت سلطنتش نابود شد.[۷۷]
  20. ثمالى گفت: من هر سال یک بار حضرت امام زین العابدینg را هنگام حج زیارت می‌کردم، یکى از سال‌ها خدمتش رسیدم کودکى روى زانوانش نشسته بود من نشستم. کودک از جاى حرکت نمود پایش به درب گیر کرد بر زمین افتاد حضرت امام زین العابدینg با عجله دوید او را از زمین برداشت و خون چهره‏اش را با لباسش پاک کرد و می‌گفت تو را به خدا می‌سپارم از اینکه در کناسه به دار آویخته شوى. عرض‌کردم: کدام کناسه؟! فرمود: کناسه کوفه. عرض‌کردم: واقعا این اتفاق خواهد افتاد؟ فرمود: به آن خدایى که محمّدg را بر انگیخت اگر بعد از من زنده بمانى خواهى دید او را در اطراف کوفه می‌کشند پس از دفن از قبر بیرون مى‏آورند و عریان بدار مى‏آویزند و بعد پیکرش را پایین مى‏آورند آتش می‌زنند و خاکسترش را بر باد می‌دهند. عرض‌کردم: اسم این پسر چیست؟! فرمود: نامش زید است. در این هنگام اشک از دیده‏گانش جارى شد. فرمود: مایلى برایت جریان فرزندم را بگویم؟! یک شب در بین عبادت که به سجده و رکوع مشغول بودم مرا خواب ربود. در خواب دیدم در بهشت هستم حضرت رسولn و على و فاطمه و حسن و حسینg دخترى از حوریه‏ها را به ازدواج من در آوردند با او هم‌بستر شدم و نزدیک سدره المنتهى غسل نمودم سپس برگشتم دیدم یک نفر صدا می‌زند ولادت زید را به تو تهنیت می‌گویم. سه مرتبه تکرار کرد. از خواب بیدار شدم دیدم جنب شده‏ام، غسل نمودم براى نماز و نماز صبح را خواندم. در این موقع صداى در آمد گفتند: یک نفر شما را می‌خواهد وقتى خارج شدم دیدم مردى کنیزى آورده که خود را پوشیده آستینش تمام دست را فرا گرفته و پارچه‏اى بر سر بسته. گفتم: با چه کسی کار دارى؟! گفت: على بن الحسینg را می‌خواهم. گفتم: من هستم. گفت من پیک مختار بن ابى عبیده ثقفى هستم سلام به شما رسانده و گفته است که این کنیز به دست ما رسید آن را به ششصد دینار خریدم و اینک ششصد دینار هم تقدیم می‌کنم که مخارج زندگى را تامین کنى. نامه‏اى نیز به من سپرد آن مرد و کنیز را به خانه بردم جواب نامه‏اش را نوشتم و آن مرد ماند، من از کنیزک پرسیدم اسمت چیست؟! گفت: حورا. براى همبستر شدن او را آماده کردند، با او هم آغوش شدم یک پسر متولّد شد که نامش را زید نهادم و آنچه گفتم خواهى دید. ابو حمزه گفت: به خدا سوگند چیزى نگذشت که زید را دیدم در کوفه خانه‏ معاویه بن اسحاق بود و خدمتش رسیده، عرض‌کردم: فدایت شوم. براى چه اینجا آمده‏اى؟! فرمود: براى امر به معروف و نهى از منکر.من پیش او رفتم تا شب نیمه شعبان خدمتش رسیده، سلام کردم، در آن موقع در یک خانه نمى‏ماند و هرشب در یکی از خانه‏هاى بارق و بنى هلال می‌ماند. به من گفت: ابو حمزه مایلى برویم به زیارت امیرالمومنین على‌بن‌ابى‌طالبg؟ عرض‌کردم: آرى فدایت شوم. ابو حمزه دنباله حدیث را چنان نقل کرد که بالاخره به جایى به نام ذکوات بیض رسیدیم. گفت: این قبر امیرالمومنین است و بعد از زیارت بازگشتیم. عاقبت آن جریان‌ها درباره‏اش به وقوع پیوست، به خدا قسم، خودم دیدم که پس از شهادت و دفن، پیکرش را بیرون آوردند و عریان روى زمین کشیدند تا به دار آویختند سپس آتش زدند و باقیمانده از خاکسترش را در هاون کوبیده در قسمت پایین کوفه به نام عریض به باد دادند.[۷۸]
  21. در کتاب خرایج آمده است که ولید بن صبیح گفت: شبى خدمت حضرت امام صادقg بودیم که یک نفر درب حیاط را کوبید، به کنیزش فرمود ببین کیست؟ برگشت گفت عمویت عبداللّه بن على است فرمود: بگو بیاید. به ما دستور داد داخل اتاق دیگرى شویم. ما داخل اتاق شدیم در این بین احساس کردیم مثل اینکه یک نفر داخل اتاق شد خیال کردیم یکى از بانوان امامg بود، ما به واسطه اینکه شناخته نشویم به یکدیگر چسبیدیم، عبداللّه بن على وارد شد ولى هر چه توانست به امام صادقg ناسزا گفت و چیزى فرو گذار نکرد آنگاه خارج شد، ما نیز از مخفی‌گاه خود خارج شدیم باز امام حدیث خود را از جایى که مانده بود شروع کرد. یک نفر از ما عرض کرد آقا عبداللّه بن على به شما نسبت‌هایى داد که خیال نمی‌کنم احدى چنین حرف‌هایى را به کسى بزند. ما تصمیم داشتیم بیاییم و او را تأدیب کنیم، فرمود: نه! شما بین ما مداخله نکنید. باز پاسى از شب گذشت درب به صدا آمد کنیز را فرستاد تا ببیند کیست‏ کنیز برگشته، گفت: عمویت عبداللَّه بن على است. به ما فرمود: به همان اطاقى که بودید بروید اجازه داد وارد شود عبداللَّه وارد شد اما با شدّت هر چه تمام‌تر اشک می‌ریخت و بلند بلند گریه می‌کرد، می‌گفت پسر برادر مرا ببخش خدا تو را ببخشد، از من بگذر خدا از تو بگذرد. فرمود: خدا تو را ببخشد، عمو چه شد چرا چنین می‌کنى؟! گفت: همین که براى استراحت به بستر رفتم دو نفر مرد سیاه به من حمله نمودند و دست و پایم را بستند، یکى از آنها به دیگرى گفت: او را به طرف آتش ببرید و مرا بردند، در بین راه حضرت رسولn را دیدم فریاد زدم یا رسول‌اللَّهn!دیگر چنین کارى نمی‌کنم دستور داد مرا رها کنند هنوز دست و پایم از بستن آنها درد می‌کند. حضرت امام‌صادقg فرمود: وصیت خود را بکن، عرض‌کرد: چه وصیت کنم با این اهل و عیال زیاد و قرض زیادى که دارم مالى ندارم. فرمود: تو وصیت کن قرضت را من پرداخت می‌کنم، عبداللّه وصیت نمود. ما از مدینه خارج نشده بودیم که از دنیا رفت، امامg خانواده او را جز خانواده خود قرار داد و قرضش را پرداخت و یکى از دخترانش را به ازدواج پسر خود در آورد.[۷۹]
  22. در کتاب خرایج آمده است که حسن بن راشد گفت سخن از زید بن على شد من در خدمت حضرت امام صادقg از او بدگویى کردم فرمود: این کار را نکن خدا عمویم زید را رحمت کند خدمت پدرم آمده و گفت: من می‌خواهم بر این ستمکار قیام کنم. فرمود: چنین کارى نکن من می‌ترسم کشته شوى و پشت کوفه به دارت آویزند، مگر نمی‌دانى که هر یک از فرزندان فاطمهh قبل از خروج سفیانى بر سلطانى خروج کند کشته خواهد شد. آنگاه حضرت صادقg روى به من نموده، فرمود: حسن بن راشد! فاطمهh پاک سرشت است، خداوند ذریّه او را بر آتش جهنم حرام نموده درباره آنها این آیه نازل شده «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ»[۸۰] ستم‏کننده به نفس خود کسى است که امام‏g را نمیشناسد میانه رو کسى است که امامg را می‌شناسد سبقت‏گیرنده به کار نیک خود امامg است. حسن! ما خانواده‏اى هستیم که هر یک از ما قبل از خارج شدن از دنیا اقرار خواهد کرد به فضیلت هر صاحب فضلى (منظور اقرار به مقام امام وقت است).[۸۱]
  23. در ارشاد مفید می‌نویسد که زید بن على بن الحسین سر آمد برادران خود بود غیر از حضرت باقرg از همه پارساتر و پرهیزگارتر و داناتر و سخاوتمندتر و شجاع‌تر بود قیام به شمشیر کرد امر به معروف و نهى از منکر نمود و انتقام خون امام حسینg را خواست.[۸۲]
  24. زیاد بن منذر گفت: وارد مدینه شدم هر چه از زید بن على بن الحسین جستجو کردم، گفتند: او هم قسم قرآن است. هشیم گفت: خالد بن صفوان از زید بن على بن الحسین صحبت می‌کرد من از او پرسیدم زید را کجا دیده‏اى؟! گفت: در رصافه، پرسیدم: چگونه مردى است؟ گفت:. گروهى از شیعیان به امامت او معتقدند و علت این اعتقاد آن بود که زید با شمشیر قیام نمود و به رضاى آل محمّد دعوت می‌کرد. گمان کردند منظورش خودش می‌باشد در صورتى که او چنین نظرى نداشت، زیرا می‌دانست که برادرش امام است و پدر او در هنگام وفات به فرزندش ابا عبداللّه (حضرت صادقg) وصیّت نموده. سبب قیام زید علاوه بر آنچه ذکر شد از انتقام گرفتن خون امام حسینg این بود که روزى به مجلس هشام وارد شد و هشام بن عبد الملک دستور داده بود چنان نزدیک به هم بنشینند که زید نتواند خود را به نزدیک هشام برساند و جاى نشستن نداشته باشد آنها چنین کردند، زید وارد شد وضع را که چنین دید گفت: هشام! هیچ کس در میان بندگان خدا نیست که مقامش بالاتر از آن باشد که او را به پرهیزگارى از خدا سفارش کند و نه هیچ کس هست که مقامش پایین‏تر از این باشد که شایسته دعوت به پرهیزگارى از خدا نباشد، اکنون من تو را به پرهیز از خدا دعوت می‌کنم. هشام گفت: تو خود را وعده خلافت می‌دادى و امید خلافت داشتى تو را چه به خلافت بى‏مادر، تو فرزند یک کنیز هستى. زید گفت: من مقامى از نبوّت بالاتر نمى‏بینم خداوند این مقام را به کسى می‌دهد که کنیز زاده است اگر این نسبت باعث نقص بود او را مبعوث نمی‌کرد. آن پیامبر اسماعیل پسر ابراهیم خلیل است. نبوّت نزد خدا بالاتر است یا خلافت؟ در ضمن کجا نقص و پستى راه مى‏یابد به ساحت مردى که پدرش رسول خداn و فرزند على بن ابى طالبg باشد! هشام از جاى حرکت نموده رئیس پلیس خود را خواست و به او دستور داد که نباید این مرد در میان سپاهیان من دیده شود. زید خارج شد در حالى که می‌گفت: هیچ ملّتى از حرارت شمشیر ناراحت نشدند مگر اینکه خوار شدند.

