فصل اول عصمت و امامت حضرت امام سجّاد(ع)

0

فصل اول

عصمت و امامت

حضرت امام سجّاد(ع)

 

عصمت و امامت حضرت امام سجّاد g

  1. در کتاب شریف بصائر الدرجات می‌نویسد که حضرت باقرg فرمود: وقتى نزدیک شهادت حضرت امام حسینg شد دختر بزرگ خود فاطمه را خواست، نامه‏اى پیچیده به او داد و یک وصیّت آشکارا و یک وصیّت مخفى نمود. حضرت على بن الحسینc مبتلا به بیمارى اسهال بود که به شدت او را اذیّت می‌کرد، نامه را فاطمه به على بن الحسینh واگذار کرد، آن نامه به من رسید. عرض‌کردم: در آن نامه چه بود؟ فرمود: به خدا سوگند آنچه مورد احتیاج بنى آدم تا آخر دنیا است [۱].
  2. حضرت باقرg فرمود: هنگامى که حضرت امام حسینg قصد سفر به عراق داشت به امّ سلمه، همسر پیامبرn وصیت نامه خود را سپرد و نامه و چیزهاى دیگر را در اختیار او قرار داد و فرمود: هر وقت بزرگترین فرزندم پیش تو آمد آنچه را به تو دادم، در اختیارش بگذار. پس از شهادت حضرت امام حسینg، با على بن الحسینh پیش امّ سلمه آمد و آنچه را حضرت حسینg به او سپرده بود در اختیارش گذاشت[۲].
  3. در کتاب مناقب ابن شهر آشوب می‌نویسد: دلیل بر امامت حضرت زین العابدینg این‌است که لازم است به امامت امام تصریح شود و هر کس معتقد به این شرط است، به امامت آن جناب یقین دارد ، زیرا به امامت على بن الحسینc تصریح شده است. در ضمن وقتى ثابت شد که باید امام معصوم باشد، انسان به امامت زین العابدینg پس از حضرت امام حسینg یقین می‌کند، زیرا کسانى که از بنى امیّه و خوارج مدّعى امامت شده‏اند، همه اتفاق دارند که عصمت آنها ثابت نیست. کیسانى مذهبان، گرچه معتقد به تصریح هستند، ولى تصریح آشکار را لازم نمی‌شمارند، و ما مى‏بینیم فرزندان زین العابدینg (که امروز) -با اینکه چیزى از زمان آن جناب نگذشته- بیشتر از جمعیّت قبایل جاهلیّت می‌باشند و تعداد آنها از طایفه‏هاى بزرگ بیشتر است، به طورى که روى زمین را گرفته‏اند. این نیز از دلایل‏ امامت آن جناب است[۳].‏
  4. عبید اللّه بن عبد اللّه بن عتبه گفت: خدمت حضرت امام حسین g بودم‌ ‌على‌بن‌الحسینc وارد شد، او را فرا خواند و محکم در آغوش گرفت، پیشانى‏اش را بوسید و فرمود: پدرم فدایت باد، چقدر خوشبو و خوش خلقى. از این سخن مرا در دل خطورى رسید عرض کردم: یا‌بن‌رسول‌اللّه! خداى نخواسته اگر پیش آمدى شد ما باید از چه کسی پیروى کنیم؟ فرمود: همین پسرم على، او امام و پدر امامان است. عرض کردم: هنوز سنّى ندارد و کوچک است، فرمود: کوچک نیست، پسرش محمّد، در نه سالگى شایستگى پیشوایى دارد. مدتى در سکوت می‌گذراند تا به‌ مقام امامت می‌رسد آنگاه دریاى دانش را می‌شکافد[۴].
  5. در کتاب کافى از حضرت باقرg مسندا روایت می‌کند، حضرت سیّدالشّهدا هنگامى که قصد داشت به میدان جنگ برود، نامه‏اى که پیچیده بود با وصیت خود به دخترش فاطمه دادند، و چون علی بن الحسینg مریض بود حضرت سید الشهدا وصیت‏هاى خود را به دخترش نمود. پس از اینکه امام حسینg به شهادت رسید و اهل بیت به مدینه برگشتند، فاطمه آن نامه پیچیده شده را به برادرش حضرت علی بن الحسینg داد و حضرت باقرg به راوى فرمودند: آن نامه اکنون در دست من است.[۵]
  6. در کتاب اکمال الدّین می‌نویسد که احمد بن ابراهیم گفت: خدمت حکیمه دختر حضرت جوادg خواهر حضرت امام‌على‌النّقىg رسیدم، عرض کردم: شیعیان باید به چه کسی پناه ببرند؟ فرمود: به جدّه مادر و پدرم، گفتم: پیروى کنم از کسى که به زنى وصیّت کرده؟ فرمود: این کار را حضرت امام حسینg نیز کرد، زیرا ایشان وصیّت به خواهرش زینبh نمود و در ظاهر هر علم و دانشى که افشا می‌شد نسبت به حضرت زینبh می‌دادند و این کار به خاطرحفظ جان حضرت زین العابدینg بود[۶].