وقتى زید به کوفه رسید اهالى کوفه اجتماع نموده و با او بیعت کردند که با مخالفین به جنگ بپردازند، ولى بیعتش را شکستند و او را به دشمن تسلیم کردند، زید کشته شد و چهار سال در میان همان مردم به دار آویخته شد در حالی که یک نفر این عمل را زشت نشمرد و با دست و زبان اظهار مخالفت ننمود. شهادت زید در حضرت صادقg تاثیر زیادى کرد به طورى محزون گردید که آثار اندوه کاملا در چهره‏اش دیده می‌شد از مال خود هزار دینار بین خانواده‏هایى که در جریان زید شهید شده بود تقسیم کرد. ابو خالد واسطى گفت: حضرت صادقg به من هزار دینار داده تا تقسیم کنم میان خانواده‏هایى که در پیکار زید شهید شده‏اند. به خانواده عبداللّه بن زبیر برادر فضیل رسان چهار دینار رسید، در سن چهل و دو سالگى و در روز دوشنبه دوم صفر سال صد و بیست شهید شد.[۸۳]

  1. اعلام الورى عیسى بن عبداللّه از پدر خود نقل کرد که گروهى از بنى هاشم در ابوا (قریه‏ایست در اطراف مدینه به فاصله بیست و سه میل‏ از جحفه) اجتماع کردند که ابراهیم بن محمّد بن على بن عبداللّه بن عباس و ابوجعفر منصور و صالح بن على و عبداللّه بن حسن و دو فرزندش محمّد و ابراهیم و محمّد بن عبداللّه عمرو بن عثمان جز این گروه بودند. صالح بن على گفت: می‌دانید که مردم، چشم به شما دوخته‏اند و هیچ گاه مثل امروز ما دور هم جمع نشده‏ایم؟! اکنون با یک نفر بیعت کنید و با او پیمان ببندید و اتّحاد داشته باشید تا خداوند فرج دهد. عبداللّه بن حسن پس از حمد و سپاس گفت: شما می‌دانید این پسرم مهدى است؟! بیایید با او بیعت کنیم. ابو جعفر (منصور دوانیقى) گفت: چرا خود را فریب می‌دهید شما می‌دانید هیچ کس مثل این جوان مورد توجّه نیست و به قدر او طرفدار ندارد منظورش محمّد بن عبداللّه بود، همه گفتند: راست می‌گویى ما این جریان را می‌دانیم. تمام با محمّد بیعت کردند و دست در دستش گذاشتند. عیسى گفت: پیکى از طرف عبداللّه بن حسن پیش پدرم آمد و پیغام آورد که ما در مورد رهبرى اتفاق نموده‏ایم تو هم بیا در ضمن براى جعفر بن محمّد (حضرت صادقg) پیغام بفرست که ایشان هم بیایند. امّا در روایتى که دیگرى غیر عیسى نقل کرده عبداللّه بن حسن گفته است: جعفر بن محمّد را اطلاع ندهید که او کار را خراب خواهد کرد. عیسى گفت: پدرم مرا فرستاد تا از جریان مطلع شوم، من وقتى وارد شدم محمّد بن عبداللّه بر روى جل[۸۴] مال سوارى نماز می‌خواند گفتم: پدرم مرا فرستاده تحقیق کنم، شما در چه چیز اتفاق کرده‏اید؟! عبداللّه گفت: ما همه جمع شدیم تا با مهدى محمّد بن عبداللّه بیعت کنیم. عیسى گفت: حضرت صادقg نیز آمد، عبداللّه بن حسن به او احترام کرد و در پهلوى خود جاى داده همان سخن را تکرار نمود. حضرت صادقg فرمود: این کار را نکنید این کار امکان ندارد رو به عبداللّه نموده فرمود: اگر منظورت این است که پسرت محمّد، مهدى است او مهدى نیست‏ و هنوز موقع آمدن مهدى نشده، اگر می‌خواهى در راه خدا قیام کند امر به معروف و نهى از منکر نماید ما از تصمیم تو که بزرگ قبیله مایى روى گردان نیستیم و با پسرت در همین مورد بیعت می‌کنیم.از شنیدن این حرف عبداللّه خشمگین شده گفت: من می‌دانم تو اشتباه می‌کنى خدا تو را از غیب خبر نداده این حرفها که می‌زنى از حسادت نسبت به فرزند من سرچشمه می‌گیرد.

امامg فرمود: به خدا قسم حسد مرا وادار نمی‌کند ولى این و برادران و فرزندانش حکومت را به دست خواهند آورد دست بر پشت ابوالعباس (سفّاح) زد بعد دست روى شانه عبداللّه بن حسن گذاشته، و فرمود: به خدا قسم، به تو و دو فرزندت نمی‌رسد مال آنها است دو پسر تو کشته خواهند شد، از جاى حرکت نمود و تکیه بر دست عبدالعزیز بن عمران داشت، به عبد العزیز فرمود: مى‏بینى آنکه جامه زرد پوشیده؟! اشاره به ابو جعفر (منصور دوانیقى) کرد، عرض کرد: بلى. فرمود: من چنین می‌بینم او را می‌کشد. عرض‌کرد: منصور محمّد را می‌کشد؟! فرمود: آرى. من با خود گفتم به او حسادت دارد که این حرف را می‌زند. عیسى گفت: من با چشم خود دیدم منصور هر دو برادر را کشت. عیسى گفت: وقتى حضرت صادقg از جاى حرکت کرد و مردم متفرّق شدند عبدالصّمد و ابوجعفر منصور به دنبال امام رفتند، عرض‌کردند: آقا واقعا چنین است؟ فرمود: همین است که گفتم خدا را شاهد می‌گیرم از روى اطلاع می‌گویم.[۸۵]

  1. ابو الفرج می‌گوید که حضرت صادقg هر وقت محمّد بن عبداللّه بن حسن را می‌دید اشک اطراف چشمش را می‌گرفت و می‌گفت: جانم فدایش مردم در باره او چیزها می‌گویند ولى او کشته خواهد شد. در آثارى که از امام علىg در دست ما است او را جز خلفا این امّت شمرده است.[۸۶]
  2. یک نفر زیدى (کسانى که زید بن على بن الحسین را امام می‌دانند) از شیخ مفید سوالى کرد منظورش فتنه انگیزى بود. گفت: به چه دلیل امامت زید را انکار می‌کنى؟! شیخ در جواب گفت: تو خیال باطلى در مورد من کرده‏اى با نظریه من در مورد زید یک نفر زیدى مخالف نیست. شیخ مفید گفت: هر چه را زیدیه در باره امامت او قبول دارند من نیز قبول دارم و هر چه آنها قبول ندارند من‌هم منکرم. می‌گویم او در علم و زهد و امر به معروف و نهى از منکر پیشوا بود ولى آن امامتى که موجب عصمت و معرفى از جانب خدا به عنوان امامت شود و داراى معجزه بودن باشد منکرم، هیچ زیدى هم چنین ادعایى را نکرده.[۸۷]
  3. در تفسیر عیّاشى می‌نویسد که زید بن على خدمت حضرت باقرg رسید مقدارى نامه در اختیارش بود که اهل کوفه فرستاده بودند، در آن نامه‏ها زید را دعوت می‌کردند به قیام و وعده کمک می‌دادند.
  4. حضرت امام باقرg فرمود: خداوند عزیز حلال و حرامى قرار داده و مثالها زده و سّتى تعیین کرده، هرگز امامى را که عالم به دستور اوست در اشتباه نگذاشته، نسبت به دستوراتش تا کارى را قبل از موقعش انجام دهد یا در غیر موقع جهاد کند. در مورد شکار حرم می‌فرماید: در حال احرام شکار نکنید آیا کشتن یک شکار مهم‌تر است یا قتل نفس؟! براى هر چیز محلى قرار داده و فرموده است: وقتى از احرام خارج شدید شکار کنید و فرموده است: «لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ» ماه‏هاى سال به تعداد معینى منحصر نموده و چهار ماه از آنها را حرام کرده و فرموده است: در این چهار ماه آزادید به هر طرف جهان بگردید. شما نمی‌توانید خدا را عاجز کنید.[۸۸]
  5. داوود برقى گفت: خدمت حضرت صادقg بودم مردى از این آیه سؤال کرد «فَعَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلى‏ ما أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نادِمِینَ»[۸۹] امید است خدا پیروزى عنایت کند یا تغییرى دهد آن وقت بر آنچه در دل پنهان کرده بودند پشیمان می‌شوند. فرمود: این آیه اجازه‏ای است در مورد هلاک بنى امیّه وقتی که هفت روز پس از آتش زدن بدن زید می‌گذشت.[۹۰]
  6. ابن قولویه گفت: یکى از اصحاب نقل کرد که خدمت حضرت على بن الحسینg بودیم، ایشان پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب صحبت نمی‌کردند. روزى که زید متولّد شد اصحاب پس از نماز صبح به ایشان مژده دادند. در این موقع روى به اصحاب نموده و فرمود: شما می‌گویید نامش را چه بگذاریم؟ هر کدام نامى ذکر کردند فرمود: قرآن را بیاورید، همین که قرآن را آوردند روى دامن خود نهاد و باز کرد در اول صفحه این بود «وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَى الْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً»[۹۱] باز بر هم گذاشت براى مرتبه دوم باز کرد در اول صفحه این آیه بود «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»[۹۲] فرمود: به خدا قسم این زید است، به خدا قسم زید است نامش را زید گذاشت.[۹۳]
  7. حذیفه بن یمان گفت: پیامبر اکرمn نگاهى به زید بن حارثه نموده، فرمود: هم‌نام این است اشاره به زید کرد کسى که در راه خدا کشته مى‏شود و به دار آویخته‏ و مظلوم از خانواده من است. آنگاه به زید بن حارثه فرمود: بیا پیش من این نام باعث محبّت بیشترى از تو در دل من شد تو هم نام حبیب و دوست خانواده من هستی.[۹۴]
  8. در کشف الغمّه مینویسد شعر حکیم بن عباس کلبى را که حضرت صادقg شنید:
صَلَبْنَا لَکُمْ زَیْداً عَلَى جِذْعِ نَخْلَهٍ- وَ لَمْ أَرَ مَهْدِیّاً عَلَى الْجِذْعِ یُصْلَبُ-
وَ قِسْتُمْ بِعُثْمَانَ عَلِیّاً سَفَاهَهً- وَ عُثْمَانُ خَیْرٌ مِنْ عَلِیٍّ وَ أَطْیَبُ-

امامg دو دست خود را در حالى که از ناراحتى به رعشه افتاده بود بلند کرده و فرمود: خدایا اگر این مرد دروغ می‌گوید سگى را بر او مسلّط گردان. بنى امیّه او را پى مأموریتى به کوفه فرستادند میان بازارها راه می‌رفت شیرى او را درید این خبر که به حضرت امام صادقg رسید، به سجده افتاد و گفت: ستایش خداى را که وعده خود را وفا نمود.[۹۵]