  7. در کتاب احوال مختار می‌نویسد که شیخ جعفر بن نما از ابى بحیر عالم اهواز که‏ معتقد به امامت محمّد‌بن‌حنفیه بود، نقل می‌کند که گفت: سالى به حج رفتم که در این مسافرت روزى به ملاقات امامم نایل آمدم و تمام آن روز را در خدمتش بودم، نوجوانی از مقابل او رد شد و سلام کرد، محمّد‌بن‌حنفیه از جاى حرکت کرد، پیشانى او را بوسید و با کمال تواضع، پیوسته او را «آقاى من» خطاب می‌نمود، جوان رفت، محمّد به جاى خود برگشت. گفتم: بر چنین پیش آمدى، چگونه می‌توان صبر کرد! پرسید چه چیز؟ گفتم: ما معتقدیم که تو امامى و پیروى از تو واجب است، ولی تو از جاى حرکت می‌کنى و این جوان را چنان احترام می‌کنى و به او «آقاى من» می‌گویى؟! گفت: صحیح است، به خدا سوگند که او امام من است، پرسیدم: کیست؟ گفت: پسر برادرم على بن الحسینc است، من با او در مورد امامت اختلاف کردیم، او گفت: راضى هستى حجر الاسود، حاکم بین من و تو باشد؟ گفتم: چگونه می‌توان حکومت به سنگى بی‌روح برد؟ فرمود: امامى که سنگ، با او سخن نگوید امام نیست. از سخن او خجالت کشیدم گفتم: به حکومت حجر الاسود راضیم، رفتیم کنار آن سنگ هر دو نماز خواندیم او پیش رفته، گفت اى سنگ! تو را به حق کسى که عهد نامه بندگان را در نزد تو نهاده تا گواه بر انجام آن پیمان باشى بگو ببینم کدام یک از ما دو نفر امام هستیم؟ سنگ به سخن در آمده و گفت: محمّد! در مقابل پسر برادرت تسلیم باش، او شایسته مقام امامت است و امام بر تو است. از محل خود حرکتى کرد، طورى که خیال کردم می‌افتد؛ به امامت او اعتراف نمودم و اطاعت او را واجب شمردم. ابو بحیر گفت: از آن ساعت معتقد به امامت حضرت زین العابدینg شدم و مذهب کیسانى را رها کردم[۷].
  8. در کتاب معرفه اخبار الرجال می‌نویسد، ابو خالد کابلى، مدّتى خدمتکار محمّد بن حنفیه بود و او را امام می‌دانست، یک روز به او گفت: فدایت شوم من مدّتى است که خدمتکار شما بوده‏ام و به شما علاقه‌مندم، این خود موجب مزید لطفى از طرف شما است ، شما را به مقام پیغمبرn و امیر المومنینg قسم می‌دهم آیا امام هستى که پیروى از شما بر تمام مردم واجب است؟ فرمود: قسم بزرگى دادى، امام بر من و امام تمام مردم، على بن الحسینc است. ابو خالد پس از شنیدن این حرف خدمت حضرت زین العابدینg رسید و اجازه شرف‌یابى خواست، اجازه یافته، داخل شد، امامg فرمود: بارک اللّه کنکر! چه شده؟ تو که به دیدن ما نمى‏آمدى؟ ابو خالد به سجده افتاد و شکر نمود و سپس از سخن حضرت زین العابدینg خدا را شکر نمود و عرض کرد: خداى را سپاس که قبل از مردن، امامم را شناختم. امام فرمود: چطور امام را شناختى؟ عرض کرد: زیرا شما مرا به اسمى خواندى که مادرم هنگام ولادت‏ نامیده بود، و آن را فراموش کرده بودم. مدّتى خدمتکار محمّد بن حنفیه بودم و او را امام می‌دانستم، به تازگى از او سؤال کردم و قسمش دادم به حق پیغمبرn و امیر المؤمنینg که امام کیست؟ مرا به سوى شما راهنمایى کرد و گفت شما امام بر او و تمام مردم هستى. وقتى خدمت شما رسیدم مرا با نامى صدا زدى که مادرم نهاده بود، فهمیدم شما امامى هستى که اطاعت او بر من و هر مسلمانى واجب است[۸].‏
  9. در تفسیر عیّاشی می‌نویسد از مفضل بن عمر که گفت، از حضرت صادقg این آیه را پرسیدم:‏ «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلَّا لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ‏»[۹] فرمود: این آیه در باره ما نازل شده. هر یک از فرزندان فاطمهh بمیرد قبل از مرگ اقرار به امام و امامتش می‌کند، همان طورى که فرزندان یعقوب اقرار به مقام یوسف کردند و گفتند: سوگند به خدا که تو را بر ما برترى داده است.[۱۰]
  10. در منتخب البصائر حضرت امام صادقg روایت می‌کند که فرمود: ابو خالد معتقد به امامت محمّد بن حنفیه بود و از کابل حرکت کرد و به سوى مدینه آمد. در مدینه شنید محمّد بن حنفیه، حضرت سجادg را «یا سیّدى» خطاب می‌کند، ابو خالد گفت: برادرزاده‏ات را طورى مورد خطاب قرار داده‏اى که هیچکس، او را این چنان خطاب نمی‌کند، محمّد گفت: وى در نزد حجرالاسود با من محاکمه کرد و من از حجر شنیدم که می‌گفت: امر امامت را به برادرزاده‏ات واگذار، زیرا وى به این امر از تو سزاوارتر است. پس از این جریان، ابو خالد از عقیده سابق خود دست برداشت و به امامت حضرت سجادg معتقد گردید.[۱۱]
  11. در کتاب الارشاد می‌نویسد که امام پس از حسین بن علىc فرزندش ابومحمّد على بن الحسین زین العابدینg بود و کنیه دیگرش ابا الحسن است.[۱۲]
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.