  1. در کشف الغمّه می‌نویسد که جابر گفت: من از حضرت باقرg شنیدم که می‌فرمود: هر کس بر هشام بن عبد الملک قیام کند، کشته مى‏شود. این سخن را به زید گفتم، در جواب گفت: من خودم بودم که در حضور هشام پیغمبرn را دشنام دادند هیچ اعتراض نکرد و در او تغییرى به وجود نیامد که اگر در دنیا من بمانم و او، بر ضد او قیام می‌کنم.[۹۶]
  2. حضرت صادقg به ابى ولاده کابلى فرمود: عمویم زید را دیدى؟! عرض‌کرد: دیدم که او را به دار آویخته بودند بعضى از مردم سرزنش می‌کردند و برخى ناراحت و اندوهگین بودند. فرمود: گریه‏کننده با او داخل بهشت مى‏شود و سرزنش‏کننده شریک خون اوست.[۹۷]
  3. در کتاب رجال کَشى می‌نویسد عمرو بن خالد که از روساى زیدیه است از ابى الجارود که او نیز جز سران این دسته محسوب مى‏شود نقل کرد که گفت: خدمت حضرت باقرg بودم، زید آمد همین که چشم امام به او افتاد فرمود این سرور خانواده من است و انتقام‏گیرنده خون آنها است.[۹۸]
  4. حنّان بن سدیر گفت: من در نزد حسین بن حسین بودم که سعید بن منصور از سران زیدیه وارد شده و گفت: نظر تو در باره نبیذ (نوعى شراب است) چیست؟! زید پیش ما مى‏آشامید. گفت، من قبول نمی‌کنم که زید شراب بخورد. گفت: نه، او می‌خورد، گفت: بر فرض او هم خورده باشد پیغمبرn یا وصى پیغمبر که نیست یکى از اولاد پیغمبرn است که احتمال دارد اشتباهى از او سر زده باشد.[۹۹]
  5. در کتاب رجال کَشى می‌نویسد که ابو الصباح گفت سدیر پیش من آمده گفت: زید از تو بیزارى جست و ابو الصباح گفت: لباس پوشیده و پیش او رفتم (ابو الصباح مرد شجاعى بود). وارد شدم سلام کرده گفتم شنیده‏ام گفته‏اى امام‌ها چهار نفرند که چهارمى قائم است؟! زید گفت: صحیح است این سخن را گفته‏ام. گفتم: فراموش کرده‏اى که خودت در مدینه به من می‌گفتى، خداوند فرموده است: «هر کس مظلوم کشته شود اختیار انتقام خون او را به ولی او داده‏ایم» امام‌ها اختیار دار خون و واسطه بین مردم و خدایند، خودت می‌گفتى حضرت باقرg اکنون امام است اگر پیش آمدى شود در میان ما خانواده جانشین اوست. ابو الصباح گفت: زید در مدینه خطبه‏هاى حضرت علىg را از من یاد می‌گرفت و من به او می‌گفتم، فرموده‏اند به اولاد پیامبرn چیزى نیاموزید آنها از شما داناترند، زید گفت: از این حرف خودت فراموش کرده‏اى که به من چنین می‌گفتى؟! در جوابش گفتم: البته هم اکنون در میان اولاد پیامبرg کسى هست که چنین است نباید به او بیاموزى (منظورش حضرت صادقg بود.) ابو الصباح گفت: عزم سفر نموده خدمت حضرت صادقg رسیدم و جریان‏ صحبت خود را با زید به ایشان عرض‌کردم، فرمود: اگر زید گرفتار پیش آمدى شد و از میان خانواده ما دو نفر با شمشیر قیام کردند از کجا تشخیص داده مى‏شود که حقّ با کیست؟! (منظور امامg این است که تنها قیام به شمشیر دلیل بر قائم آل محمّد بودن نیست چنانچه اگر دو نفر از اولاد پیغمبرn قیام کنند مخالف یک دیگر حقّ با کدامیک از آنها است. پس غیر از قیام به شمشیر که زید همان را دلیل قائم بودن خود می‌دانست براى قائم دلایل دیگرى است. فرمود: به خدا قسم آن طور که زید گفته نیست اگر قیام کند کشته مى‏شود، ابو الصباح گفت: دربرگشتن از مدینه به قادسیه که رسیدم خبر شهادت زید را شنیدم‏.[۱۰۰]
  6. در کتاب رجال کشى می‌نویسد، سلیمان بن خالد گفت که حضرت صادقg فرمود: خدا، عمویم زید را رحمت کند نتوانست حتى یک ساعت از روى دستور قرآن رفتار نماید. آنگاه سؤال کرد شما دشمنان خود را چگونه مردمى مى‏بینید؟ گفتم: کافر، فرمود: در این صورت خداوند می‌فرماید «حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً»[۱۰۱] خداوند در این آیه می‌فرماید: «پس از کشتار زیاد اگر خواستید آنها را آزاد کنید شما پیکار کردید گروهى را اسیر نمودید بعد هم آنها را قبل از کشتار زیاد آزاد نمودید»  پس شما پیش از نشان دادن قدرت، آنها را آزاد کردید با اینکه خداوند در این آیه منّت نهادن را پس از نشان دادن قدرت قرار داده این کار شما باعث شد که از راه دیگر بر شما بتازند.[۱۰۲]
  7. در کتاب رجال کشى آمده است که عمّار ساباطى گفت: سلیمان بن خالد از کسانى بود که با زید خروج کرد ما در کنارى ایستاده بودیم زید نیز در کنار دیگرى بود، مردى به سلیمان گفت: در باره زید چه می‌گویى او بهتر است یا جعفر؟ سلیمان جواب‌داد: یک روز با حضرت امام صادقg بودن بهتر از تمام دنیا است که با زید باشم. آن مرد سرى تکان داده پیش زید آمد و جریان را گفت. راوى می‌گوید: من پیش زید رفتم زید در پاسخ آن مرد می‌گفت (جعفر امامنا فی الحلال و الحرام) حضرت صادقg در حلال و حرام دین امام ما است.[۱۰۳]
  8. در رجال کشى می‌نویسد که ابو خالد قماط گفت: مردى از زیدیه در زمان زید به من گفت: چرا با زید قیام نمی‌کنى؟! گفتم: اگر در روى زمین امامى وجود داشته باشد که اطاعت او واجب باشد، کسى که با زید قیام کند هلاک می‌شود، در صورتى که امامى نباشد، قیام‏کننده و کسى که قیام نکند، فرقى ندارند. مرد زیدى نتوانست جوابى بدهد. من فورى خدمت حضرت امام صادقg رسیده جریان را عرض‌کردم امام تکیه کرده بود، نشست و سپس فرمود: از چهار طرف او را محاصره کردى و راه فرارى برایش نگذاشته‏اى.[۱۰۴]
  9. در کتاب رجال کشى آمده است که بکار بن ابى بکر حضرمى گفت: ابوبکر و علقمه پیش زید بن على رفتند. علقمه از پدرم ابوبکر بزرگتر بود، یکى طرف راست و دیگرى طرف چپ زید نشست. این دو شنیده بودند که زید گفته است کسى که در خانه بنشیند امام نیست، امام کسى است که با شمشیر قیام کند. ابوبکر که جرأت بیشتر داشت گفت: یا ابا الحسین! (کنیه زید بود) بگو ببینم، على‌بن‌ابى‌طالبg تا وقتى خانه‏نشین بود امام نبود؟ وقتى به شمشیر قیام کرد، امام شد؟! زید که مرد زیرکى بود چیزى نگفت سه مرتبه تکرار کرد. هیچ جواب نداد، گفت: اگر على‌بن‌ابى‌طالبg امام بود پس جایز است بعد از او نیز امام خانه‏نشین باشد، در صورتى که على بن ابى طالبg در زمان خانه‏نشینى امام نباشد، تو چرا اینجا آمده‏اى؟! علقمه از پدرم ابوبکر تقاضا کرد که دست از او بردارد، پدرم از سخن خوددارى کرده ادامه نداد.[۱۰۵]
  10. در کتاب کفایه الاثر آمده است که یحیى بن زید گفت: از پدرم پرسیدم امام‌ها چند نفرند؟! گفت: دوازده نفر چهار نفر قبلا بوده‏اند و هشت نفر در آینده خواهند بود، گفتم: بابا نام آنها را برایم شرح ده. گفت: على بن ابى طالبg، حسن بن علىg، و حسین بن علىg، و على بن الحسینg. این چهار نفر درگذشته‏اند باقیماندگان برادرم حضرت باقرg بعد از او فرزندش حضرت صادقg پس از او فرزندش موسىg بعد از او فرزندش علىg پس از او فرزندش محمّدg و بعد از او پسرش علىg بعد از على پسرش حسنg پس از حسن فرزندش مهدىg است. گفتم بابا شما از آنها نیستى؟ گفت: نه، ولى من هم از عترت پیامبرم، گفتم: بابا اسامى آنها را از کجا می‌دانى؟! گفت پیمانى است که پیامبر اکرمn گرفته و به ما رسیده است.[۱۰۶]
  11. اگر کسى اعتراض کند که زید بن على با شنیدن این احادیث از معصومین باز چگونه قیام کرد و ادعاى امامت نمود و با حضرت صادقg مخالفت کرد، با اینکه زید شخصیّت و مقامى بس ارجمند از نظر علم و زهد در نزد خاص و عام داشت چنین کارى را کسى که مخالف امامg و منکر اوست انجام می‌دهد نه مانند زید. در جواب این اعتراض می‌گویم که زید بن على براى امر به معروف و نهى از منکر قیام کرد نه از نظر مخالفت با پسر برادرش جعفر‌بن‌محمّدg، این مخالفت بین مردم به وجود آمد زیرا دیدند زید خروج کرد و حضرت صادقg خروج ننمود، بعضى از شیعیان خیال کردند امتناع حضرت امام صادقg به واسطه مخالفت با زید بوده با اینکه این امتناع به واسطه مصلحتى بود که امامg اطلاع داشت. وقتى زیدیها این جریان را مشاهده کردند، گفتند: امام کسى است که با شمشیر قیام کند و کسى که در خانه نشیند و در به روى خود ببندد امام نیست، این دو قسمت سبب اختلاف بین شیعه بود وگرنه بین حضرت صادقg و زید هیچ گونه اختلافى وجود نداشت، دلیل این ادعا سخن خود زید است که می‌گفت: هر که مایل به جنگ است پیش من بیاید و هر که جویاى دانش است پیش پسر برادرم جعفر برود. اگر او مدّعى امامت بود مقام علم و دانش را از خود نفى نمی‌کرد، زیرا امام باید از مردم داناتر باشد. و از سخنان مشهور حضرت‏ صادقg این است که فرمود: خدا عمویم را رحمت کند، اگر پیروز می‌شد به وظیفه خود وفا می‌کرد زیرا او مردم را به شخص مورد پسند از آل محمّد دعوت کرد و من آن شخص هستم‏.[۱۰۷]
  12. از متوکّل بن هارون نقل شده، می‌گوید: پس از شهادت زید، پسرش یحیى را موقعى که متوجّه خراسان بود دیدم، از نظر عقل و دانش مردى بسیار شایسته بود از احوال پدرش پرسیدم، گفت: او را کشتند و در کناسه کوفه به دار آویختند. چنان شروع به گریه کرد که من‌هم گریه‏ام گرفت، بالاخره غش کرد. پس از به هوش آمدن گفتم: یابن رسول اللّه! چه چیز باعث قیام پدرت شد؟ با اینکه به تجربه مردم کوفه را شناخته بود. یحیى گفت: من هم از پدرم همین را سؤال کردم گفت: من از پدرم شنیده‏ام که او از پدرش حسین بن علىg نقل می‌کرد که پیامبرn دستش را روى پشت حضرت امام حسینg قرار داده، فرمود: از نژاد تو مردى به وجود مى‏آید به نام زید که او را شهید می‌کنند، روز قیامت او و دوستانش از روى شانه‏هاى مردم می‌گذرند و داخل بهشت می‌شوند. پدرم فرمود: خواستم همان طور که پیامبرn مرا توصیف نموده، باشم. آنگاه یحیى گفت: خدا پدرم را رحمت کند، یکى از پارسایان بود، شبها شب زنده دار و روزها روزه داشت به واقع در راه خدا جنگ کرد.گفتم: این صفاتى که گفتى صفات امام است. فرمود: نه، پدرم امام نبود ولى از سادات بزرگ و پارسایان و پیکارکنندگان این خانواده بود. از پیغمبرn نقل شده کسانى که امامت را به ناحقّ ادعا کنند چگونه اشخاصى هستند، پدرم بزرگوارتر از آن بود که به ناحقّ ادعاى چیزى را بکند. او می‌گفت: شما را دعوت می‌کنم به نفع پسندیده‏ترین شخص از خانواده پیامبرn (منظورش عمویم حضرت صادقg بود). گفتم: امروز او امام است؟ گفت: آرى. به خدا قسم، او فقیه‏ترین فرد بنى هاشم است. سپس گفت: برایت از زهد و عبادت پدرم نقل کنم، او در روز آنقدر که‏ می‌توانست نماز می‌خواند همین که تاریک می‌شد مختصرى می‌خوابید باز در دل شب هر چه می‌توانست نماز می‌خواند، بعد از نماز به پا می‌ایستاد و با اشک جارى تا سپیده دم دعا و تضرع می‌کرد. همین که صبح می‌شد به سجده می‌رفت پس از سجده حرکت می‌کرد و نماز صبح را می‌خواند پس از نماز به تعقیب مى‏پرداخت تا روز برمی‌آمد.

آنگاه ساعتى از پى کار روزانه می‌رفت، نزدیک ظهر در محل نماز مى‏نشست و تا موقع نماز تسبیح و تمجید خدا می‌کرد. همین که موقع نماز می‌شد نماز ظهر را می‌خواند پس از مختصر زمانى نماز عصر را می‌خواند، باز به تعقیب مى‏پرداخت و پس از تعقیب به سجده میرفت، و دوباره پس از اذان، نماز مغرب و عشا را می‌خواند. گفتم: همیشه روزه داشت؟ گفت: نه، ولى سالى سه ماه روزه می‌گرفت و در هر ماه سه روز. گفتم: آیا در امور دینى مردم فتوا می‌داد؟ گفت: من چنین چیزى را از او به خاطر ندارم. سپس صحیفه کامله دعاهاى سجّاد را بیرون آورده و به من داد.[۱۰۸]

  1. کتاب کفایه الاثر می‌نویسد: محمّد بن مسلم گفت: پیش زید بن على رفتم گفتم: گروهى چنان گمان دارند که تو امامى؟ گفت: نه، من از عترت پیامبرم، پرسیدم: چند نفر بعد از شما متصدّى امامت میشوند؟ گفت: هفت نفر که مهدىg از آنها است. محمّد بن مسلم گفت: خدمت حضرت باقرg رسیدم و جریان را عرض‌کردم، فرمود: راست گفته برادرم زید راست گفته، پس از من متصدّى امامت هفت نفر می‌شوند که مهدى از آنها است، در این موقع اشک از دیده امام باقرg ریخت، فرمود: گویا مى‏بینم که زید را در کناسه کوفه به دار آویخته‏اند. فرمود: پسر مسلم! پدرم از پدر خود حضرت امام حسینg نقل کرد که پیامبرn دست بر پشت من گذاشته، فرمود: حسین جان! از نژاد تو فرزندى به نام زید خواهد آمد که او را مظلوم می‌کشند، روز قیامت او و یارانش رهسپار بهشت برین می‌شوند.[۱۰۹]
  2. در کتاب کفایه الاثر آمده است که عبداللّه بن علا گفت به زید بن على گفتم: نظر تو در باره شیخین (ابابکر و عمر) چیست؟ فرمود: آن دو را لعنت کن. گفتم تو امام هستى، گفت نه. پرسیدم: پس ما باید به که مراجعه کنیم گفت چنگ بزن به دامن آن کسى که موى بلند دارد و اشاره به حضرت صادقg کرد.[۱۱۰]
  3. در امالى شیخ طوسی می‌نویسد که مهزم بن ابى برده اسدى گفت: وارد مدینه شدم پس از دار کشیدن زید رضى اللّه عنه خدمت حضرت امام صادقg رسیدم همین که چشمش به من افتاد فرمود: عمویم چه شد؟ عرض‌کردم: به دار آویخته گردید، فرمود: در کجا؟ عرض‌کردم در کناسه بنى‌اسد. فرمود: تو او را بر دار در کناسه بنى اسد دیدى؟ گفتم: آرى. گریه کرد به طورى که صداى گریه بانوان از پشت پرده بلند شد، سپس فرمود: به خدا قسم، هنوز کار دیگرى مانده که بعد از این نسبت به او خواهند کرد. من در فکر رفتم که پس از کشتن و به دار آویختن دیگر چه کارى می‌کنند ؟! از خدمت ایشان مرخص شدم همین که به کناسه رسیدم گروهى را دیدم که جمع شده‏اند وقتى به آنها پیوستم دیدم زید را از دار پایین آورده‏اند و می‌خواهند بدنش را آتش بزنند. با خود گفتم، این کارى بود که حضرت امام صادقg می‌فرمود.[۱۱۱]
  4. در کفایه الاثر می‌نویسد محمد بن بکیر گفت: خدمت زید بن على رسیدم صالح بن بشیر نیز حضور داشت، سلام کردم می‌خواست به طرف عراق برود گفتم: یا ابن رسول اللّه! حدیثى که از پدرت شنیده‏اى برایم نقل کن، فرمود پدرم از پدر خود و او از جدّش نقل کرد که پیغمبرn فرمود: هر که را خداوند نعمتى عنایت کرد باید سپاس و حمد آن را بنماید و هر که کم روزى گردید استغفار نماید (تا روزیش زیاد گردد) و هر که از چیزى غمگین بود براى رفع آن بگوید «لَا حَولَ وَ لَا قُوَّهَ إلَّا بِاللَّهِ». عرض‌کردم منوّر بفرمایید، گفت: پیامبر اکرمg فرمود: من در روز قیامت چهار نفر را شفاعت می‌کنم ۱- احترام‏کننده به اولادم ۲- برآورنده نیاز آنها ۳- کسى که در راه بر طرف نمودن گرفتارى آنها کوشش می‌نماید ۴- دوستدار آنها با دل و زبان.

عرض‌کردم از آن نعمت‌ها که خدا به شما ارزانى داشته باز بفرمایید، گفت: پیغمبر اکرمn فرمود: هر که ما خانواده را دوست داشته باشد با ما محشور مى‏شود و با خود او را به بهشت می‌بریم. پسر بکیر! هر که به دامن ما چنگ بزند در مقام‌هاى عالى بهشت با ما خواهد بود. خداوند بزرگ حضرت محمّدn را برگزید و ما را براى او ذریّه قرار داد « فَلَوْلَانَا لَمْ یَخْلُقِ اللَّهُ تَعَالَى الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهَ » و اگر ما نبودیم دنیا و آخرت را نمى‏آفرید. پسر بکیر! خدا به وسیله ما شناخته شد و به وسیله ما پرستش گردید ما راهنمای به سوى خداییم.

از خانواده ما، محمّد مصطفىn است و قائم این امّت، مهدىg از ما خواهد بود. عرض‌کردم: آقا! آیا از پیامبرn در مورد زمان قیام قائم، به شما چیزى رسیده؟! فرمود: پسر بکیر! تو آن زمان را درک نخواهى کرد، متصدّى مقام امامت بعد از این شش نفر خواهند شد بعد خروج قائم ما خواهد بود که خداوند زمین را پر از عدل و داد می‌کند همان طورى که پر از ظلم و جور شده. عرض‌کردم: مگر شما امام نیستى؟ گفت: نه، من از اولاد پیامبرم. باز سؤال خود را تکرار کردم همان جواب را داد. عرض‌کردم: آنچه فرمودى از جانب خودت بود یا از پیغمبرn نقل کردى؟! این آیه را خواند «لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لَاسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ»[۱۱۲]. و در جواب فرمود: نه، این پیمان از جانب پیغمبرn به ما رسیده، آنگاه این اشعار را خواند.[۱۱۳]

نَحْنُ سَادَاتُ قُرَیْشٍ وَ قِوَامُ الْحَقِّ فِینَا

نَحْنُ الْأَنْوَارُ الَّتِی مِنْ قَبْلِ کَوْنِ الْخَلْقِ کُنَّا    

نَحْنُ مِنَّا الْمُصْطَفَى الْمُخْتَارُ وَ الْمَهْدِیُّ مِنَّا                                        

           فَبِنَا قَدْ عُرِفَ اللَّهُ وَ بِالْحَقِّ أَقَمْنَا                          سَوْفَ یَصْلَاهُ سَعِیرٌ مَنْ تَوَلَّى الْیَوْمَ عَنَّا

  1. در کتاب کافى از حضرت باقرg نقل می‌کند که زید بن على بن الحسین مقدارى نامه در دست داشت و خدمت آن جناب رسید مردم کوفه در نامه‏ها او را دعوت به جانب خود و قیام می‌کردند و وعده کمک می‌دادند. حضرت باقرg پرسید: این نامه‏ها را آنها خودشان بدون سابقه نوشته‏اند یا جواب نامه‏هایى است که قبلا تو نوشته‏اى؟! عرض‌کرد: نه بدون سابقه نوشته‏اند چون عارف به حقّ ما و خویشاوندى ما با پیامبرند. و در قرآن مى‏بینند که دوستى و اطاعت از ما بر آنها واجب است و در ضمن ناراحتى و گرفتارى ما را مى‏یابند. امامg فرمود: البته اطاعت از پیشواى واقعى امرى است که خداوند لازم فرموده و مقرّر داشته، در گذشته براى پیشینیان و همین طور براى تمام مردم در حال و آینده، ولى این اطاعت و فرمانبردارى نسبت به یک نفر از ما خانواده است اما علاقه و محبّت لازم است به همه اولاد پیغمبرn داشته باشند.

خداوند کارها را با قضاى حتمى خود روى یک میزان معیّن و حدود مرتّب و وقت مشخّصى انجام می‌دهد، مبادا گول مردم بى‏اعتقاد را بخورى که آنها نمی‌توانند تو را از خدا بى‏نیاز کنند، و مبادا عجله کنى که خداوند با عجله کردن بندگان کارى از موعد مقرّرش زودتر انجام نمی‌دهد متوجّه باش و پیشى بر خدا نگیرى که گرفتارى دامنت را می‌گیرد و بر زمین می‌زند.

زید از این سخنان خشمگین شده گفت: امام از ما خانواده کسى نیست که در خانه بنشیند و در را به روى خود ببندد و از پیکار خوددارى کند، امام کسى است که مدافع حقوق مردم و پیکار جو در راه خدا و حافظ منافع ملّت و نگهبان خانواده خود باشد. امام باقرg فرمود: برادر در خود چیزى از این مقام نیابى که دلیل از کتاب خدا و یا از پیامبرn بیاورى یا نظیرى براى آن بیاورى؟! خداوند حلال و حرامى قرار داده و واجبات و مستحباتى تعیین کرده، هرگز امام و پیشوا را در تردید و شک نسبت به دستورات خود نگذاشته که کارى را قبل از موعد مقرّر انجام دهد و یا جهاد بى‏موقع کند. خداوند در باره شکار حیوانات مکّه می‌فرماید: در حال احرام شکار نکنید، شکار حیوانات مهم‌تر است یا قتل نفس که حرام است؟ هر چیزى را براى موقعى قرار داده، می‌فرماید: وقتى از احرام خارج شدید شکار کنید و میفرماید: شعائر خدا را حلال نشمارید و ماه‌هاى حرام را تعداد معیّنى  از ماه، در سال قرار داده و پیکار و جنگ را در چهار ماه حرام نموده و فرموده است: در این چهار ماه آزادانه به هر جا می‌خواهید بروید و بدانید شما نمی‌توانید خداوند را عاجز کنید؛ بعد، می‌فرماید: پس از گذشتن این چهار ماه هر جا که با مشرکین برخورد کردید، براى این کار آنها را بکشید ، موقعى را معیّن نموده و می‌فرماید: «وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَهَ النِّکاحِ حَتَّى یَبْلُغَ الْکِتابُ أَجَلَهُ»[۱۱۴] زنانى که در عدّه هستند تصمیم ازدواج با آنها را نگیرید تا موقعى که عدّه آنها تمام شود، پس براى هر کار در دین موقع و محّل معینى است. اگر واقعا دلیلى از جانب خدا دارى و در کار خویش اعتماد دارى و بر تو معلوم است هر چه می‌خواهى بکن و گر نه مبادا! در کارى که حیران و سرگردانى اقدام کنى و تصمیم زوال قدرتى را بگیرى که هنوز موقعش نرسیده و وقت آن نشده، اگر واقعا هنگام زوال رسیده باشد بندها گسیخته مى‏شود و پى در پى کارها روبه راه میگردد و خداوند صاحب قدرتان و پیروانشان را خوار و ذلیل می‌کند.

من پناه به خدا می‌برم از امامى که وقت کار خود را نداند در این صورت پیرو او از خود او داناتر است. برادر جان تو می‌خواهى باعث قدرت و شوکت گروهى شوى که به آیات خدا کافر و پیرو هواى نفس و مخالف دستور پیامبر هستند، کسانى بدون دلیل و تعیین از طرف پیامبرn مدّعى مقام امامت شده‏اند. برادر جان من تو را به خدا می‌سپارم که فردا در کناسه کوفه به دار آویخته شوى در این موقع سیلاب اشک از دیده فرو ریخت. سپس فرمود خدا انتقام خواهد گرفت از کسانى که پرده ما را دریدند و منکر حق ما شدند و اسرار ما را فاش نموده ما را به غیر جدّمان نسبت دادند و چیزهایى در باره ما گفتند که خودمان آن را نمى‏گفتیم.[۱۱۵]

  1. در کتاب کافى آمده است که سلیمان بن خالد گفت: حضرت صادقg به من فرمود: با عمویم زید چه کردید؟ گفتم: آنها نگهبان گذاشته بودند ولى به محض خلوت‏ شدن ما چوبه دار او را برداشتیم و در جویبارى کنار فرات دفن کردیم ولى صبحگاه سواران در پى او گشتند بالاخره پیدا کردند و بدنش را آتش زدند. فرمود: چرا تکه آهنى به پایش نبستید تا سنگین شود و او را در فرات بیاندازید؟! خدا بر او درود فرستد و قاتلش را لعنت کند.[۱۱۶]
  2. در تفسیر فرات بن ابراهیم می‌نویسد که زید بن على بن الحسین مردم را مخاطب قرار داده چنین گفت: مردم! خداوند در هر زمانى گروهى را برگزید و از میان برگزیدگان شخصى را انتخاب نموده که خود می‌فرماید: خداوند می‌داند پیامبرى را به چه کسی بسپارد، پیوسته برگزیدگان را عوض می‌کرد تا بهترین برگزیده محمّد را از عالى‏ترین سرزمین و پاک‏ترین خانواده‏ها انتخاب نمود. پس از درگذشت حضرت محمّدa ، قریش افتخار می‌کرد که محمّد از آن طایفه است و سایر ملّتها سر تعظیم براى عرب فرود آوردند که محمّد عربى بود تا بالاخره دین استوار گردید و نعمت تکمیل گردید. مردم از خدا بپرهیزید و از کسى که شما را به حقّ دعوت می‌کند پیروى کنید و به او کمک نمایید. مبادا روش بنى اسرائیل را پیش گیرید که پیغمبران خود را تکذیب نمودند و اولادش را کشتند. اینک شما شنوندگان را که گفتار مرا می‌شنوید به یاد خداى بزرگ می‌اندازم که هر گاه به یاد او باشید دلها به طپش مى‏افتد و پیکر را لرزه می‌گیرد. شما مگر نمی‌دانید ما اولاد پیامبریم!؟ این چنین بر ما ستم روا داشته‏اند حقوق ما را نمی‌دهند و ارث اجدادمان را به ما واگذار نمی‌کنند، پیوسته خانه‏هاى ما را ویران نموده و خاندان ما را بر باد می‌دهند سخنگوی ما را گناهکار می‌شناسند و فرزند خانواده ما با ترس متولّد مى‏شود و با ستم بزرگ مى‏شود و با ذلّت و خوارى از دنیا می‌رود، واى بر شما! خدا پیکار با ستمگران و ستیزه‏جویان را به خاطر ستمگری آنها لازم شمرده و کمک به داعیان حقّ را که دعوت به خدا و قرآن می‌کنند واجب نموده است و در قرآن می‌فرماید: «وَ لَیَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ[۱۱۷] واى بر شما! ما براى خدا خشم گرفته‏ایم و از این ستمى که به مردم روا می‌دارند ناراحتیم و اینکه امامت و خلافت را به هوس پرستان واگذاشته و در غیر موقع نماز به پاى می‌دارند از کسى که زکات ندارد، می‌گیرند و به کسى که مستحق نیست مى‏پردازند و اعمال دینى را بدون اطلاع انجام می‌دهند. ثروت عمومى مردم مسلمان که عبارت از خمس و غنایم و درآمدهاى عمومى است از بین بردند و از پرداخت آن به فقرا و مساکین و غریبان درمانده، خوددارى کردند، حدود خدا را تعطیل کرده به جاى اجراى حد، پول می‌گیرند و با رشوه و وساطت، قضاوت می‌کنند. تبهکاران را مقرّب نموده و گوش و بینى رادمردان را می‌برند و خیانت می‌کنند و درستکاران را به خیانت نسبت می‌دهند و آتش پرستان را بر مسلمانان مسلّط نموده و سپاه ترتیب داده بى‏گناهان را در زندانها براى همیشه زندانى می‌کنند. کسى را که گناهکار نیست تازیانه می‌زنند پدر کشى می‌کنند و به کار زشت امر می‌کنند و از کار نیک باز می‌دارند، اعتنایى به کتاب خدا و سنّت پیامبرn ندارند، تازه شما خیال می‌کنید او را خداوند، خلیفه نموده که خلاف خدا حکومت کند و از راه خدا باز دارد و اسلام را هتک حرمت نماید و هر کس دعوت به خدا کرد او را بکشد. از این تبهکارتر در نزد خدا کیست که جلو خداپرستى را گرفته؟! این راه را نادرست می‌بیند. کدام نیکوکار گرامى‏تر است از کسى که اطاعت خدا نماید و دستورش را گرامى بدارد و پیکار در راه خدا کند و در جهاد سبقت گیرد. چه کسى در نزد خدا خوارتر است از کسى که خیال می‌کند می‌تواند ادّعاى ایمان نماید و کسی که کوشش و پیکار در راه خدا را به خاطر بى‏اهمیّتى و سست شمردن امر خدا و دنیاطلبى رها می‌کند «[۱۱۸]وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِین‏.»[۱۱۹]
  3. در تفسیر فرات بن ابراهیم می‌نویسد سعید بن جبیر گفت: به محمّد بن خالد گفتم زید بن على در نظر مردم عراق چگونه است؟ گفت: من از اهل عراق نمی‌گویم، ولى جریانى را از مردى به نام نازلى نقل می‌کنم از مردم مدینه که گفت: من در بین راه مدینه و مکّه همراه زید بودم نماز واجب را که می‌خواند بین آن تا نماز دیگر به نماز اشتغال داشت و تمام شب را به نماز خواندن می‌گذراند، بسیار تسبیح می‌نمود و این آیه را زیاد تکرار می‌کرد «وَ جاءَتْ سَکْرَهُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ»[۱۲۰] شبى با او نماز خواندیم همین آیه را تا نیمه‏هاى شب تکرار می‌نمود من از خواب بیدار شدم دیدم دست به آسمان برداشته می‌گوید خدایا عذاب دنیا سبک‏تر از عذاب آخرت است، سیلاب اشک از دیده فرو می‌ریخت. من از جاى حرکت نموده، گفتم یابن رسول اللّه، آنچنان امشب به زارى پرداختى که سابقه ندارد. گفت: نازلى! امشب در حال سجده در خواب دیدم گروهى با لباسهاى سفید زیبا اطرافم را گرفته‏اند یک نفر که ریاست آنها را به عهده داشت، گفت: همین است. گفتند: آرى. رو به من نموده گفت: زید تو را بشارت می‌دهم که در راه خدا کشته می‌شوى و به دار آویخته می‌گردى و پیکرت را آتش می‌زنند ولى دیگر آتش قیامت تو را نخواهد گرفت. از خواب بیدار شدم وحشت مرا فرا گرفته بود، به خدا قسم، نازلى! علاقه دارم مرا به آتش بسوزانند باز دو مرتبه بسوزانند، خداوند کار این امّت را اصلاح کند.[۱۲۱]
  4. در مصباح کفعمى می‌نویسد روز اول ماه صفر زید را شهید کردند.[۱۲۲]
  5. خصیب وابشى گفت: هر وقت چشمم به زید مى‏افتاد از پیشانیش نور می‌درخشید.[۱۲۳]
  6. خالد آزاد شده آل زبیر گفت: خدمت على بن الحسینg بودم پسرش زید را صدا زد در موقع آمدن او به زمین افتاد امامg خون از صورتش پاک می‌کرد و می‌فرمود تو را به خدا می‌سپارم از اینکه در کناسه به دار آویخته شوى، هر کس عمداً به عورت او تماشا کند خداوند او را به صورت در آتش افکند.[۱۲۴]
  7. حسن بن محمّد از ابى الجارود روایت کرد که گفت: وارد مدینه شدم و از هر کس راجع به زید بن على پرسش می‌کردم می‌گفتند: او مردى است که همواره با قرآن است و از آن جدا نگردد.[۱۲۵]
  8. جابر بن یزید جعفى از حضرت باقرg از پدران خود از حضرت امیرالمؤمنینg روایت کرده‏اند که آن جناب فرمود: که رسول خداn به فرزند سعادتمند خود حضرت امام حسینg فرمود: که اى حسین! از صلب تو مردى بیرون آید که او را زید گویند، او و اصحاب او در روز قیامت (على روس الاشهاد) بر گردنهاى مردم قدم گذارند و بى‏حساب داخل بهشت شوند.[۱۲۶]

زمان مختص به حضرت امام سجادg

ساعت چهارم که از ارتفاع روز است تا زوال مشخص و دعایش این است: «اللَّهُمَّ صَفَا نُورُکَ فِی أَتَمِّ عَظَمَتِکَ وَ عَلَا ضِیَاؤُکَ فِی أَبْهَى ضَوْئِکَ أَسْأَلُکَ بِنُورِکَ الَّذِی نَوَّرْتَ بِهِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ وَ قَصَمْتَ بِهِ الْجَبَابِرَهَ وَ أَحْیَیْتَ بِهِ الْأَمْوَاتَ وَ أَمَتَّ بِهِ الْأَحْیَاءَ وَ جَمَعْتَ بِهِ الْمُتَفَرِّقَ وَ فَرَّقْتَ بِهِ الْمُجْتَمِعَ وَ أَتْمَمْتَ بِهِ الْکَلِمَاتِ وَ أَقَمْتَ بِهِ السَّمَاوَاتِ أَسْأَلُکَ بِحَقِّ وَلِیِّکَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع الذَّابِّ عَنْ دِینِکَ وَ الْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِکَ وَ أُقَدِّمُهُ بَیْنَ یَدَیْ حَوَائِجِی أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد»[۱۲۷] و در این وقت برای کار های مهم بیرون می‌رفتند و در این ساعت انگشتر را به دست می‌کردند و به آن نگاه می‌کردند و سوره انا انزلناه را می‌خواندند.

مادر گرامی حضرت امام سجّادg

  1. صاحب کشف الغمّه می‌نویسد: حضرت على بن الحسینg در مدینه روز پنجشنبه پنجم شعبان (سال ۳۸ هجرى) در روزگار امیر المومنینg دو سال قبل از در گذشتن به دنیا آمد. مادرش کنیزى به نام غزاله بود. گفته شده نام مادرش شاه زنان دختر یزدگرد بود. جز این نیز نقل شده است[۱۲۸]. و همچنین در روایت دیگر آمده است که نام مادر ایشان شاه زنان و به قول دیگر شهربانو بوده است. [۱۲۹]
  2. بصائر الدرجات از حضرت باقرg نقل می‌کند که فرمود: وقتى دختر یزدگرد را پیش عمر آوردند دختران مدینه از بام‌ها به تماشاى او آمدند مسجد، از پرتو جمالش نورانى شد، وارد مسجد که شد و چشم او به عمر افتاد صورت خود را پوشانیده گفت: روزگار هرمز سیاه باد!

مجلسى می‌نویسد: یزدگرد آخرین پادشاه ساسانى پسر شهریار که او پسر خسرو پرویز و خسرو فرزند هرمز که پسر انوشیروان است، ضمنا نورانى شدن مسجد از پرتو جمالش کنایه از شادى مردم از دیدن حسن و جمال اوست. عمر خشمگین شده گفت: مرا دشنام می‌دهد، خواست به او حمله کند که امیرالمؤمنین g مانع او شده فرمود: تو نمی‌توانی که چنین کنى، به او اجازه بده یکى از مسلمانان را براى خود انتخاب نماید، سپس قیمتش را در سهم آن مرد حساب کن. عمر به او اجازه انتخاب داد، پیش آمد و دست بر سر حسین‌بن‌علىgنهاد، امیرالمؤمنین‌gفرمود: نام تو چیست؟ عرض‌کرد: جهانشاه، فرمود: نه شهربانو سپس نگاهى به امام حسینg نموده، فرمود: فرزندى از این زن براى تو متولّد مى‏شود که بهترین فرد روى زمین است[۱۳۰].

  1. ابو جعفر محمّد بن جریر طبرى صاحب کتاب دلایل الامامه می‌نویسد: همین که اسیران ایران وارد مدینه شدند عمر تصمیم داشت زنان را بفروشد و مردان را به عنوان برده بگیرد. امیر‌المؤمنین gفرمود: پیغمبرn فرموده است: افراد برجسته هر قوم و ملّت را گرامى بدارید ، عمر گفت: این مطلب را شنیده‏ام که می‌فرمود: هر گاه فرد با شخصیّت یک طایفه‏اى پیش شما آمد او را احترام کنید گرچه مخالف شما باشد. امیرالمؤمنین gفرمود: اینها گروهى هستند که تسلیم شما هستند و علاقه به اسلام دارند و من از نژاد اینها فرزندانى خواهم داشت، من، شما و خدا را گواه می‌گیرم که سهم خود را از اینها در راه خدا آزاد نمودم، تمام بنى‌هاشم فریاد برداشتند ما نیز سهم خود را به شما بخشیدیم، باز فرمود: خدایا شاهد باش من حقّ آنها را در راه تو آزاد نمودم. مهاجر و انصار نیز حق خود را به علىg بخشیدند. فرمود: بار خدایا اینها حقّ خود را به من بخشیدند و من سهم آنها را در راه تو آزاد نمودم. عمر گفت: چرا مخالفت با تصمیم من در مورد این اسیران کردى و چه باعث شد که بر خلاف رأى من عمل کردى؟ فرمایش پیغمبرnکه در باره احترام افراد با شخصی،ت بود را به یادش آورد، عمر گفت: من سهم خود و سهم اشخاصى را که نبخشیده‏اند، به تو و خدا مى‏بخشم، امام علىg عرض کرد: خدایا تو بر آزادى آنها و بخشیدن ایشان شاهد باش.

گروهى از قریش علاقه به ازدواج آن بانوان داشتند، امیرالمؤمنین فرمود: نباید آنها را بر ازدواج مجبور کرد، اختیار را به خودشان بدهید هر کس را که خواستند انتخاب کنند. گروهى اشاره به شهربانو دختر یزدجرد نموده و اختیار انتخاب را به او دادند و از پشت پرده خواستگارى کردند، در حضور جمع به او گفتند از میان کسانى که از تو خواستگارى کرده‏اند کدام را انتخاب می‌کنى؟ آیا علاقه به داشتن شوهر دارى؟ سکوت کرد. امیرالمؤمنین فرمود: به شوهر علاقه دارد ولى حالا باید منتظر بود تا چه کسى را انتخاب کند، عمر گفت: از کجا فهمیدى تصمیم به شوهر گرفته است؟ فرمود: هر گاه بانوى با شخصیّتى از یک طایفه بدون سرپرست خدمت پیغمبرn می‌رسید وقتى از او خواستگارى می‌شد، دستور می‌داد به او بگویند تو به شوهر میلی داری؟ اگر خجالت می‌کشید و سکوت می‌کرد همین سکوتش را دلیل اجازه‏اش قرار می‌داد و دستور ازدواجش را صادر می‌کرد. اگر می‌گفت نه، اجبار بر پذیرش نمی‌کردند. خواستگاران در مقابل شهربانو ایستادند با دست اشاره به حسین بن علىc کرد باز براى مرتبه دوم از او تقاضاى انتخاب کردند این مرتبه نیز اشاره به حسین بن علىc کرده، گفت: اگر اختیار با من است همین شخص. امیرالمؤمنین را ولى خود قرار داد، حذیفه نیز خطبه عقد را خواند. امیرالمؤمنین به او فرمود: اسمت چیست؟ گفت: شاه زنان دختر کسرى فرمود: تو شهربانو و خواهرت مروارید است گفت: آرى صحیح است. مبرد در کامل پس از ذکر نام مادر و لقبهاى حضرت سجادg مینویسد دربان آن آقا یحیى بن ام طویل که در واسط به دست حجاج‌بن یوسف لعنه اللّه کشته شد[۱۳۱].

  1. امیر المؤمنینg، حریث بن جابر حنفى را در سمت مشرق حکومت جایى داد، پس حریث دو تن از دختران یزدجرد را براى آن حضرت فرستاد، پس آن جناب شاه زنان را به پسرش حسینg بخشید و آن زن زین العابدینg را براى حسینg به دنیا آورد، و دیگرى را به محمّد بن ابى بکر بخشید و آن زن، قاسم پسر محمّد بن ابى بکر را به دنیا آورد پس قاسم و على بن الحسینg پسر خاله بودند.[۱۳۲]
  2. در خرایج می‌نویسد: حضرت باقرg فرمود: همین که دختر یزدگرد آخرین پادشاه ساسانى را وارد بر عمر نمودند دختران مدینه از پشت بامها به تماشا آمدند و مجلس از نورش روشن شد، تا چشمش به عمر افتاد، گفت: روزگار هرمز سیاه باد. عمر خشمگین شده گفت این کافر مرا دشنام می‌دهد تصمیم کیفر او را گرفت علىg فرمود: چیزى را که نمی‌دانى سخت مگیر بگو برایت آشکار کند. امیرالمؤمنین فرمود: دختران پادشاه را نباید فروخت گرچه کافر باشند او را مخیّر گردان یکى از مسلمانان را انتخاب نماید و با او ازدواج کند، مهریه او را از سهم آن مرد از بیت المال حساب کن که بجاى قیمتش باشد. عمر به او اجازه انتخاب داد، حرکت کرد و دست بروى شانه حضرت امام حسینg گذاشت. فرمود نام تو چیست دختر؟ جواب‌داد: جهانشاه، فرمود: نه، شهربانو، گفت: آن خواهر من است فرمود: راست گفتى. در این موقع روى به جانب حضرت حسینg نموده، فرمود: این دختر را نیکو نگه دار به زودى فرزندى برایت مى‏آورد که در زمان خودش پس از تو بهترین فرد روى زمین است، این دختر مادر پیشوایان پاک است، على بن الحسین زین العابدینg از او متولّد شد. روایت شده که در ناراحتى زایمان از دنیا رفت و اینکه حضرت حسینg را انتخاب کرد بدان جهت بود که حضرت فاطمهh را در خواب دید و به دست او مسلمان شد قبل از اینکه اسیر شود و این جریان داستانى بدین شرح دارد: گفت قبل از آمدن سپاهیان اسلام در خواب دیدم پیغمبر اسلامn با حسینg به خانه ما آمد و نشست، از من خواستگارى کرد و براى حضرت حسینg عقد بست، از خواب که بیدار شدم دیگر به چیزى جز این جریان نمى‏اندیشیدم در شب دوم فاطمه زهراh را دیدم که اسلام را بر من عرضه نمود، پذیرفتم و مسلمان شدم. در خواب به من فرمود: مسلمانان به زودى کشور شما را فتح می‌کنند و تو پیش فرزندم حسینg خواهى رفت بدون اینکه خطرى متوجّه تو بشود، از آن وقت تا وارد مدینه شدم هیچ ناراحتى متوجّه من نشد و دست احدى به من نرسید.[۱۳۳]
  3. امیر المؤمنینg از شاه زنان و دختر یزدگرد پس از اسارت پرسید: بعد از داستان قبل، چه از پدرت شنیدى و حفظ کردى؟ گفت: شنیدم که می‌گفت: وقتى خدا کارى را بخواهد بکند تمام نیروها ناتوان و بى‏اثر مى‏شود و هر گاه مدّت، منقضى شد و پایان یافت انسان با نیرنگ خود کشته مى‏شود، فرمود: چقدر نیکو پدرت گفته: ‏چنان جریانها در مقابل مقدّرات ناتوانند که مرگ انسان گاهى با حیله و نیرنگ و دوراندیشى خودش پیش مى‏آید.[۱۳۴]

 

 

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.